X
تبلیغات
حقانیت شیعه - امام علی (ع)

قدى متوسط، صورتى زيبا و نورانى ، چهره اى گندم گون ، ابروانى كمانى ، چشمانى نافذ، گردنى نقره فام ، محاسنى انبوه ، شانه هائى پهن ، استخوانى درشت ، بازوانى ستبر، روئى شكفته ، لبى خندان و قيافه اى جذاب (1).
شجاعى رؤ ف ، والا مقامى متواضع ، انسانى نيرومند، مجاهدى بى نظير، شخصيتى باهيبت ، سياستمدارى پرهيزگار، مردى حق طلب ، بردبارى متين ، بخشنده اى مشهور، حكيمى بيعديل ، دانشمندى بى مانند، سرچشمه فيوضات ، معدن علوم و بركات ، اصل عرفان ، اساس معرفت .
زاهدى اكمل ، پارسائى افضل ، عابدى بى ريا، نمازگزارى مخلص ، داورى دادگر، حكمى امين ، مصلحى بزرگ ، اميرى عادل ، فرمانروائى مهربان . دشمن ظالم ، دوست مظلوم ، نخستين مرد مؤ من به پيغمبر (ص )، اولين حامى اسلام ، نظرش بلند، همتش عالى ، گذشتش بى سابقه ، دستش دهنده ، جود و سخاوتش زبانزده خاص و عام (2).
سخنورى فصيح ، ناطقى بليغ ، گفتارش در متانت ، اتقان و شيوائى بى همتا، سخنانش سرآمد سخنان و سرمشق سخنوران ، همچنانكه خود او پيشواى مردمان ، فرمايشاتش به اعتراف دوست و دشمن ، پس از قرآن مجيد بى نظير، كلماتش داروى شفابخش دردها، گفته هايش در ميان گفته ها چون ماه درخشان در ميان ستارگان و جملاتش در هر جا مانند آيات قرآن از ساير جملات ممتاز و نمايان (3).
اينست على بن ابيطالب (عليه السلام ) راد مردى كه در همه عمر پاك زيست و پاك از جهان رفت



(1) - المحجه البيضاء ج 4، صفحه 206، 207.
(2) - مناقب ابن شهر آشوب ، ج 3، صفحه 68، 77.
(3) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، صفحه 84، 85

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 23:36  توسط رضا  | 

ترديدى نيست كه اميرمؤمنان عليه السلام، نفس رسول الله صلى الله عليه وآله و دروازه علم آن حضرت است، بنابراين عجيب نيست كه اميرمؤمنان عليه السلام وارث تمام علوم نبوى باشد.

روايت صحيح السندى در منابع اهل سنت وجود دارد كه ثابت مى‌كند اميرمؤمنان عليه السلام از تمام اتفاقات آينده خود تا روز قيامت آگاه بوده است و به مردم اعلام كرده است كه هر سؤال خواستيد پاسخ آن را خواهم داد.

عبد الرزاق صنعانى، استاد محمد بن اسماعيل بخارى در تفسير خود مى‌نويسد:

عن معمر عن وهب بن عبد الله عن أبي الطفيل قال شهدت عليا وهو يخطب وهو يقول سلوني فوالله لا تسألوني عن شيء يكون إلى يوم القيامة إلا حدثتكم به وسلوني عن كتاب الله فوالله ما من آية إلا وأنا أعلم بليل نزلت أم بنهار أم في سهل أم في جبل.

از أبوطفيل نقل شده است كه شاهد بودم كه على عليه السلام خطبه مى‌خواند و مى‌فرمود: از من بپرسيد، به خدا سوگند! از هر چه كه تا روز قيامت به وجود مى‏آيد و اتفاق مى‌افتد، سؤال نمى‏كنيد؛ مگر اين كه تمام آن‌ها را پاسخ مى‏گويم. از كتاب خدا بپرسيد؛ به خدا سوگند! هيچ آيه‏اى نازل نشده است؛ مگر اينكه از همه شما داناترم كه شب نازل شده است يا روز، در صحرا نازل شده است يا در كوه‏.

الصنعاني، ابوبكر عبد الرزاق بن همام (متوفاى211هـ)، تفسير القرآن، ج3، ص241، تحقيق: د. مصطفى مسلم محمد ، ناشر: مكتبة الرشد ـ  الرياض، الطبعة: الأولى، 1410هـ

بررسي سند روايت

معمر بن راشد:

معمر بن راشد الأزدي مولاهم أبو عروة البصري نزيل اليمن ثقة ثبت فاضل.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص541، رقم: 6809،  تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

وهب بن عبد الله:

وهب بن عبد الله بن أبي دبي بموحدة مصغر الهنائي بضم الهاء ونون ومد الكوفي وقد ينسب لجده ثقة من الخامسة وروايته عن سلمان مرسلة عس

تقريب التهذيب ج1 ص585، رقم: 7478

عامر بن واثلة:

عامر بن واثلة بن عبد الله بن عمرو بن جحش الليثي أبو الطفيل وربما سمي عمرا ولد عام أحد ورأى النبي صلى الله عليه وسلم وروى عن أبي بكر فمن بعده وعمر إلى أن مات سنة عشر ومائة على الصحيح وهو آخر من مات من الصحابة قاله مسلم وغيره ع.

تقريب التهذيب ج1 ص288، رقم: 3111

ديگر دانشمندان و محدثان اهل سنت، نيز همين روايت را با سند‌هاى خودشان نقل كرده‌اند كه تنها به ذكر آدرس آن‌ها اكتفا مى‌كنيم:

الأزرقي، ابوالوليد محمد بن عبد الله بن أحمد (متوفاى250 هـ)، أخبار مكة وما جاء فيها من الأثار، ج1، ص50، تحقيق رشدي الصالح ملحس، ناشر: دار الأندلس للنشر - بيروت - 1996م- 1416هـ.

ابن أبي حاتم الرازي التميمي، ابومحمد عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس (متوفاى 327هـ)، الجرح والتعديل، ج6، ص191، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1271هـ ـ 1952م.

البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي  بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، الفقيه و المتفقه، ج2، ص351 ـ 352، تحقيق: أبو عبد الرحمن عادل بن يوسف الغرازي، ناشر: دار ابن الجوزي - السعودية، الطبعة: الثانية، 1421هـ

البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي  بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، تالي تلخيص المتشابه، ج1، ص62، تحقيق: مشهور بن حسن آل سلمان , أحمد الشقيرات، ناشر: دار الصميعي - الرياض، الطبعة: الأولى، 1417هـ

النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاى 463هـ)، جامع بيان العلم وفضله، ج1، ص114، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت – 1398هـ.

السمعاني، ابوالمظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار (متوفاى489هـ)، تفسير القرآن، ج5، ص250، تحقيق: ياسر بن إبراهيم و غنيم بن عباس بن غنيم، ناشر: دار الوطن - الرياض - السعودية، الطبعة: الأولى، 1418هـ- 1997م.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاى671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص35، ناشر: دار الشعب – القاهرة.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج8، ص599، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج19، ص190، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

جالب است كه همين روايت با همين مضمون از رسول خدا صلى الله عليه واله نيز نقل شده است، احمد بن حنبل در مسند خود مى‌نويسد:

حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا بن أبي عدي عن حُمَيْدٍ عن أَنَسٍ قال قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم لاَ تسألوني عن شيء إلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ الا حَدَّثْتُكُمْ.

از أنس نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: از هر چه كه تا روز قيامت به وجود مى‏آيد و اتفاق مى‌افتد، سؤال نمى‏كنيد؛ مگر اين كه تمام آن‌ها را پاسخ مى‏گويم.

الشيباني،  ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج3، ص107، ح12063، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

اين روايت نيز از نظر سندى هيچ اشكالى ندارد و تمام راويان آن از روات بخارى و مسلم هستند.

طبق اين دو روايت، رسول خدا صلى الله عليه وآله و اميرمؤمنان عليه السلام، از تمام اتفاقات و حوادث آينده خود، تا روز قيامت آگاه بوده‌اند و اگر كسى از آن سؤال مى‌كرد، قطعا پاسخ مى‌شنويد.

با اين وجود آيا شايسته است كسانى ديگرى جانشين رسول خدا صلى الله عليه وآله شوند كه حتى ساده‌ترين مسائل و احكام شرعى خود را نمى‌دانسته‌اند؟

 

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتى حضرت ولى عصر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 19:49  توسط رضا  | 

با سلام

اسماء بنت عمیس از زنان نامی جهان اسلام همسر حضرت جعفر بن ابیطالب(ع) بود که از همان سالهای نخست بعثت ایمان آورد و همراه جعفر به حبشه مهاجرت نمود بعد از شهادت جعفر به همسری ابوبکر در آمد و از ایشان محمد بن ابی بکر را داشت و بعد از مرگ ابوبکر به همسری حضرت امیر(ع) در آمد و از ایشان یحیی و محمد اصغر را داشت که یحیی در همان زمان حیات حضرت امیر(ع) از دنیا رفت.1

ب: حضرت امیر(ع) بنا بر سفارش حضرت فاطمه زهرا(س) بعد از شهادت ایشان با امامه بنت ابی العاص خواهر زاده حضرت زهرا(س) ازدواج نمود (امامه دختر زینب بنت رسول الله(ص) و پدرش ابوالعاص بود که در زمان جاهلیت با زینب ازدواج نموده و بعد از اسلام دو سال بعد از هجرت، پیامبر اکرم(ص) بدون عقد مجدد آن را به ابوالعاص بر گرداند). بنا بر این حضرت امیر(ع) دختر عثمان را به عقد خود در نیاورده است.2

ج: در عدد زنان و فرزندان حضرت امیر(ع) اختلاف می باشد و به هر حال ما آن چه رأی مشهورتر است در این جا می آوریم:

1 فرزندان: امام حسن(ع)، امام حسین(ع)، حضرت زینب کبری و حضرت زینب صغری(ام کلثوم) و محسن شهید از حضرت فاطمه زهرا که تا حضرت فاطمه(س) زنده بود حضرت امیر(ع) جز ایشان همسری را اختیار ننمود.

2 محمد که کینه اش ابوالقاسم بوده است و معروف به ابن حنفیه مادرش خوله حنفیه می باشد.

3 عبد الله و عبید الله که این دو در کربلا شهید شدند مادرشان لیلی بنت مسعود نهشلیه بوده است.

4 محمد اوسط از جناب اسامه بن ابی العاص بوده است

5 عباس، جعفر، عبدالله، عثمان(و همه در کربلا شهید شدند) از ام البنین کلابی

6 یحیی و (بنا بر بر قولی محمد اصغر) از اسماء بنت عمیس بوده اند

7 عمر و رقیه که دو قلو بودند و مادر آنان ام حبیب صهبا بنت ربیعه تغلبیه بوده و 85 سال عمر کرده است.

8 ام الحسن و رمله کبری و ام کلثوم صغری و مادر آنان ام سعد بنت عروه بن مسعود (ثقفی) می باشد.

9 دختر کوچکی از امام که در همان کودکی فوت کرد و مادرش مخبأه الکلبیه بوده است

10 ام هانی، زینب صغری، رمله صغری، رقیه صغری، فاطمه، امامه، خد، ام الکرام، ام السلمه، ام ابیها، جمانه(ام جعفر)- نفسیه که اینان از مادران مختلفی بوده اند لازم به تذکر است که زنان حضرت امیر، غیر از فاطمه(س) چهار تن بوده اند 1 امامه 2 اسماء بنت عمیس 3 لیلی التمیمی 4 ام البنین بوده اند و بقیه همسران آن جناب ام ولد می باشند (ام ولد همان کنیز و أمه است که از شوهر خود بچه دار می شود و بعد از بچه دار شدن از شوهر خود دیگر قابل خرید و فروش و نیست)3


  1-بحار الانوار، ج 21، ص 55 و معارف و معاریف، ج 2، ص 235 سید مصطفی دشتی.

2-معارف و معاریف، سید مصطفی دشتی، ج 6، ص 133 و 134 و منتهی الآمال.    

3-دائرة المعارف الاسلامیة الشیعة، ج 1، ص 95، حسن الأمین و منتهی الآمال، ج 1، ص 220، شیخ عباس قمی.

http://www.hawzah.net/FA/QuestionView.html?QuestionID=2320

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 16:5  توسط رضا  | 

مناظره حضرت علي(ع) با مهاجرين و انصار

عصر خلافت عثمان بود، جمعیّتی از مهاجران و انصار كه تعدادشان بیشتر از دویست نفر بود، در مسجد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ اجتماع كرده بودند، و گروه گروه با همدیگر گفتگو و مناظره می‌كردند، گروهی در شأن علم و تقوا سخن می‌گفتند و از برتری قریش و سوابق درخشان آن‌ها و هجرتشان و گفتاری كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در فضائل آن‌ها فرموده بود، سخن می‌گفتند، و اظهار می‌داشتند كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرموده است:
اَلأئمّهُ مِنْ قُرَیشٍ: «امامان، از قریش هستند»،
یا فرموده است:
اَلنّاسُ تَبَعٌ لِقُریشٍ، و قُرَیشٌ اَئمّهُ الْعَرَبِ: «مردم پیرو قریش هستند، و قریش پیشوایان عرب می‌باشند»
به این ترتیب هر گروهی افتخارات دودمان خود را بر می‌شمرد، در میان جمعیّت از مهاجران افرادی مانند: علی ـ علیه السّلام ـ، سعد وقّاص، عبدالرّحمان عوف، طلحه، زُبیر، مقداد، هاشم‌بن عتبه، عبدالله بن عمر، حسن و حسین ـ علیه السّلام ـ، ابن عبّاس، محمّد بن ابوبكر، عبدالله بن جعفر بودند.
و از انصار افرادی مانند اُبَیّ بن كعب، زیدبن ثابت، ابوایّوب انصاری، قیس‌بن سعد، جابربن عبدالله انصاری و انس بن مالك و ... حضور داشتند.
بحث و مناظره دامنه داری بین آن‌ها از بامداد، تا ظهر، ادامه یافت، در حالی كه عثمان در خانه خود به سر می‌برد، و حضرت علی ـ علیه السّلام ـ و بستگانش، سكوت كرده بودند.
در این هنگام، جمعیّت متوجّه امام علی ـ علیه السّلام ـ شده و عرض كردند: «شما چرا سخن نمی‌گوئید؟»
در این هنگام امام علی ـ علیه السّلام ـ فرمود: هر دو گروه شما از مهاجران و انصار، هر كدام از شأن و مقام خود (برای شایستگی به مقام رهبری) سخن گفتید، ولی من از هر دو گروه شما می‌پرسم:
«خداوند به خاطر چه، این افتخار و برتری را به شما عطا كرد؟»
مهاجران و انصار گفتند: به خاطر وجود محمّد ـ صلّی الله علیه و آله ـ و خاندان او، به ما امتیاز بخشید.
امام علی، راست گفتید، آیا نمی‌دانید علّت وصول شما به این سعادت دنیا و آخرت، تنها به خاطر ما خاندان نبوّت بوده است: و پسر عمویم محمّد ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «من و خاندانم چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم ـ علیه السّلام ـ، نوری در پیشگاه خدا بودیم سپس خداوند این نور را همواره نسل به نسل در صلب‌های ارجمند و رحم‌های پاك انتقال داد، كه هرگز آلودگی به این نور، راه نیافت ... سپس علی ـ علیه السّلام ـ پاره‌ای از فضائل خود را برشمرد، و حاضران را قسم داد كه آیا چنین است، و حاضران اعتراف نمودند كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ در شأن علی ـ علیه السّلام ـ آن فضائل را فرموده است.
از جمله فرمود: «شما را به خدا سوگند می‌دهم كه هركس از شما سخن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را درباره خلافت من شنیده است برخیزد و گواهی دهد».
در این هنگام افرادی مانند: سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، زیدبن ارقم، بُراءبن عازب برخاستند و گفتند:
«ما گواهی می‌دهیم كه سخن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را به خاطر سپرده‌ایم، آن هنگام كه آن حضرت برفراز منبر بود و تو در كنارش بودی، و آن حضرت فرمود: «خداوند به من فرمان داده تا امام شما و جانشین خودم و وصّی و عهده‌دار كارهای من بعد از خودم را، كه خداوند اطاعت از او را بر مؤمنان واجب نموده، نصب كنم ... ای مردم! امام و مولا و راهنمای شما بعد از من، برادرم علی ـ علیه السّلام ـ است.
وَ هُوَ فِیْكُمْ بِمَنْزِلَتیِ فِیْكُمْ فَقَلّدُوهُ دِینَكُمْ وَ اَطِیعُوهُ فِی جَمیع اُمُورِكُمْ ...
: «و مقام او در میان شما همانند مقام من در میان شما است، در دین خود از او پیروی كنید، و در همه شئون زندگی، از او اطاعت نمائید» به این ترتیب، امام علی ـ علیه السّلام ـ با مناظره خود در میان آن جمعیّت، دلائل امامت و برتری خود را تبیین كرد، و حجّت را بر آن‌ها تمام نمود.
اقتباس و تلخيص از الغدير، ج 1، ص 163 تا 166؛ فرائد السمطين، باب 78، سمط اوّل

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1390ساعت 1:39  توسط رضا  | 

این نکته مهمی است که محبت علی علیه السلام به تنهایی چه ارزشی دارد ؟ آیا دوست داشتن و محبت به امیر المومنین  امری است که صرفا به خواست ماست ویا اینکه فرد دیگری در این امر تاثیر گذار است ؟ به پیشگاه قرآن می رویم تا پاسخ سوالات خود را اینگومه یابیم که خداوند قرار دهندده محبت علی است و . . .

 

«إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا ». [1]

کساني که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند، به‏زودي خداي مهربان براي آنان، محبّتي [ در دل‏ها] قرار مي‏دهد.

امام علي عليه السلام فرمود :مردي مرا ديد و گفت:اي ابوالحسن ! سوگند به خدا که براي خدا تو را دوست مي‏دارم. نزد پيامبر خدا برگشتم و از سخن آن مرد، وي را آگاه کردم. پيامبر خدا فرمود:«اي علي! شايد کار خيري براي او انجام داده‏اي؟».

 گفتم:سوگند به خدا، کار خيري براي او انجام نداده‏ام.

 پيامبر خدا فرمود:«سپاس، خدايي را که دل مؤمنان را به‏گونه‏اي قرار داده که به تو دوستي مي‏ورزند».

 پس اين کلام الهي نازل شد:«کساني که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند، به‏زودي خداي مهربان براي آنان، محبّتي [ در دل‏ها] قرار مي‏دهد».[2]  

 

روایاتی دیگر در مورد آیه مبارکه

 

- امام باقر عليه السلام فرمودند که پيامبر خدا صل الله علیه و آله فرمود:«اي علي! مي‏خواهي آموزشت بدهم؟ بگو:پروردگارا ! در نزد خويش برايم پيماني قرار ده و در پيش خود برايم محبّتي قرار ده».

 پس اين آيه فرو فرستاده شد:«کساني که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند، به‏زودي خداي مهربان براي آنان، محبّتي [ در دل‏ها] قرار مي‏دهد». [3]

 

- امام صادق‏عليه السلام درباره اين آيه فرمودند : سبب فرو فرستادن اين آيه اين بود که اميرمؤمنان، نزد پيامبر خدا نشسته بود. پيامبرصلي الله عليه وآله به وي فرمود:« اي علي ! بگو:پروردگارا ! در دل مؤمنان براي من محبّتي قرار بده». پس خداوند، اين آيه را فرو فرستاد:«کساني که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند، به زودي خداي مهربان براي آنان، محبّتي [ در دل‏ها] قرار مي‏دهد». [4]

 

- امام صادق‏ عليه السلام : پيامبر خدا در پايان نمازش با صداي بلند به‏گونه‏اي که مردم مي‏شنيدند، براي امير مؤمنان دعا کرد و فرمود:«پروردگارا ! براي عليعليه السلام در دل مؤمنان محبّتي و در دل منافقان، هيبت و عظمتي قرار ده». پس خداوند، اين آيه را فرو فرستاد:«کساني که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند، به زودي خداي مهربان براي آنان، محبّتي [ در دل‏ها] قرار مي‏دهد». [5]

 

- امام صادق‏عليه السلام درباره این آیه مبارکه فرمودند :محبّتي که خداوند فرموده، ولايت امير مؤمنان است. [6]

 

- به نقل از ابن عبّاس آمده است :آيه «کساني که ايمان آورده و  . . .  »، درباره علي عليه السلام نازل شده است و منظور، محبّت در دل مؤمنان است. [7]

 

- نقل از براء این چنین آمده است که  :پيامبر خدا صل الله علیه و آله به علي عليه السلام فرمود:«بگو،پروردگارا ! براي من در نزد خويش، پيماني قرار ده، و براي من در پيش خود، محبّتي قرار ده، و براي من در دل مؤمنان، محبّتي قرار ده».

 پس خداوند، آيه «کساني که ايمان . . . » را فرو فرستاد.

 [ براء گفت:] اين آيه، درباره علي ‏عليه السلام نازل شده است. [8]

 

- به نقل از ابن عبّاس، درباره آيه چنین منقول است :«کساني که ايمان آورده و کارهاي شايسته کرده‏اند، به ‏زودي خداي مهربان براي آنان، محبّتي [ در دل‏ها ]قرار مي‏دهد» :اين محبّت را خداوند براي علي بن ابي طالب‏ عليه السلام در دل مؤمنان قرار داده است. [9]

 

1.       مریم آیه 96

2.       المناقب 278 ، / بحار الانوار ج35، ص 355، 5

3.       شواهد التنزیل ، ج1 ، 469/ مناقب الامام امیرالمومنین ج 1 ،  194

4.       تفسیر قمی ، ج2 ،56/ بحار الانوار ،ج35،ص 354 ،ح4

5.       تفسیر العیاشی ج2، 142 / بحار الانوار ، ج36 ، ص100، ح44

6.       الکافی ، ج1 ، 431 / بحار الانوار ،ج24 ،ص 333 ، ح58

7.       المعجم الاوسط  ج5 ، 348 ، 5516  / المعجم الکبیر ج12 ، 96، 12655

8.       الدر المنثور ، ج5  ، 544 / مناقب علی بن ابی طالب 327-374 / الکشاف ، ج2 ، 425

9.       نذکرة الخواص 16 / کشف الغمه ج 1 ، 312

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 0:7  توسط رضا  | 

يكى از رواياتى كه عصمت مطلق اميرمؤمنان عليه السلام و برترى بى‌چون و چراى آن حضرت را بر تمام اصحاب و بلكه بر تمام امت ثابت مى‌كند، روايت مشهور «علي مع الحق والحق مع علي» است.

چرا كه طبق اين روايت، اميرمؤمنان عليه السلام همواره با حق است و هرگز از حق جدا نخواهد شد و حق گرداگرد آن حضرت مى‌چرخد، هر جا كه على بن أبى طالب عليه السلام باشد. و اين همان عصمت مطلقى است كه شيعيان قائل هستند؛ زيرا معناى عصمت مطلق، چيزى غير از «همراهى هميشگى با حق و صواب، و عدم اشبتاه در گفتار و كردار» نيست و زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه وآله شهادت دهد كه اميرمؤمنان در همه حالات و همواره با حق است و هيچگاه از حق جدا نمى‌شود، عصمت مطلق آن حضرت ثابت مى‌شود؛ زيرا كردار و گفتار انسان خطا كار، همواره با حق نيست و ممكن است گاهى بر خلاف حق باشد؛ چون امكان خطا و اشتباه براى افراد غير معصوم همواره وجود دارد.

مبغضان و منكران فضائل اهل البيت عليهم السلام وقتى با اين روايت و با چنين مضمونى رو برو شده‌اند، به شدت در برابر آن موضع گيرى كرده‌اند؛ از جمله ابن تيميه حرانى، همان كسى كه در انكار فضائل اهل البيت عليه السلام يد طولائى دارد، با چشمان بسته ادعا كرده كه اين روايت نه سند صحيح دارد و نه حتى سند ضعيف !!!

ما در اين مقاله به صورت مختصر أسناد اين روايت را در كتاب‌هاى اهل سنت بررسى خواهيم كرد تا صداقت گفتار امثال ابن تيميه بيش از پيش سنجيده شود.

طرح شبهه:

ابن تيميه در كتاب منهاج السنة مى‌نويسد:

الوجه السادس قولهم إنهم رووا جميعا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال على مع الحق والحق معه يدور حيث دار ولن يفترقا حتى يردا على الحوض من أعظم الكلام كذبا وجهلا

فإن هذا الحديث لم يروه أحد عن النبي صلى الله عليه وسلم لا بإسناد صحيح ولا ضعيف فكيف يقال إنهم جميعا رووا هذا الحديث وهل يكون أكذب ممن يروى عن الصحابة والعلماء أنهم رووا حديثا والحديث لا يعرف عن واحد منهم أصلا بل هذا من أظهر الكذب ولو قيل رواه بعضهم وكان يمكن صحته لكان ممكنا فكيف وهو كذب قطعا على النبي (ص).

بخلاف إخباره أن أم أيمن في الجنة فهذا يمكن أنه قاله فإن أم أيمن امرأة صالحة من المهاجرات فإخباره أنها في الجنة لا ينكر بخلاف قوله عن رجل من أصحابه أنه مع الحق وأن الحق يدور معه حيثما دار لن يفترقا حتى يردا على الحوض فإنه كلام ينزه عنه رسول الله (ص)

أما أولا فلأن الحوض إنما يرده عليه أشخاص كما قال للأنصار..

وأيضا فالحق لا يدور مع شخص غير النبي صلى الله عليه وسلم ولو دار الحق مع على حيثما دار لوجب أن يكون معصوما كالنبي صلى الله عليه وسلم وهم من جهلهم يدعون ذلك ولكن من علم أنه لم يكن بأولى بالعصمة من أبي بكر وعمر وعثمان وغيرهم وليس فيهم من هو معصوم علم كذبهم.

وجه ششم: اين گفته آن‌ها (شيعيان) كه همگى روايت كرده‌اند كه رسول خدا (ص) فرموده: «على با حق است و حق با او است و همواره حق بر مدار على مى‌چرخد، و اين دو هرگز از همديگر جدا نمى‌شوند در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند» از بزرگترين دروغ‌ها و نادانى است.

زيرا اين حديث را هيچ كس از رسول خدا (ص) نقل نكرد است،‌ نه با سند صحيح و نه با سند ضعيف؛ پس چگونه شيعيان ادعا مى‌كنند كه همگى اين روايت را نقل كرده‌اند.

دليل ديگر بر بطلان ادعاى شيعيان اين كه: حق بر مدار هيچ كسى جز رسول خدا (ص) نمى‌چرخد و اگر حق بر مدار على (عليه السلام) بچرخد، واجب است كه او همانند رسول خدا (ص) معصوم باشد. و اين از نادانى شيعيان است كه چنين چيزى را ادعا مى‌كنند؛ اما آن‌هايى كه دانا هستند مى‌دانند كه على (عليه السلام) سزاوارتر از ابوبكر، عمر، عثمان و ديگران در عصمت نيست و چون در ميان نامبردگان كسى معصوم نيست؛ پس دروغ بودن ادعاى شيعيان فهميده مى‌شود.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج4، ص238ـ239، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

نقد و بررسي

اين روايت با تعبير‌هاى گوناگون و با سند‌هاى معتبر در منابع اهل سنت نقل شده است كه ما هر كدام از آن‌ها را به صورت جداگانه آورده و أسناد آن را بررسى خواهيم كرد

روايت اول: «الحق مع ذا»

ابويعلى موصلى در مسند خودش، ابوبكر آجرى در الشريعة، ابن حجر عسقلانى در المطالب العالية، ابن عساكر دمشقى در تاريخ مدينه دمشق، سيوطى در جامع الأحاديث و متقى هندى در كنز العمال نوشته‌اند:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبَّادٍ الْمَكِّيُّ، حَدَّثَنَا أَبُو سَعِيدٍ، عَنْ صَدَقَةَ بْنِ الرَّبِيعِ، عَنْ عُمَارَةَ بْنِ غَزِيَّةَ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي سَعِيدٍ، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ بَيْتِ النَّبِيِّ (ص) فِيْ نَفَرٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنْصَارِ، فَخَرَجَ عَلَيْنَا فَقَالَ: «أَلا أُخْبِرُكُمْ بِخِيَارِكُمْ؟» قُلْنَا: بَلَى. قَالَ: «خِيَارُكُمُ الْمُوفُونَ الْمُطَيِّبُونَ، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْخَفِيَّ التَّقِيَّ»

قَالَ: وَمَرَّ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ: «الْحَقُّ مَعَ ذَا، الْحَقُّ مَعَ ذَا»

از ابو سعيد نقل شده است كه ما به همراه تعدادى از مهاجران و انصار در كنار خانه رسول خدا صلى الله عليه وآله بوديم كه آن حضرت خارج شد و گفت: آيا به شما خبر بدهم كه چه كسى بهترين شما است؟ گفتيم: بلى. فرمود: بهترين شما كسى است كه به عهد خود وفا كنند، از بوى خوش استفاده كنند، به راستى كه خداوند انسانى را كه در جاى مخفى نيز تقوا را رعايت مى‌كند دوست دارد.

ابو سعيد گفت: در همين زمان على بن أبى طالب از آن جا گذشت، پس رسول خدا صلى الله عليه وآله گفت: حق با او است، حق با او است.

أبو يعلي الموصلي التميمي، أحمد بن علي بن المثني (متوفاى307 هـ)، مسند أبي يعلي، ج2، ص318، ح1052، تحقيق: حسين سليم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولى، 1404 هـ – 1984م.

الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاى360هـ)، الشريعة، ج4، ص1759 و ص2092، ح1583، تحقيق الدكتور عبد الله بن عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن - الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، 1420 هـ - 1999م.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج16، ص147، ح3945، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية - 1419هـ.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص449، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج4، ص258، طبق برنامه الجامع الكبير.

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاى975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج11، ص285، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

ابوبكر آجرى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

ومناقب علي رضي الله عنه وفضائله أكثر من أن تحصى، ولقد أكرمه الله عز وجل بقتال الخوارج، وجعل سيفه فيهم وقتاله لهم سيف حق إلى أن تقوم الساعة...

الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاى360هـ)، الشريعة، ج4، ص1759 و ص2092، ح1583، تحقيق الدكتور عبد الله بن عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن - الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، 1420 هـ - 1999م.

بررسي سند روايت:

اين روايت از نظر سندى هيچ اشكالى در آن نيست؛ چنانچه ابن حجر هيثمى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

ومر علي بن أبي طالب فقال: الحق مع ذا الحق مع ذا.

رواه أبو يعلى ورجاله ثقات.

... اين روايت را ابويعلى نقل كرده و راويان آن ثقه هستند.

الهيثمي، ابوالحسن علي بن أبي بكر (متوفاى 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج7، ص235، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

هر چند كه همين تصريح هيثمى براى اثبات صحت سند روايت كفايت مى‌كند؛ اما در عين حال ما تك تك روات را بررسى خواهيم كرد:

مُحَمَّدُ بْنُ عَبَّادٍ الْمَكِّيُّ:

از روات بخارى، مسلم، ترمذى، ابن ماجه و نسائى؛ مزى در تهذيب الكمال در باره او مى‌نويسد:

قال عَبد الله بن أحمد بن حنبل: سَأَلتُ أبي عن محمد ابن عباد المكي، فقال لي: حديثه حديث أهل الصدق، وأرجو أن لا يكون به بأس. قال: وسمعته مرة أخرى ذكره فقال: يقع في قلبي أنه صدوق. وَقَال أبو زُرْعَة، عن يحيى بن مَعِين: لا بأس به. وذكره ابنُ حِبَّان في كتاب الثقات...

وروى له الجماعة سوى أبي داود.

عبد الله بن احمد بن حنبل گفت: از پدرم در باره او سؤال كردم، پس گفت: روايات او از نوع رواياتى است كه افراد راستگو نقل مى‌كنند، اميدوارم كه اشكالى در او نباشد. عبد الله گويد كه بار ديگر از پدرم شنيدم كه گفت: به دلم افتاده كه او بسيار راستگو است. ابوزرعه گفته: از يحيى بن معين نقل شده كه گفت: در او اشكالى نيست. ابن حبان نيز او را در زمره افراد ثقه در كتاب الثقاتش آورده.

تمام صحاح سته، غير از ابوداود از او روايت نقل كرده‌اند.

المزي،  ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج25، ص437، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

أَبُو سَعِيدٍ عبد الرحمن بن عبد الله:

از روات بخارى، نسائى و ابن ماجة؛ ذهبى در باره او مى‌نويسد:

عبد الرحمن بن عبد الله أبو سعيد مولى بني هاشم البصري الحافظ عن عكرمة بن عمار وشعبة وعنه أحمد والعدني ثقة توفي 197 خ س ق

عبد الرحمن بن عبد الله، حافظ (كسى كه صد هزار حديث حفظ است) بود، از عكرمه و شعبه روايت نقل كرده و احمد بن حنبل و عندى از او نقل كرده‌اند. او مورد اعتماد است و در سال 197 هـ از دنيا رفت، بخارى، نسائى و ابن ماجه از او روايت نقل كرده‌اند.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج1، ص633، رقم: 3238، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

صَدَقَةَ بْنِ الرَّبِيعِ:

ابن حبان نام او را در زمره افراد «ثقه» در كتاب الثقات نقل كرده است:

صدقة بن الربيع يروى عن عمارة بن غزية روى عنه أبو سعيد مولى بنى هاشم

التميمي البستي، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاى354 هـ)، الثقات، ج8، ص319، رقم: 13657، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

هيثمى نيز بعد از نقل روايتى كه صدقة بن الربيع در سند آن است، مى‌گويد:

رواه أبو يعلى ورجاله رجال الصحيح غير صدقة بن الربيع وهو ثقة.

اين روايت را ابويعلى نقل كرده، تمام راويان آن راويان صحيح بخارى هستند، غير از صدقة بن ربيع كه او نيز ثقه است.

الهيثمي، ابوالحسن علي بن أبي بكر (متوفاى 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج10، ص256، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

محمد بن دوريش شافعى بعد از نقل روايتى كه در آن صدقة بن ربيع وجود دارد گفته:

رجاله رجال الصحيح غير صدقة بن الربيع، وهو ثقة.

راويان اين روايت، راويان صحيح بخارى هستند، غير از صدقة بن ربيع و او نيز ثقه است.

البيروتي الشافعي، الإمام الشيخ محمد بن درويش بن محمد الحوت (متوفاى1277 هـ)، أسنى المطالب في أحاديث مختلفة المراتب، ج1، ص249، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1418 هـ ـ 1997م.

با شهادت اين سه دانشمند بزرگ رجالى اهل سنت، وثاقت او را ثابت خواهد كرد، علاوه بر اين كه هيچ تضعيفى در باره او در كتاب‌هاى اهل سنت به چشم نمى‌خورد.

عُمَارَةَ بْنِ غَزِيَّةَ:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ مزى در تهذيب الكمال در باره او مى‌نويسد:

قال عَبد الله بن أحمد بن حنبل عَن أبيه، وأبو زُرْعَة: ثقة. وَقَال إسحاق بن منصور، عن يحيى بن مَعِين: صالح. وَقَال أبو حاتم: ما بحديثه بأس، كان صدوقا. وَقَال النَّسَائي: ليس به بأس. قال محمد بن سعد: توفي سنة أربعين ومئة، وكان ثقة، كثير الحديث. إستشهد به البخاري في "الصحيح"، وروى له في "الأدب"وروى له الباقون.

عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش و ابوزرعه نقل كرده است كه او «ثقه» است. اسحاق بن منصور از يحيى بن معين نقل كرده كه او «صالح» است. ابوحاتم گفته: در روايات او اشكالى نيست، او بسيار راستگو بود. نسائى گفته: اشكالى در او نيست. محمد بن سعد گفته: در سال 140هـ از دنيا رفت، مورد اعتماد بود و روايات زيادى نقل كرده. بخارى به روايات او در كتاب صحيحش اشتهاد كرده و در ادب المفرد نيز از او روايت كرده، ساير صحاح سته نيز از او نقل كرده‌اند.

المزي،  ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج21   ص260ـ 261، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي سَعِيدٍ:

از روات بخارى، مسلم و ساير صحاح سته؛ مزى در تهذيب الكمال مى‌نويسد:

قال النَّسَائي: ثقة. وذكره ابنُ حِبَّان في كتاب"الثقات"، وَقَال هو ومحمد بن عَبد الله بن نمير، وعَمْرو بن علي: مات سنة اثنتي عشرة ومئة. زاد ابن حبان: وهو ابن سبع وسبعين سنة. استشهد به البخاري في الصحيح، وروى له في الأدب. وروى له الباقون.

نسائى گفته: «ثقه» است. ابن حبان نام او را در كتاب «الثقات» آورده و گفته: او محمد بن عبد الله بن نمير و عمرو بن على در سال 212 هـ از دنيا رفته‌اند. ابن حبان اضافه كرده كه او در هنگام وفات 77 ساله بود. بخارى در صحيحش به روايات او استشهاد كرد و در ادب المفرد روايت كرده، ساير صحاح سته نيز از او روايت نقل كرده‌اند.

المزي،  ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاى742هـ)، تهذيب الكمال، ج17، ص135، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

ابوسعيد الخدري:

صحابى.

بنابراين در صحت اين روايت نيز هيچ اشكالى ندارد.

روايت دوم: «أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَكَ حَيْثُ مَا دَارَ»

ابن عساكر دمشقى در تاريخ مدينه دمشق مى‌نويسد:

(19567)- أَخْبَرَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مَنْصُورٍ، أنا أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْوَاحِدِ بْنِ أَبِي الْحَدِيدِ، أنا جَدِّي أَبُو بَكْرٍ، أنا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ بِشْرٍ، نَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ رَاشِدٍ الطَّبَرِيُّ، بِصُورَ، وَأَحْمَدُ بْنُ حَازِمِ بْنِ أَبِي غرزة الْكُوفِيُّ، قَالا: أنا أَبُو غَسَّانَ مَالِكُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، نَا سَهْلُ بْنُ شُعَيْبٍ النِّهْمِيُّ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمَدِينِيِّ، قَالَ: حَجَّ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ فَمَرَّ بِالْمَدِينَةِ، فَجَلَسَ فِي مَجْلِسٍ فِيهِ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ، وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ، وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ، فَالْتَفَتَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ، فَقَالَ: يَا أَبَا عَبَّاسٍ، إِنَّكَ لَمْ تَعْرِفْ حَقَّنَا مِنْ بَاطِلِ غَيْرِنَا، فَكُنْتَ عَلَيْنَا وَلَمْ تَكُنْ مَعَنَا، وَأَنَا ابْنُ عَمِّ الْمَقْتُولِ ظُلْمًا يَعْنِي عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَكُنْتُ أَحَقَّ بِهَذَا الأَمْرِ مِنْ غَيْرِي، فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَكَذَا فَهَذَا وَأَوْمَأَ إِلَى ابْنِ عُمَرَ أَحَقُّ بِهَا مِنْكَ، لأَنَّ أَبَاهُ قُتِلَ قَبْلَ ابْنِ عَمِّكَ، فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: وَلا سَوَاءً، إِنَّ أَبَا هَذَا قَتَلَهُ الْمُشْرِكُونَ، وَابْنَ عَمِّي قَتَلَهُ الْمُسْلِمُونَ، فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: هُمْ وَاللَّهِ أَبْعَدُ لَكَ وَأَدْحَضُ لِحُجَّتِكَ، فَتَرَكَهُ وَأَقْبَلَ عَلَى سَعْدٍ، فَقَالَ: يَا أَبَا إِسْحَاقَ، أَنْتَ الَّذِي لَمْ تَعْرِفْ حَقَّنَا، وَجَلَسَ فَلَمْ يَكُنْ مَعَنَا وَلا عَلَيْنَا، قَالَ: فَقَالَ سَعْدٌ: إِنِّي رَأَيْتُ الدُّنْيَا قَدْ أَظْلَمَتْ، فَقُلْتُ لِبَعِيرِي: إِخْ، فَأَنَخْتُهَا حَتَّى انْكَشَفَتْ، قَالَ: فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: لَقَدْ قَرَأْتُ مَا بَيْنَ اللَّوْحَيْنِ، مَا قَرَأْتُ فِي كِتَابِ اللَّهِ (ص): إِخْ، قَالَ: فَقَالَ سَعْدٌ: أَمَا إِذْ أَبَيْتَ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ لِعَلِيٍّ: " أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَكَ حَيْثُ مَا دَارَ "، قَالَ: فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: لَتَأْتِيَنِّي عَلَى هَذَا بِبَيِّنَةٍ، قَالَ: فَقَالَ سَعْدٌ: هَذِهِ أُمُّ سَلَمَةَ تَشْهَدُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَقَامُوا جَمِيعًا فَدَخَلُوا عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ، فَقَالُوا: يَا أُمَّ الْمُؤْمِنِينَ، إِنَّ الأَكَاذِيبَ قَدْ كَثُرَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَهَذَا سَعْدٌ يَذْكُرُ عَنِ النَّبِيِّ (ص) مَا لَمْ نَسْمَعْهُ، أَنَّهُ قَالَ، يَعْنِي لِعَلِيٍّ: " أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَكَ حَيْثُ مَا دَارَ "، فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ: فِي بَيْتِي هَذَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لِعَلِيٍّ، قَالَ: فَقَالَ مُعَاوِيَةُ لِسَعْدٍ: يَا أَبَا إِسْحَاقَ، مَا كُنْتُ أَلْوَمَ الآنَ إِذْ سَمِعْتَ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَجَلَسْتَ عَنْ عَلِيٍّ، لَوْ سَمِعْتُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) لَكُنْتُ خَادِمًا لِعَلِيٍّ حَتَّى أَمُوتَ.

معاويه، پس از حج به مدينه آمد و در مجلسى نشست كه در آن سعد بن أبى وقاص، عبد الله بن عمر و عبد الله بن عباس حضور داشتند. رو به عبد الله بن عباس كرد و گفت: اى أبا عباس! تو حق ما را از باطل ديگران تشخيص ندادى؛ عليه ما بودى نه با ما؛ در حالى كه من پسر عموى كسى هستم كه مظلوم كشته شد ـ يعنى عثمان بن عفان ـ و من براى اين كار شايسته‌تر ديگران بودم.

ابن عباس با اشاره به پسر عمر جواب داد: اگر اين طور بود، او از تو شايسته‌تر بود؛ چرا كه پدر او پيش از پسر عموى تو كشته شد. معاويه گفت: اين دو با هم مساوى نيستند؛ چرا كه پدر او را مشركان كشت؛ اما پسر عموى مرا مسلمانان. ابن عباس جواب داد: اين كه آن‌ها مسلمان بودند، خلافت را از تو دورتر و حجت تو را راحت‌تر باطل مى‌كند.

پس معاويه، ابن عباس را رها كرد و رو به سعد بن أبى وقاص گفت: اى ابو إسحاق! تو كسى بودى كه حق ما را نشناختى و كنار نشستى نه با ما بودى و نه عليه ما !

سعد گفت: من ديدم كه دنيا تاريك شده بود؛ پس به شترم گفتم: اخ (بخواب)، شترم را خواباندم تا تاريكى‌ها از بين برود. معاويه گفت: من در بين لوحتين (قرآن) را خواندم؛ اما‌ در كتاب خدا كلمه «إخ» نخواندم.

سعد در جواب گفت: حالا كه نمى‌پذيرى؛ پس من از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) شنيدم كه به على (عليه السلام) مى‌گفت: «تو با حق هستى و حق با تو است؛ هر كجا كه باشي». معاويه گفت: بايد براى اين سخنى كه گفتى شاهد بياورى. سعد گفت: ام سلمه شهادت مى‌دهد كه رسول خدا صلي الله عليه وآله آن را گفته است.

پس همگى بلند شدند و پيش ام سلمه آمدند؛ گفتند: اى مادر مؤمنان ! دروغ بستن به رسول خدا صلي الله عليه وآله زياد شده است، اين سعد، از رسول خدا چيزى را نقل مى‌كند كه ما نشنيده‌ايم كه خطاب به على (عليه السلام) فرموده باشد: «تو با حق هستى و حق با تو است، هر كجا كه باشي». پس ام سلمه گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله اين مطلب را در اين خانه من به على (عليه السلام) گفت.

پس معاويه به سعد گفت: اى ابوإسحاق ! من الآن بيش از تو نبايد ملامت شوم؛ چرا كه تو اين مطلب را از رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيدى و به على (عليه السلام) نپيوستى، اگر من آن را از رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده بودم، تا زمان مرگ خادم على (عليه السلام) مى‌شدم.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج20، ص361، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

بررسي سند روايت:

أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مَنْصُورٍ:

ابن عساكر در باره استادش مى‌نويسد:

علي بن أحمد بن منصور بن محمد بن عبدالله بن محمد أبو الحسن بن أبي العباس الغساني المعروف بابن قبيس. الفقيه المالكي النحوي الزاهد...

سمعت منه الكثير وكان ثقة متحرزا متيقظا منقطعا عن الناس ملازما لبيته في درب النقاشة أو متخليا في بيته في المنارة الشرقية وكان يفتي على مذهب مالك ويقرئ النحو ويعرف الفرائض والحساب وكان مغاليا في السنة رحمه الله محبا لأصحاب الحديث.

على بن أحمد بن منصور، از فقهاى مالكى، آگاه به علم نحو و زاهد بود.

من از او زياد شنيدم، او مورد اعتماد، پرهيزگار و بيدار بود، از مردم بريده و هميشه در خانه‌اش بود، بر مبناى مذهب مالك فتوا مى‌داد، علم نحو مى‌خواند، واجبات و علم حساب ياد مى‌گرفت، تلاش بسيارى در سنت داشت و اصحاب حديث را دوست مى‌داشت.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج41، ص237، رقم: 4789، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْوَاحِدِ بْنِ أَبِي الْحَدِيدِ:

ذهبى در سير أعلام النبلاء در باره او مى‌نويسد:

ابن أبي الحديد. الشيخ العدل المرتضى الرئيس أبو الحسن أحمد بن عبدالواحد... وكان ثقة نبيلا متفقدا لأحوال الطلبة والغرباء عدلا مأمونا.

ابن أبى الحديد، استاد عادل، پسنديده و رئيس، مورد اعتماد و سرشناس بود. احوال طلبه‌ها و مردم غريب را جويا مى‌شد، عادل و امين بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج18، ص418، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

أَبُو بَكْرٍ:

ابن عساكر در باره او مى‌نويسد:

أبو بكر محمد بن أحمد بن عثمان السلمي الشاهد المعروف بابن أبي الحديد الثقة الأمين الرضا الشيخ النبيل.

ابوبكر محمد بن أحمد، مشهور به إبن أبى الحديد، مورد اعتماد، امين، پسنديده، استاد و پرآوازه بود.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج51، ص79، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ بِشْرٍ،

خطيب بغدادى در باره او مى‌نويسد:

محمد بن يوسف بن بشر بن النضر بن مرداس أبو عبد الله الهروي ويعرف بغندر وكان أحد الحفاظ الثقات وسكن دمشق وورد بغداد وحدث بها

خطيب بغدادى در باره او مى‌نويسد:

محمد بن يوسف، مشهور به غندر، يكى از حافظان مورد اعتماد بود، ساكن دمشق بود و وارد بغداد شد و در آن جا حديث نقل كرد.

البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي  بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، تاريخ بغداد، ج3، ص405، رقم: 1533، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

أَحْمَدُ بْنُ حَازِمِ بْنِ أَبِي غرزة الْكُوفِيُّ:

ذهبى در باره او مى‌گويد:

ابن أبي غرزة الامام الحافظ الصدوق أحمد بن حازم بن محمد بن يونس بن قيس بن أبي غرزة أبو عمرو الغفاري الكوفي صاحب المسند ولد سنة بضع وثمانين ومئة

وله مسند كبير وقع لنا منه جزء وذكره ابن حبان في الثقات وقال كان متقنا.

إبن أبى غزرة، پيشوا، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ بوده) و بسيار راستگو بود.

او مسند بزرگى داشت كه يك جزء از آن به من رسيد، ابن حبان او را در زمره افراد ثقه آورده و گفته: در نقل حديث بى‌غلط بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج13، ص239، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

أَبُو غَسَّانَ مَالِكُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ:

ذهبى در باره او مى‌نويسد:

مالك بن إسماعيل أبو غسان النهدي الحافظ عن إسرائيل وعبد الرحمن بن الغسيل وعنه البخاري ومن بقي بواسطة وأبو زرعة حجة عابد قانت لله توفي 219 ع

مالك بن إسماعيل، حافظ (كسى كه صد هزار روايت حفظ است) بود، از اسرائيل و عبد الرحمن بن غسيل روايت نقل كرده و بخارى و ديگر اصحاب صحاح از طريق ابوزرعه از او نقل كرده‌اند، او حجت (كسى كه سى صد هزار حديث حفظ است) و عبادت كننده خداوند بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2، ص233، رقم: 5239، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

سَهْلُ بْنُ شُعَيْبٍ:

ذهبى در تاريخ الإسلام در باره او مى‌گويد:

سهل بن شعيب النخعي الكوفي. وفد على عمر بن عبد العزيز. وروى عن الشعبي وبريدة بن سفيان وقنان النهمي. وعنه زريق البجلي المقرئ وأبو غسان مالك بن إسماعيل وأبو داود الطيالسي وعون بن سلام. وما علمت به بأساً.

سهل بن شعيب نخعى كوفى، از شعبى و بريده روايت نقل كرده... من اشكالى در او نمى‌بينم.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج9، ص413، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمَدِينِيِّ:

إبن أبى حاتم رازى در باره او گفته:

عبيد الله بن عبد الله بن عمر بن الخطاب مات قبل سالم سمع أباه روى عن الزهرى سمعت أبى يقول ذلك نا عبد الرحمن قال سئل أبو زرعة عن عبيد الله بن عبد الله بن عمر فقال مدينى ثقة.

عبيد الله بن عبد الله، پيش از سالم مرده، از پدرش روايت شنيده، زهرى از او روايت كرده است. از پدرم شنيدم كه مى‌گفت: از  عبد الرحمن شنيدم كه از ابوزرعه در باره عبيد الله بن عبد الله سؤال شد، پس گفت: او اهل مدينه و ثقه بود.

ابن أبي حاتم الرازي التميمي، ابومحمد عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس (متوفاى 327هـ)، الجرح والتعديل، ج5، ص320، رقم: 1520، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1271هـ ـ 1952م.

عجيب است كه سعد بن أبى وقاص اين سخن را از زبان رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيده بود؛ اما بعد از وفات رسول خدا با ابوبكر و سپس با عمر بيعت كرد، بعد از عمر در شوراى شش نفره، به نفع عثمان رأى داد و در زمانى كه همه مردم با امير المؤمنين عليه السلام بيعت كردند، او از اين كار خوددارى كرد.

هنگامى كه بسيارى از اصحاب رسول خدا زير پرچم پرچم‌دار رسول خدا صلى الله عليه وآله عليه معاويه مى‌جنگيدند، سعد بن أبى وقاص از يارى اميرمؤمنان عليه السلام سرباز زد.

به راستى اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله در قيامت از او در اين باره سؤال كند، چه حجتى خواهد داشت؟ اگر او به صداقت رسول خدا صلى الله عليه وآله ايمان داشت، چرا به گفتار آن حضرت توجه نكرد؟

و عجيب‌تر اين كه معاوية بن أبى سفيان اين روايت را از سعد بن أبى وقاص و ام سلمه شنيد؛ اما بلا فاصله پس از آن به همه شهرهاى اسلامى بخش‌نامه كرد كه بايد على بن أبى طالب را در منبر مساجد و در خطبه‌هاى نماز لعن كنيد!!!

جالب است كه ابن حجر هيثمى همين روايت را نقل مى‌كند؛ اما براى حفظ آبروى معاويه از بردن نام او خوددارى و از كلمه «فلانا» براى او استفاده كرده است:

(3073)- [3277] حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ عَلِيٍّ، ثنا أَبُو دَاوُدَ، ثنا سَعْدُ بْنُ شُعَيْبٍ النّهْمِيُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ التَّيْمِيِّ، أَنَّ فُلانًا دَخَلَ الْمَدِينَةَ حَاجًّا، فَأَتَاهُ النَّاسُ يُسَلِّمُونَ عَلَيْهِ، فَدَخَلَ سَعْدٌ، فَسَلَّمَ...

الهيثمي، ابوالحسن نور الدين علي بن أبي بكر (متوفاى 807 هـ)، كشف الإستار عن زوائد البزار على الكتب الستة، ج4، ص96، ح3282، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: مؤسسة الرسالة ـ بيروت، الطبعة: الأولي، 1399هـ ـ 1979م.

اين‌ها نشانگر اين است كه اهل سنت براى حفظ آبروى امثال معاويه، متوسل به هر نوع دروغ و تدليسى مى‌شوند تا مبادا كسى فكر كند معاويه ناصبى بوده است.

روايت سوم: «علي مع القرآن والقرآن مع علي»

حاكم نيشابورى در المستدرك على الصحيحين مى‌نويسد:

(4566)- [3: 121] أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَفِيدُ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ نَصْرٍ، ثنا عَمْرُو بْنُ طَلْحَةَ الْقَنَّادُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ، ثنا عَلِيُّ بْنُ هَاشِمِ بْنِ الْبَرِيدِ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو سَعِيدٍ التَّيْمِيُّ، عَنْ أَبِي ثَابِتٍ مَوْلَى أَبِي ذَرٍّ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ يَوْمَ الْجَمَلِ، فَلَمَّا رَأَيْتُ عَائِشَةَ وَاقِفَةً دَخَلَنِي بَعْضُ مَا يَدْخُلُ النَّاسَ، فَكَشَفَ اللَّهُ عَنِّي ذَلِكَ عِنْدَ صَلاةِ الظُّهْرِ، فَقَاتَلْتُ مَعَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، فَلَمَّا فَرَغَ ذَهَبْتُ إِلَى الْمَدِينَةِ، فَأَتَيْتُ أُمَّ سَلَمَةَ، فَقُلْتُ: إِنِّي وَاللَّهِ مَا جِئْتُ أَسْأَلُ طَعَامًا وَلا شَرَابًا وَلَكِنِّي مَوْلَى لأَبِي ذَرٍّ، فَقَالَتْ: مَرْحَبًا فَقَصَصْتُ عَلَيْهَا قِصَّتِي، فَقَالَتْ: أَيْنَ كُنْتَ حِينَ طَارَتِ الْقُلُوبُ مَطَائِرَهَا؟ قُلْتُ: إِلَى حَيْثُ كَشَفَ اللَّهُ ذَلِكَ عَنِّي عِنْدَ زَوَالِ الشَّمْسِ، قَالَ: أَحْسَنْتَ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: " عَلِيٌّ مَعَ الْقُرْآنِ، وَالْقُرْآنُ مَعَ عَلِيٍّ لَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ ".

در روز جمل، وقتى چشمم به «عايشه» افتاد كه ايستاده بود، پاره‏اى از خيالات كه در دل ديگران وارد مى‌شود، در دل من پديد آمد، هنگام نماز ظهر، خداوند شك و ترديد را از دل من برطرف ساخت و سرانجام به پشتيبانى از حضرت على عليه السّلام با دشمنان او نبرد كردم. پس از پايان جنگ به مدينه بازگشتم. و به خانه «امّ سلمه» رفتم و به او گفتم: به خدا سوگند! به منظور درخواست خوراكى و آشاميدنى به خانه تو نيامده‏ام. من آزاده شده «ابوذر» هستم.

ام سلمه، به من خوش آمد گفت و من حكايت حال خود را در روز جمل بازگو كردم. «ام سلمه» گفت: آنگاه كجا بودى كه دلها به سوى منطقه پرواز خود مى‌رفتند؟ در پاسخ گفتم: تا آنجا پرواز كردم كه خداوند پرده شك را از چشم دل من‏ برطرف كرد و در هنگام ظهر، دروازه حقيقت به روى من گشوده شد و در راه حقيقت، از جان گذشته و عاشقانه با دشمنان نبرد كردم.

ام سلمه، از شنيدن سخنان من، شادمان گشت و به من آفرين گفت و اظهار داشت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود:

على همراه قرآن است و قرآن نيز همراه با على عليه السّلام است. هيچگاه على عليه السّلام از قرآن و قرآن از على عليه السّلام، جدا نمى‌شوند تا اين كه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

حاكم نيشابورى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ، وَأَبُو سَعِيدٍ التَّيْمِيُّ هُوَ عُقَيْصَاءُ ثِقَةٌ مَأْمُونٌ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ

اين روايت سندش صحيح و ابوسعيد التيمى همان عقيصاء است كه ثقه و مورد اعتماد است؛ ولى بخارى و مسلم آن را نقل نكرده‌اند

حافظ علائى، از محدثان مشهور اهل سنت در كتاب إجمال الإصابة، مى‌نويسد:

وأخرج الحاكم في مسنده بسند حسن عن أم سلمة رضي الله عنها أن النبي صلى الله عليه وسلم قال علي مع القرآن والقرآن مع علي لن يفترقا حتى يردا علي الحوض.

حاكم در مسند خود با سند «حسن» از ام سلمه نقل كرده است كه رسول خدا فرمود: على همراه با قرآن و قرآن همراه با على است، آن دو از هم جدا نمى‌شوند، تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

العلائي، أبو سعيد خليل بن كيكلدي (متوفاى761 هـ)، إجمال الإصابة في أقوال الصحابة، ج1، ص55، تحقيق: د. محمد سليمان الأشقر، ناشر: جمعية إحياء التراث الإسلامي - الكويت، الطبعة: الأولى، 1407هـ.

شمس الدين ذهبى، حافظ علائى را اين چنين ستايش كرده است:

خليل بن كيكلدي العلائي. خليل بن كيكلدي الإمام الحافظ الفقيه البارع المفتي صلاح الدين أبو سعيد العلائي الدمشقي الشافعي ولد سنة أربع وتسعين وستمائة (694 هـ 1295م).

وحفظ كتبا وقرأ وأفاد وانتقى ونظر في الرجال والعلل وتقدم في هذا الشأن مع صحة الذهن وسرعة الفهم سمع من ابن مشرف وست الوزراء والقاضي أبي بكر الدشتي والرضي الطبري وطبقتهم.

خليل بن كيكلدى، پيشوا، حافظ، فقيه، پرهيزگا و مفتى بود... كتاب‌هاى را حفظ كرد و‌آن‌ها را خواند، استفاده و پاكسازى كرد، در باره راويان آن و اشكالات روايت تحقيق كرد. در اين كار پيشگام بود؛ ذهن سالمى داشت و باهوش بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، المعجم المختص بالمحدثين (معجم المحدثين)، ج1، ص92، رقم: 108، تحقيق: د. محمد الحبيب الهيلة، ناشر: مكتبة الصديق - الطائف، الطبعة: الأولى، 1408هـ.

با توجه به موقعيت و جايگاهى كه حاكم نيشابورى نزد اهل سنت دارد، و همان‌طور كه از لقب «حاكم» پيدا است، او بر تمام روايات اهل سنت سنداً و متنا تسلط داشته، و همچنين تصريح دانشمند بزرگى همانند حافظ علائى بر «حسن» روايت، به نظر مى‌رسد كه بررسى سند روايت ضرورتى نداشته باشد و تصريح اين دو نفر براى كسانى كه قلب‌شان از كينه نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام خالى است، كفايت مى‌كند.

روايت چهارم: «اللهم ادر الحق  مع علي»

حاكم نيشابورى در كتاب المستدرك على الصحيحين مى‌نويسد:

4629 أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ كَامِلٍ الْقَاضِي، ثنا أَبُو قِلابَةَ، ثنا أَبُو عَتَّابٍ سَهْلُ بْنُ حَمَّادٍ، ثنا الْمُخْتَارُ بْنُ نَافِعٍ التَّمِيمِيُّ، ثنا أَبُو حَيَّانَ التَّيْمِيُّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ: " رَحِمَ اللَّهُ عَلِيًّا اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ ".

از على عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: خداوند على را رحمت كند، خدايا! حق را بر مدار على بچرخان، هر طرف كه او برود.

و سپس در تصحيح حديث مى‌گويد:

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحٌ عَلَى شَرْطِ مُسْلِمٍ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ

سند اين روايت بنابر شرايطى كه مسلم قبول دارد صحيح است؛ ولى او و بخارى نقل نكرده‌اند.

المستدرك على الصحيحين  ج3، ص134

فخر الدين رازى، تفسير پرداز شهير اهل سنت، تصريح مى‌كند كه به صورت متواتر نقل شده است هركس در دينش به على بن أبى طالب اقتدا كند، هدايت خواهد شد و سپس براى اثبات گفتارش به روايت «الهم ادر الحق مع على حيث دار» استناد مى‌كند:

الحجة الخامسة:

روى البيهقي في السنن الكبير عن أبي هريرة قال: كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يجهر في الصلاة ببسم الله الرحمن الرحيم ثم إن الشيخ البيهقي روى الجهر عن عمر بن الخطاب وابن عباس وابن عمر وابن الزبير وأما أن علي بن أبي طالب رضي الله عنه كان يجهر بالتسمية فقد ثبت بالتواتر ومن اقتدى في دينه بعلى بن أبي طالب فقد اهتدى والدليل عليه قوله عليه السلام: اللهم أدر الحق مع علي حيث دار.

دليل پنجم:

بيهقى در سنن كبراى خود از ابوهريره نقل كرده است كه رسول خدا در نماز بسم الله را بلند مى‌خواند. سپس بيهقى از عمر بن خطاب، ابن عباس و پسر عمر و پسر زبير نقل كرده‌اند كه بلند مى‌خوانده‌اند. اما على بن أبى طالب نيز بسم الله را بلند مى‌خواند؛ به درستى و با روايات متواتر ثابت شده است كه هركس در دينش به على بن أبى طالب عليه السلام اقتدا كند، به راستى كه هدايت شده است. دليل بر اين مطلب اين سخن رسول خدا صلى الله عليه وآله است كه فرمود: خدايا حق را بر مدار على بگردان، هر جا كه او باشد.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاى604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج1، ص168، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.

نظام الدين نيسابورى نيز در تفسير خود مى‌نويسد:

وكان مذهبه الجهر بها في جميع الصلوات , وقد ثبت هذا منه تواتراً ومن اقتدى به لن يضل. قال صلى الله عليه وسلم: "اللهم أدر الحق معه حيث دار".

مذهب او (امام على عليه السلام) اين بود كه در تمام نماز‌ها بسم الله را بلند مى‌خواند، به درستى كه با روايات متواتر ثابت شده است كه هر كس به او اقتدا كند، گمراه نمى‌شود. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: خدايا حق را با او بگردان، هر كجا كه باشد.

النيسابوري، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين المعروف بالنظام الأعرج (متوفاى 728 هـ)، تفسير غرائب القرآن ورغائب الفرقان، ج1، ص89، تحقيق: الشيخ زكريا عميران، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1416هـ - 1996م.

محمد بن ابراهيم بيهقى همين روايت را به صورت مستقيم از أبوحيان تيمى نقل كرده است:

عن أبي حيان التيمي عن أبيه عن علي بن أبي طالب، رضي الله عنه، قال النبي، صلى الله عليه وسلم: رحم الله علياً، اللهم أدر الحق معه حيث دار.

البيهقي، إبراهيم بن محمد (متوفاى بعد 320هـ)، المحاسن والمساوئ، ج1، ص37، تحقيق: عدنان علي، ناشر: دار الكتب العلمية  - بيروت/ لبنان، الطبعة: الأولى، 1420هـ - 1999م
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 23:45  توسط رضا  | 

بسيارى از بزرگان اهل سنت، صحت اين حديث را مفروغ عنه گرفته و اين روايت را جزء فضائل آن حضرت ذكر كرده‌اند. در كتاب موسوعة اقوال الدارقطنى آمده است:

وبعده أمير المؤمنين: علي بن أبي طالب رضي الله عنه وأرضاه، وقد ورد عن النبي صلى الله عليه وسلم في فضائله أحاديث كثيرة منها: قوله صلى الله عليه وسلم: اللهم أدر الحق مع علي حيث ما دار.

بعد از او (عثمان) اميرمؤمنان على بن أبى طالب است كه خداوند از او راضى باشد و او را راضى كند. از رسول خدا در باره فضائل او روايات زيادى نقل شده است؛ از جمله كه آن حضرت فرمود: خدايا حق را دور على بگردان، هر كجا كه او باشد.

الدارقطني البغدادي، ابوالحسن علي بن عمر (متوفاى 385هـ)، موسوعة أقوال الدارقطني  ج1، ص22، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابوبكر باقلانى در شرح حال اميرمؤمنان عليه السلام مى‌نويسد:

وبعده أمير المؤمنين: علي بن أبي طالب رضي الله عنه وأرضاه، وقد ورد عن النبي صلى الله عليه وسلم في فضائله أحاديث كثيرة منها: قوله صلى الله عليه وسلم: اللهم أدر الحق مع علي حيث ما دار.

الباقلاني، ابوبكر محمد بن الطيب (متوفاى403هـ)، الإنصاف فيما يجب اعتقاده ولا يجوز الجهل به، ج1، ص106، تحقيق: عماد الدين أحمد حيدر، ناشر: عالم الكتب - لبنان، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1986م

ابوحامد غزالى در باره فضائل اميرمؤمنان عليه السلام مى‌نويسد:

وقال صلى الله عليه وسلم في حق علي: «اللهم أدر الحق مع علي حيث دار» وقال صلى الله عليه وسلم: «أقضاكم علي».

رسول خدا (ص) در باره على (عليه السلام) فرمود: خدايا حق را دور على بگردان، هر كجا كه او باشد، و نيز فرمود: على عليه السلام از همه شما در قضاوت برتر است.

الغزالي، ابوحامد محمد بن محمد (متوفاى505هـ)، المستصفى في علم الأصول، ج1، ص170، تحقيق: محمد عبد السلام عبد الشافي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1413هـ.

و بسيار ديگر از بزرگان اهل سنت اين روايت را نقل كرده‌اند كه به جهت اختصار به همين اندازه بسنده مى‌كنيم.

پاسخ به شبهات دلالي

ممكن است كسى ادعا كند كه ما صحت روايت را در باره اميرمؤمنان عليه السلام قبول داريم؛ اما اين ويژگى اختصاص به آن حضرت ندارد؛ بلكه اين روايت در باره كسانى ديگرى همچون عمار بن ياسر و عمر بن الخطاب نيز نقل شده است؛ بنابراين اين دو نفر نيز در اين فضيلت شريك هستند و هر چيزى را كه در باره اميرمؤمنان عليه السلام ثابت كند، در باره آن‌ها نيز به اثبات مى‌رساند.

در پاسخ به اين شبهه، تك تك رواياتى را كه در اين باره نقل شده است، بررسى و در آخر نتيجه‌گيرى خواهيم كرد.

حق با عمار است و عمار با حق

در برخى از كتاب‌هاى شيعه و سنى روايتى با اين مضمون كه «حق با عمار است و عمار با حق است» نقل شده است. محمد بن سعد در كتاب الطبقات الكبرى به نقل از واقدى مى‌نويسد:

قال أخبرنا محمد بن عمر وغيره قالوا...

وما كان أحد من قدماء أصحاب رسول الله يشك أن عمارا قد وجبت له الجنة في غير موطن ولا اثنين فهنيئا لعمار بالجنة ولقد قيل إن عمارا مع الحق والحق معه يدور عمار مع الحق أينما دار وقاتل عمار في النار.

محمد بن عمر (واقدى) و ديگران به من خبر دادند:

كسى از قديمى‌هاى اصحاب ترديد نداشتند كه بهشت بر عمار واجب شده است؛ نه در يكى دو جا؛ پس گوارا باد بهشت بر عمار. به درستى كه گفته شده: عمار با حق است و حق با او است، عمار همواره گرد حق مى‌چرخد، هر جا كه باشد و كشنده عمار در آتش است.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاى230هـ)، الطبقات الكبرى، ج3، ص262، ناشر: دار صادر - بيروت.

بلاذرى در انساب الأشراف و ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق، همين مطلب را با همين سند نقل كرده‌اند:

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاى279هـ)، أنساب الأشراف، ج1، ص76، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج43، ص475، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

انصارى تلمستانى با اين تعبير آن را نقل كرده است:

وروِي أن عليا قال بعد مصاب بصفين...

روايت شده است كه على عليه السلام بعد از جنگ صفين گفت:...

الانصاري التلمساني، محمد بن أبي بكر المعروف بالبري (متوفاى644هـ) الجوهرة في نسب النبي وأصحابه العشرة، ج1، ص304، طبق برنامه الجامع الكبير.

روشن است كه هيچ يك از اين روايات، سند درستى ندارد و نمى‌تواند براى كسى حجت باشد.

از علماى شيعه، نيز شيخ صدوق در كتاب علل الشرايع آن را با سند مرسل نقل كرده است:

عمار مع الحق والحق مع عمار يدور معه حيث دار.

عمار با حق و حق با عمار است، با او مى‌چرخد، هر كجا كه برود.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، علل الشرائع، ج1، ص223، تحقيق: السيد محمد صادق بحر العلوم، ناشر: المكتبة الحيدرية ـ النجف، 1385هـ ـ 1966م

محمد بن سليمان كوفى در مناقب الإمام امير المؤمنين عليه السلام آن را با سند ذيل كه تمام راويان آن مجهول هستند، نقل كرده است:

830 - [ حدثنا ] أحمد [أبو جعفر أحمد بن علي بن الحسن بن مروان] قال: حدثنا الحسن [الحسن بن علي بن عفان العامري] قال: أخبرنا علي [علي بن حكيم] قال: أخبرنا محمد [محمد بن فضيل]: عن حبة قال: انطلقت أنا وأبو مسعود إلى حذيفة بالمدائن فدخلنا عليه فقال: مرحبا بكم ما خلفتما أحدا من قبائل العرب أحب إلي منكما. قال: فانبسط أبو مسعود وقال: يا أبا عبد الله أعهد إلينا فإن أصحابك قد ذهبوا ونحن نخاف الفتنة. قال: فقال [ حذيفة ]: عليكم بالفئة التي فيها ابن سمية فإني سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يقول: عمار يدور مع الحق أينما دار وإنه لتقتله الفئة الباغية الناكثون عن الطريق ويكون آخر رزق له من الدنيا ضياح من لبن.

محمد بن فضيل از حبه نقل كرده است كه من و ابومسعود پيش حذيفه در مدائن رفتيم، پس گفت: خوش آمديد، در ميان قبايل عرب كسى محبوب‌تر از شما در نزد من نيست. ابو مسعود خوشحال شد و گفت: اى أبا عبد الله، براى ما سخن بگو؛ چرا كه يارانت رفته‌اند و ما از فتنه مى‌ترسيم. حذيفه گفت: شما به گروهى سفارش مى‌كنم كه در آن پسر سميه حضور دارد؛ چرا كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‌گفت: عمار گرداگر حق مى‌چرخد، هر كجا كه برود. و اين كه گروه نابكار او را خواهند كشت، همان كسانى كه راه (حق) را مى‌شكنند، و نيز فرمود: آخرين غذاى او در اين دنيا شيرى است كه با آب مخلوط شده است.

الكوفي القاضي،  محمد بن سليمان (متوفاى حدود300هـ)، مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، ج2 ص351، تحقيق: الشيخ محمد باقر المحمودي، ناشر: مجمع إحياء الثقافة الاسلامية ـ قم، الطبعة: الأولى، 1412هـ

در نتيجه سند اين روايت در كتاب‌هاى شيعه و سنى سند صحيح ندارد و حجت نيست.

ثانيا: از اين گذشته، رواياتى ديگرى در منابع شيعه و سنى وجود دارد كه اين روايت را در باره عمار تفسير و توجيه مى‌كند.

طبق اين روايات رسول خدا صلى الله عليه وآله، عمار را معيار حق و باطل معرفى كرده است. آن حضرت مى‌دانست كه در آينده جنگى بين گروهى به سرپرستى معاويه با گروهى تحت پرچم اميرمؤمنان عليه السلام اتفاق خواهد افتاد، طبيعى است كه هر دوى آن‌ها نمى‌توانند بر حق باشند؛ از اين رو، آن حضرت براى اين كه صراط حق را مشخص كنند، فرمودند كه «عمار را گروه نابكار خواهد كشت»:

وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ يَدْعُوهُمْ إلى الْجَنَّةِ وَيَدْعُونَهُ إلى النَّارِ.

بى‌چاره عمار ! گروه نابكار او را مى‌كشند، عمار آن‌ها را به سوى بهشت و آن‌ها عمار را به سوى آتش مى‌خوانند.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج1، ص172، ح463، كِتَاب الصَّلَاةِ، بَاب بُنْيَانِ الْمَسْجِدِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

به همين خاطر به مردم توصيه كردند كه در اين چنين دورانى اگر دچار شك و ترديد شدند، به همان گروهى بپيوندند كه عمار در آن گروه باشد.

شيخ صدوق رضوان الله تعالى عليه در عيون اخبار الرضا عليه السلام مى‌نويسد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود:

عَمَّارٌ عَلَى الْحَقِّ حِينَ يُقْتَلُ بَيْنَ الْفِئَتَيْنِ إِحْدَى الْفِئَتَيْنِ عَلَى سَبِيلِي وَ سُنَّتِي وَالْأُخْرَى مَارِقَةٌ مِنَ الدِّينِ خَارِجَةٌ عَنْه‏.

عمار بر حق است،‌ در آن زمانى كه بين دو گروه كشته مى‌شود، يكى از اين دو گروه بر راه و سنت من است، و گروه ديگر از دين دور و خارج از آن هستند.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاى381هـ)، عيون اخبار الرضا (ع)، ج1، ص72، تحقيق: الشيخ حسين الأعلمي، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ـ بيروت، 1404هـ ـ 1984م.

طبرانى از علماى اهل سنت مى‌نويسد:

حدثنا محمد بن عبد اللَّهِ الْحَضْرَمِيُّ ثنا ضِرَارُ بن صُرَدٍ ثنا عَلِيُّ بن هَاشِمٍ عن عَمَّارٍ الدُّهْنِيِّ عن سَالِمِ بن أبي الْجَعْدِ عن عَلْقَمَةَ عن عبد اللَّهِ عَنِ النبي صلى اللَّهُ عليه وسلم قال إذا اخْتَلَفَ الناس كان بن سُمَيَّةَ مع الْحَقِّ.

رسول خدا فرمود: زمانى كه مردم دچار اختلاف شدند، پسر سميه بر حق است.

الطبراني،  ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الكبير، ج10، ص95، ح10071، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م.

و حاكم نيشابورى در المستدرك على الصحيحين مى‌نويسد:

أَخْبَرَنَا إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْهَاشِمِيُّ بِالْكُوفَةِ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عَفَّانَ الْعَامِرِيُّ، ثنا مَالِكُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ النَّهْدِيُّ، أَنْبَأَ إِسْرَائِيلُ بْنُ يُونُسَ، عَنْ مُسْلِمٍ الأَعْوَرِ، عَنْ خَالِدٍ الْعُرَنِيِّ، قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَأَبُو سَعِيدٍ الْخُدْرِيُّ عَلَى حُذَيْفَةَ، فَقُلْنَا: يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، حَدِّثْنَا مَا سَمِعْتَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ فِي الْفِتْنَةِ، قَالَ حُذَيْفَةُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ: " دُورُوا مَعَ كِتَابِ اللَّهِ حَيْثُ مَا دَارَ "، فَقُلْنَا: فَإِذَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فَمَعَ مَنْ نَكُونُ؟ فَقَالَ: " انْظُرُوا الْفِئَةَ الَّتِي فِيهَا ابْنُ سُمَيَّةَ فَالْزَمُوهَا، فَإِنَّهُ يَدُورُ مَعَ كِتَابِ اللَّهِ "، قَالَ: قُلْتُ: وَمَنِ ابْنُ سُمَيَّةَ؟ قَالَ: " أَوَ مَا تَعْرِفُهُ؟ "، قُلْتُ: بَيِّنْهُ لِي، قَالَ: " عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ "، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لِعَمَّارٍ: " يَا أَبَا الْيَقْظَانِ، لَنْ تَمُوتَ حَتَّى تَقْتُلَكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ عَنِ الطَّرِيقِ "

هَذَا حَدِيثٌ لَهُ طُرُقٌ بِأَسَانِيدَ صَحِيحَةٍ، أَخْرَجَا بَعْضَهَا وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ بِهَذَا اللَّفْظِ.

خالد العرنى گفت كه من و ابوسعيد خدريك بر حذيفه وارد شديم و گفتيم: اى أبا عبد الله، براى ما نقل كن چيزهايى را كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله در باره فتنه شنيدى، حذيفه گفت: رسول خدا فرمود: بر مدار قرآن بچرخيد، هر جا كه بود. گفتيم: اگر مردم دچار اختلاف شدند، با چه كسى باشيم؟ پس گفت: بنگريد كه پسر سميه در كدام گروه است، به همان گروه پايبند باشيد؛ چرا كه او همواره بر مدار كتاب خدا مى‌چرخد. سؤال كردم: پسر سميه كيست؟ گفت: آيا او را نمى‌شناسي؟ گفتم: برايم بيان كن. گفت: عمار بن ياسر، از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه به عمار مى‌گفت: اى أبا يقظان ! تو هرگز نمى‌ميرى؛ مگر اين كه گروه نابكار كه از (صراط مستقيم) خارج هستند، تو را مى‌كشند.

اين روايت، چندين سند صحيح دارد،  بخارى و مسلم تكه‌هاى از آن را نقل كرده‌اند؛ اما با اين الفاظ نقل نكرده‌اند.

الحاكم النيسابوري،  ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج2، ص162، ح2652، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

ابن عبد البر در الإستيعاب مى‌نويسد:

وقال أبو مسعود وطائفة لحذيفة حين احتضر وأعيد ذكر الفتنة: إذا اختلف الناس بمن تأمرنا؟ قال: عليكم بابن سمية فإنه لن يفارق الحق حتى يموت أو قال: فإنه يدور مع الحق حيث دار.

ابومسعود و طايفه‌اى ديگرى در هنگام احتضار به عيادت او رفتند و از فتنه ياد كردند  و گفتند: وقتى مردم دچار اختلاف شدند، از چه كسى پيروى كنيم؟ گفت: شما را به پسر سميه سفارش مى‌كنم؛ چرا كه او تا هنگام مرگ از حق جدا نخواهد شد، يا اين كه گفت: او همواره بر محور حق مى‌چرخد، هر كجا كه برود.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاى 463هـ)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج3، ص1139، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ.

ابن كثير دمشقى سلفى بعد از نقل اين روايات مى‌گويد:

ومعلوم أن عمارا كان في جيش علي يوم صفين وقتله أصحاب معاوية من أهل الشام وكان الذي تولى قتله رجل يقال له أبو الغادية رجل من أفناد الناس.

روشن است كه عمار،‌ در جنگ صفين در لشكر على (عليه السلام) بود و طرفداران معاويه از مردم شام او را كشتند. كسى كه كشتن او را به عهده گرفت، مردى به نام ابوالغاديه از بزرگان مردم بود.

ابن كثير الدمشقي،  ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى774هـ)، البداية والنهاية، ج6، ص214، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

طبق اين روايات، رسول خدا صلى الله عليه وآله طبق وظيفه‌اى كه دارد، صراط مستقيم الهى و راه حق را به مردم نشان داده و عمار را در زمان فتنه و جنگ معيار حق و باطل قرار داده است؛ بنابراين رواياتى كه در باره عمار وارد شده، با اين روايات مقيد مى‌شوند.

حق با عمر است، هر جا كه باشد!!!

به جرأت مى‌توان گفت كه كمتر فضيلتى از فضائل اميرمؤمنان عليه السلام باقى مانده؛ مگر اين كه دستگاه حديث سازى بنى اميه، عين همان را براى خلفاى سه گانه جعل نكرده باشد. و يكى از آن‌ها روايت «علي مع الحق والحق مع علي» است كه عين همين روايت را براى عمر بن الخطاب نيز نقل كرده‌اند. ما به صورت مختصر اين روايات را از نظر سندى و دلالى بررسى خواهيم كرد.

روايت اول: الحق بعدي مع عمر حيث كان

محمد بن اسماعيل بخارى در تاريخ كبير خود مى‌نويسد:

قال الحميدي نا معن قال حدثني الحارث بن عبد الملك بن إياس عن القاسم بن يزيد بن قسيط عن أبيه عن عطاء عن عبد الله بن عباس عن الفضل بن عباس عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: الحق بعدي مع عمر حيث كان.

فضل بن عباس از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل كرده است كه بعد از من حق با عمر است، هر جا كه باشد.

البخاري الجعفي،  ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، التاريخ الكبير، ج7، ص114، ح502، تحقيق: السيد هاشم الندوي، ناشر: دار الفكر.

همين روايت را بزار در مسند خود و ابن عساكر در تاريخ دمشق و ... با همين سند نقل كرده‌اند.

البزار، ابوبكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفاى292 هـ)، البحر الزخار (مسند البزار) ج6، ص98، تحقيق: د. محفوظ الرحمن زين الله، ناشر: مؤسسة علوم القرآن، مكتبة العلوم والحكم - بيروت، المدينة الطبعة: الأولى، 1409 هـ.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج44، ص126، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

در سند اين روايت شخصى به نام قاسم بن يزيد وجود دارد كه بزرگان اهل سنت او را به شدت تضعيف كرده‌اند، عقيلى در كتاب ضعفاء خود نام او را آورده و سپس نقل همين روايت را دليل بر ضعف او مى‌داند:

القاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط عن أبيه عن عطاء يقال هو عطاء بن يسار.

حدثناه محمد بن إسماعيل وإبراهيم بن صالح قال حدثنا الحسين حدثنا معن بن عيسى حدثنا الحارث بن عبد الملك بن إياس الليثي ثم الأشجعي عن القاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط عن أبيه عن عطاء عن بن عباس قال سمعت رسول الله (ص) يقول الحق بعدي مع عمر حيث كان

حدثنا إبراهيم بن صالح حدثنا الحميدي حدثنا أبو سعيد مولى بنى هاشم حدثنا الحارث بن عبد الملك بن إياس عن القاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط عن أبيه عن عطاء بن أبي رباح عن بن عباس عن الفضل بن عباس قال سمعت رسول الله (ص) يقول الحق بعدي مع عمر حيث كان.

عطاء از ابن عباس نقل كرده است كه شنيدم رسول خدا (ص) مى‌فرمود: بعد از من حق با عمر است، هر جا كه باشد.

العقيلي، ابوجعفر محمد بن عمر بن موسي (متوفاى322هـ)، الضعفاء الكبير، ج3، ص481، رقم: 1541، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي، ناشر: دار المكتبة العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404هـ - 1984م.

شمس الدين ذهبى و ابن حجر عسقلانى نيز در شرح حالش همين مطلب را از عقيلى نقل كرده‌اند.

6861 [ 6716 ] القاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط عن أبيه حديثه منكر ذكره العقيلي بطرق معللة الحميدي حدثنا معن حدثنا الحارث بن عبد الملك الليثي عن القاسم بن يزيد بنعبد الله بن قسيط عن أبيه عن عطاء عن ابن عباس سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول الحق بعدي مع عمر حيث كان....

قاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط از پدرش روايت منكرى را نقل كرده است، عقيلى اين روايت را با سندهاى كه اشكال دارد از حميدى... نقل كرده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج5، ص463، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، لسان الميزان، ج4، ص467، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

ابن عساكر همين روايت را با سند ديگر نقل كرده است:

(46600)- أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ، أَيْضًا، أنا أَبُو الْقَاسِمِ بْنُ مَسْعَدَةَ، أنا حَمْزَةُ بْنُ يُوسُفَ، أنا أَبُو أَحْمَدَ بْنُ عَدِيٍّ، نا عَبْدُ الْكَرِيمِ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ حِبَّانَ، نا مُحَمَّدُ بْنُ سَلَمَةَ الْمُرَادِيُّ أَبُو الْحَارِثِ، نا عُثْمَانُ بْنُ صَالِحٍ، عَنِ ابْنِ لَهِيعَةَ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَنَّهُ قَالَ: “ عُمَرُ مِنِّي، وَأَنَا مِنْ عُمَرَ، وَالْحَقُّ بَعْدِي مَعَ عُمَرَ ".

از ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل شده است كه فرمود: عمر از من است و من از عمر هستم، و حق بعد از من با عمر است.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج44، ص126، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

در سند اين روايت نيز «عبد الله بن لهيعة» وجود دارد كه بزرگان علم رجال اهل سنت او را تضعيف كرده‌اند.

ابن جوزى در كتاب الضعفاء والمتروكين نام او را آورده و مى‌گويد:

عبد الله بن لهيعة بن عقبة أبو عبد الرحمن الحضرمي ويقال الغافقي قاضي مصر يروي عن الأعرج وأبي الزبير قال يحيى بن سعيد قال لي بشر بن السري لو رأيت ابن لهيعة لم تحمل عنه حرفا وكان يحيى بن سعيد لا يراه شيئا وقال يحيى بن معين أنكر أهل مصر احتراق كتب ابن لهيعة والسماع منه وأخذ القديم والحديث. هو ضعيف قبل ان تحترق كتبه وبعد احتراقها وقال عمرو بن علي من كتب عنه قبل احتراقها بمثل ابن المبارك والمقري أصح ممن كتب بعد احتراقها وهو ضعيف الحديث وقال أبو زرعة سماع الأوائل والأواخر منه سواء إلا ابن المبارك وابن وهب كانا يتبعان أصوله وليس ممن يحتج وقال النسائي ضعيف وقال السعدي لا ينبغي أن يحتج بروايته ولا يعتد بها بروايته ولا يعتد بها

عبد الله بن لهيعة... يحيى بن سعيد گفت كه بشر بن السرى به من گفت: اگر پسر لهيعه را ديدى، از او يك حرف هم ياد نگير، يحيى بن سعيد براى او ارزشى قائل نبود. يحيى بن معين گفته: مردم مصر آتش گرفتن كتاب‌هاى او و همچنين روايت شنيدن از او را در گذشته و جديد، انكار كرده‌اند. او ضعيف است؛ چه قبل از آتش گرفتن كتاب‌هايش و چه بعد از آن. عمرو بن على گفته: روايت كسانى مثل ابن مبارك و مقرى كه قبل از آتش گرفتن كتاب‌هايش از او روايت نقل كرده‌اند، صحيح‌تر است از روايت كسانى كه بعد از اين قضيه از او نقل كرده‌اند، او ضعيف الحديث است. ابوزرعه گفته: شنيدن از او چه در اوائل و چه در اواخر عمرش، شكى است؛ مگر آن چه را كه ابن مبارك و ابن وهب شنيده‌اند، آن‌ها دنبال كتاب‌هاى اصول او مى‌رفتند؛ ولى او كسى نيست كه بشود به او احتجاج كرد. نسائى گفته: ضعيف است. سعدى گفته: شايسته نيست كه به روايات او احتجاج شود، به روايات و خود او اعتنا نمى‌شود.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، الضعفاء والمتروكين، ج2، ص136، تحقيق: عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى،  1406هـ

بزرگان اهل سنت، عليه اين روايت موضع گرفته و آن را حديث منكر و ضعيف دانسته‌اند كه ما به گفتار برخى از آن‌ها اشاره خواهيم كرد.

عقيلى در كتاب ضعفاء مى‌گويد:

قال الصائغ قال علي بن المديني هو عندي عطاء بن يسار وليس لهذا الحديث أصل من حديث عطاء بن أبي رباح ولا عطاء بن يسار وأخاف أن يكون عطاء الخرساني لإن عطاء الخراساني يرسل عن عبد الله بن عباس والله أعلم.

صائغ از على بن مدينى نقل كرده كه اين روايت عطاء كه در سند اين روايت واقع شده، از ديدگاه من عطاء بن يسار است، اين حديث ريشه ندارد؛ چه از عطاء بن أبى رياح باشد يا از عطاء بن يسار، مى‌ترسم كه اين شخص عطاء الخراسانى باشد؛ چرا كه او از عبد الله بن عباس به صورت مرسل نقل مى‌كند.

العقيلي، ابوجعفر محمد بن عمر بن موسي (متوفاى322هـ)، الضعفاء الكبير، ج3، ص483، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي، ناشر: دار المكتبة العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404هـ - 1984م.

مطهر بن طاهر مقدسى در باره اين روايت مى‌گويد:

3552 - حديث: عمر مني، وأنا من عمر، والحق بعدي مع عمر حيث كان. رواه عبد الله بن لهيعة: عن عطاء، عن ابن عباس. وابن لهيعة ضعيف.

روايت «عمر از من است و من از عمر هستم، حق بعد از من با عمر است؛ هر كجا كه باشد» را عبد الله بن لهيعة از عطاء از ابن عباس نقل كرده و ابن لهيعة ضعيف است.

المقدسي، مطهر بن طاهر (متوفاى507 هـ)، ذخيرة الحفاظ، ج3، ص1599، تحقيق: د.عبد الرحمن الفريوائي، ناشر: دار السلف - الرياض، الطبعة: الأولى، 1416 هـ -1996م.

شمس الدين ذهبى و ابن حجر عسقلانى پس از نقل گفتار على بن مدينى كه از كتاب ضعفاء عقيلى نقل كرديم، گفته‌اند:

قلت أخاف أن يكون كذبا مختلقا.

من مى‌ترسم كه اين روايت دروغ و ساختگى باشد.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج5، ص464، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، لسان الميزان، ج4، ص468، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

ابن كثير سلفى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

وفي اسناده ومتنه غرابة شديدة.

در سند و متن اين روايت غرابت شديدى وجود دارد.

ابن كثير الدمشقي،  ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاى774هـ)، البداية والنهاية، ج5، ص231، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

علامه مناوى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

وفي إسناده مجهول.

در سند اين روايت شخصى مجهول وجود دارد.

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاى 1031هـ)، التيسير بشرح الجامع الصغير، ج2، ص148، ناشر: مكتبة الإمام الشافعي - الرياض، الطبعة: الثالثة، 1408هـ ـ 1988م.

و در جاى ديگر مى‌نويسد:

(الحق بعدي مع عمر) أي القول الصادق الثابت الذي لا يعتريه الباطل يكون مع عمر حيث كان وقي رواية يدور معه حيث دار (الحكيم عن الفضل بن العباس) ابن عم المصطفى ورديفه بعرفة وذا حديث منكر.

(بعد از من حق با عمر است) يعنى، سخن راست و درست كه باطل وارد آن نمى‌شود، همراه با عمر است،‌ هر جا كه باشد. در روايتى آمده است كه حق با عمر مى‌گردد،‌ هر جا كه باشد. حكيم از فضل بن عباس، پسر عموى رسول خدا؛ همان كسى كه در عرفه پشت سر حضرت سوار بر شتر بود، آن را نقل كرده. و اين روايت «منكر» است.

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاى 1031هـ)، التيسير بشرح الجامع الصغير، ج1، ص507، ناشر: مكتبة الإمام الشافعي - الرياض، الطبعة: الثالثة، 1408هـ ـ 1988م.
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 23:44  توسط رضا  | 

و عجلونى در كشف الخفا، صراحتا به نقل از صغانى مى‌گويد كه اين روايت جعلى و ساختگى است:

(الحق بعدي مع عمر حيث كان) قال الصغاني موضوع انتهى وأقول رواه في الجامع الكبير عن الحكيم الترمذي وابن عساكر عن الفضل بن عباس بلفظ الحق بعدي مع عمر بن الخطاب حيث كان انتهى.

(حق،‌ بعد از من با عمر است،‌ هر جا كه باشد). صغانى گفته كه اين روايت جعلى است. من مى‌گويم حكيم ترمذى در جامع الكبير و ابن عساكر از فضل بن عباس با اين الفاظ آن را نقل كرده‌اند كه حق بعد از من با عمر بن خطاب است، هر جا كه باشد.

العجلوني الجراحي، إسماعيل بن محمد (متوفاى1162هـ)، كشف الخفاء ومزيل الإلباس عما اشتهر من الأحاديث على ألسنة الناس، ج1، ص436، ح1160، تحقيق: أحمد القلاش، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الرابعة، 1405هـ.

شمس الدين جزرى شافعى در باره اين روايت مى‌گويد:

خبر: «عمر معي وأنا مع عمر، والحق بعدي مع عمر حيث كان». فيه راو مجهول الحال، فلم يصح.

روايت «عمر با من است...» در سند آ‌ن يك راوى مجهول وجود دارد؛ پس صحيح نيست.

الجزري الشافعي، أبي الخير شمس الدين محمد بن محمد (متوفاى 833هـ)، أسني المطالب في مناقب سيدنا علي بن أبي طالب كرم الله وجهه، ج1، ص189، تقديم، تحقيق و تعليق:‌ الدكتور محمد هادي الأميني، ناشر: مكتبة الإمام اميرمؤمنان (ع) العامة، اصفهان ـ ايران.

و در جاى ديگر مى‌گويد:

592 - خبر: «الحق بعدي مع عمر». قال العقيلي: حديث منكر فيه القاسم بن يزيد.

روايت «حق بعد از من با عمر» عقيلى گفته: اين روايت منكرى است كه در سند آن قاسم بن يزيد وجود دارد.

أسنى المطالب  ج1، ص130

ديلمى همين روايت را در كتاب الفردوس كه موضوع اين كتاب روايات جعلى است، آورده:

الديلمي الهمذاني، ابوشجاع شيرويه بن شهردار بن شيرويه الملقب إلكيا (متوفاى509 هـ) الفردوس بمأثور الخطاب، ج3، ص56، تحقيق: السعيد بن بسيوني زغلول، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1406 هـ - 1986م.

حتى البانى وهابى در چندين كتاب خود اين روايت نقل و آن را جعلى دانسته است:

3524 - (الحق بعدي مع عمر حيث كان).

موضوع. رواه العقيلي في "الضعفاء" (363) عن القاسم بن يزيد بن عبد الله ابن قسيط، عن أبيه، عن عطاء، عن ابن عباس؛ قال: سمعت رسول الله - صلى الله عليه وسلم - يقول:... فذكره. ثم رواه هو، والبخاري في "التاريخ" (4/ 1/ 114)، وابن عساكر (13/ 13/ 1)

روايت «حق بعد از من با عمر است،‌ هر كجا ك باشد» جعلى است. اين روايت را عقيلى در ضعفاء از قاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط از پدرش از عطاء از عبد الله بن عباس نقل كرده كه رسول خدا فرمود:...

سپس همين روايت را بخارى در تاريخ كبير و ابن عساكر نقل كرده‌اند.

ألباني، محمد ناصر (متوفاى1420هـ)، السلسة الضعيفة وأثرها السيء في الأمة، ج8، ص21، ناشر: مكتبة المعارف للنشر والتوزيع لصاحبها سعد بن عبدالرحمن الراشد – الرياض، الطبعة: الطبعة الأولى، 1425هـ - 2004م

روايت دوم: الحق بعدي معك

اسلم بن سهل الرزاز در تاريخ واسط از خود عمر همين روايت را نقل كرده است:

(379)- [1: 131] قَالَ: ثنا عَمَّارُ بْنُ خَالِدٍ، قَالَ: ثنا مُحَمَّدُ بْنُ يَزِيدَ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ إِسْحَاقَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ التَّيْمِيِّ، قَالَ: أَخْبَرَنِي رَجُلٌ مِنْ بَنِي كِنَانَةَ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، أَنّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) كَانَ عَلَى الْمِنْبَرِ، فَقَالَ: " ادْنُ مِنِّي يَا عُمَرُ، أَنْتَ مِنِّي وَأَنَا مِنْكَ، وَالْحَقُّ بَعْدِي مَعَكَ "

از عمر بن خطاب نقل شده است كه رسول خدا (ص) در حالى كه بر فراز منبر بود، گفت: نزديك من بيا اى عمر ! تو از من هستى و من از تو هستم، و حق بعد از من با تو است.

الواسطي، أسلم بن سهل الرزاز (متوفاى292هـ)، تاريخ واسط، ج1، ص131، تحقيق: كوركيس عواد، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

در سند اين روايت دو اشكال اساسى وجود دارد؛ اشكال اول در ابراهيم بن عبد الملك بن إسحاق است كه او مجهول الحال است و اشكال دوم اين كه «مردى از بنى كنانه» آن را از عمر نقل كرده است و اين شخص مبهم است؛ پس سند اين روايت قطعا ضعيف است.

تعارض اين روايت با روايات صحيح السند:

علاوه ضعف رواياتى كه در باره عمر وارد شده، حتى اگر فرض بگيريم كه اين روايات صحيح نيز باشند، با واقعيت‌هاى زندگى او سازگارى ندارد؛ چرا كه روايات صحيح السند بسيارى در منابع اهل سنت وجود دارد كه  ثابت مى‌كند عمر بن خطاب در مواردى بر خلاف قرآن فتوا داده و در بسيارى از مورد بر خلاف حكم خداوند عمل كرده است. از آن جائى كه اين موارد بسيار زياد است و اگر بخواهد تمام اشتباهات عمر و فتواهاى خلاف او را جمع آورى كند، شايد چندين جلد شود، از اين رو ما فقط به پنج مورد اشاره مى‌كنيم:

عمر، بر خلاف قرآن فتوا مي‌داد:

خداوند در سوره نساء آيه 43 صراحتا مى‌فرمايد كه هر كس آب نداشت، به جاى غسل بايد تيمم كند:

وَإِنْ كُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْكُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً. النساء / 43.

و اگر بيماريد، يا مسافر، و يا «قضاى حاجت» كرده‏ايد، و يا با زنان آميزش جنسى داشته‏ايد، و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، با خاك پاكى تيمّم كنيد! (به اين طريق كه) صورتها و دستهايتان را با آن مسح نماييد.

اما عمر بن الخطاب، بر خلاف اين آيه قرآن كريم فتوا داده است كه اگر كسى آب نيافت، اصلا لازم نيست نماز بخواند. مسلم نيشابورى در صحيح خود مى‌نويسد:

أَنَّ رَجُلًا أتى عُمَرَ فقال إني أَجْنَبْتُ فلم أَجِدْ مَاءً فقال لَا تُصَلِّ فقال عَمَّارٌ أَمَا تَذْكُرُ يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ أنا وَأَنْتَ في سَرِيَّةٍ فَأَجْنَبْنَا فلم نَجِدْ مَاءً فَأَمَّا أنت فلم تُصَلِّ وَأَمَّا أنا فَتَمَعَّكْتُ في التُّرَابِ وَصَلَّيْتُ فقال النبي صلى الله عليه وسلم إنما كان يَكْفِيكَ أَنْ تَضْرِبَ بِيَدَيْكَ الْأَرْضَ ثُمَّ تَنْفُخَ ثُمَّ تَمْسَحَ بِهِمَا وَجْهَكَ وَكَفَّيْكَ فقال عُمَرُ اتَّقِ اللَّهَ يا عَمَّارُ قال إن شِئْتَ لم أُحَدِّثْ بِهِ.

مردى پيش عمر آمد و گفت: «من جنب مى‏شوم و آب نمى‏يابم، چه بايد كرد؟» عمر پاسخ داد: «نماز نخوان.» عمّار گفت: «اى عمر به ياد مى‏آورى كه من و تو با هم در جنگى شركت داشتيم و جنب شديم و آب نيافتيم. تو نماز نخواندى؛ ولى من خود را به خاك ماليدم و نماز خواندم.» چون نزد پيامبر آمديم، ايشان فرمودند: «كافى است دو دستتان را بر زمين بزنيد با آنها صورت و دست خود را مسح كنيد.» عمر گفت: اى عمّار از خدا بترس! عمّار پرسيد: اگر مى‏خواهى اين مطلب را بيان نكنم؟ عمر پاسخ داد: هر گونه مى‏خواهى عمل كن.

صحيح مسلم، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري النيسابوري الوفاة: 261، ج1، ص280، ح368، باب التيمم، دار النشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي.

آيا كسى كه بر خلاف نص صريح قرآن كريم فتوا مى‌دهد، مى‌تواند همواره با حق باشد؟!

عمر، زن ديوانه را سنگسار مي‌كرد:

بخارى در صحيح خود در باب « لَا يُرْجَمُ الْمَجْنُونُ وَالْمَجْنُونَةُ» مى‌نويسد:

وقال عَلِيٌّ لِعُمَرَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عن الْمَجْنُونِ حتى يُفِيقَ وَعَنْ الصَّبِيِّ حتى يُدْرِكَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى يَسْتَيْقِظَ.

على به عمر گفت: آيا نمي دانستي که شخص ديوانه تا زماني که به هوش آيد و کودک تا زماني که بالغ شود و خواب تا زماني که بيدار شود تکليف ندارند ؟

الجامع الصحيح المختصر، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256 هـ) ج6، ص2499، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا.

طبق اين روايت، خليفه دوم قصد داشته است كه زنى ديوانه را به خاطر اين كه باردار شده بوده، سنگسار كند؛ ولى على بن أبى طالب عليه السلام جلوى او را مى‌گيرد و به او گوشزد مى‌كند كه زن ديوانه را نمى‌شود سنگسار كرد.

متأسفانه بخارى طبق عادت هميشگى‌اش و براى حفاظت از آبروى خليفه، اين روايت را تقطيع كرده است كه براى روشن شدن بهتر قضيه، ما عين همين روايت را از سنن أبى داود كه از صحاح سته اهل سنت به شمار مى‌رود، نقل مى‌كنيم:

حدثنا عُثْمَانُ بن أبي شَيْبَةَ ثنا جَرِيرٌ عن الْأَعْمَشِ عن أبي ظَبْيَانَ عن بن عَبَّاسٍ قال أُتِيَ عُمَرُ بِمَجْنُونَةٍ قد زَنَتْ فَاسْتَشَارَ فيها أُنَاسًا فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ فمر بها على عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رِضْوَانُ اللَّهِ عليه فقال ما شَأْنُ هذه قالوا مَجْنُونَةُ بَنِي فُلَانٍ زَنَتْ فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ قال فقال ارْجِعُوا بها ثُمَّ أَتَاهُ فقال يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ قد رُفِعَ عن ثَلَاثَةٍ عن الْمَجْنُونِ حتى يَبْرَأَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى يَسْتَيْقِظَ وَعَنْ الصَّبِيِّ حتى يَعْقِلَ قال بَلَى قال فما بَالُ هذه تُرْجَمُ قال لَا شَيْءَ قال فَأَرْسِلْهَا قال فَأَرْسَلَهَا قال فَجَعَلَ يُكَبِّرُ.

از ابن عباس روايت شده است که زني ديوانه را که زنا کرده بود، به نزد عمر آوردند؛ وي در مورد آن زن با ديگران مشورت کرد؛ و سپس دستور داد تا آن زن را سنگسار کنند.

علي بن ابي طالب از آنجا مي گذشت؛ پس فرمود: اين زن را چه شده است ؟

پاسخ دادند: اين زن، ديوانه اي است از بني فلان که زنا کرده است و عمر نيز دستور سنگسار وي را داده است !!!

فرمود: او را بازگردانيد و سپس به نزد عمر آمده و گفت: اي امير مومنان !!! آيا نمي دانستي که شخص ديوانه تا زماني که به هوش آيد و کودک تا زماني که بالغ شود و خواب تا زماني که بيدار شود تکليف ندارند ؟

پاسخ داد: بلي مي دانستم !!!

فرمودند: پس براي چه اين زن بايد سنگسار شود ؟

عمر گفت: براي هيچ !!!

فرمودند: او را بازگردان؛ عمر نيز دستور بازگرداند او را داد و سپس شروع به تکبير گفتن کرد !!!

سنن أبي داود، سليمان بن الأشعث أبو داود السجستاني الأزدي (متوفاي275 هـ) ج4، ص140، ح 4399، ناشر: دار الفكر ـ بيروت، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد.

و نيز بسيارى از بزرگان اهل سنت كه قبل از بخارى مى‌زيسته‌ و حتى از اساتيد بخارى به شمار مى‌روند‌، اين روايت را به همان صورتى نقل كرده‌اند كه أبى داود آورده است. ما به جهت رعايت اختصار فقط به ذكر آدرس اشاره مى‌كنيم:

المصنف، أبو بكر عبد الرزاق بن همام الصنعاني (متوفاي211 هـ)، ج7، ص80، ح 12288،‌ ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - 1403، الطبعة: الثانية، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي؛

سنن سعيد بن منصور، سعيد بن منصور الخراساني (متوفاي227 هـ) ج2، ص94، ح 2078، ناشر: الدار السلفية - الهند - 1403هـ -1982م، الطبعة: الأولى، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي؛

مسند ابن الجعد، علي بن الجعد بن عبيد أبو الحسن الجوهري البغدادي (متوفاي230 هـ)  ج1، ص120، ناشر: مؤسسة نادر - بيروت - 1410 - 1990، الطبعة: الأولى، تحقيق: عامر أحمد حيدر.

فضائل الصحابة، أحمد بن حنبل أبو عبد الله الشيباني (متوفاي241 هـ ) ج2، ص707، ح 1209، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1403 - 1983، الطبعة: الأولى، تحقيق: د. وصي الله محمد عباس؛

مسند الإمام أحمد بن حنبل، أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشيباني (متوفاي241 هـ) ج1، ص140،‌ ح 1183، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

و شبيه اين مطلب روايت ابن عبد البر قرطبى در الإستعياب است كه با سند صحيح نقل شده و در مورد زني ديوانه و زني که شش ماه بعد از ازدواج فرزند زاييده بود شبيه همين مطلب را نقل مي کند:

قال أحمد ابن زهير حدثنا عبيد الله بن عمر القواريرى حدثنا مؤمل بن إسماعيل حدثنا سفيان الثورى عن يحيى بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن وقال فى المجنونة التى أمر برجمها وفى التى وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى يقول وحملة وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا على لهلك عمر.

از سعيد بن مسيب روايت شده است که عمر مي گفت: به خدا پناه مي برم از مشکلي که علي براي حل آن حاضر نباشد !!! و در مورد زني ديوانه که عمر دستور سنگسار او را داده بود و نيز زني که شش ماه بعد از ازدواج فرزند زاييده بود و عمر مي خواست سنگسارش کند، علي فرمود: خداوند مدت حمل و شير دادن را 30 ماه مي داند ( و مدت شير دادن را دو سال؛ پس کمترين مقدار حمل شش ماه است ) و نيز فرمود: که خداوند قلم را از ديوانه برداشته است.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاى 463هـ)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج3، ص1102، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ.

اين حكم جناب خليفه، هم بر خلاف عقل است؛ هم بر خلاف نقل و هم بر خلاف اجماع تمام مذاهب اسلامى؛ چرا كه از نظر عقل، امر و نهى تنها بر عقلا تعلق مى‌گيرد و اصلا ديوانه‌ها تكليف ندارند؛ از طرف ديگر هر عاقلى در هر مسندى، در هر ملتى چه الهى و چه مادى، به حكم فطرت عقلانى، امر و نهى به ديوانه را مضحكه مى‌دانند، تمام مسلمانان جهان نيز بر اين مطلب اتفاق دارند كه ديوانه تكليف ندارد و حدود و ديات از آن‌ها ساقط است؛ اما جناب خليفه، نه از حكم عقل خبر دارد و نه از حكم خداوند.

حال چگونه مى‌توان پذيرفت كه عمر همواره با حق باشد؛ با اين كه دستورى بر خلاف عقل و اجماع تمام مسلمانان داده است؟

عمر، با همسر خودش در حال حيض نزديكي مي‌كند:

ابن حجر عسقلانى روايتى را با سه سند نقل مى‌كند كه عمر بن الخطاب به زور با يكى از كنيزانش در حال حيض نزديكى كرده است:

(222)- [208] وَقَالَ إِسْحَاقُ: أَخْبَرَنَا بَقِيَّةُ بْنُ الْوَلِيدِ، ثنا الأَوْزَاعِيُّ، حَدَّثَنِي يَزِيدُ بْنُ أَبِي مَالِكٍ، عَنِ ابْنِ زَيْدِ بْنِ الْخَطَّابِ، عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، " أَنَّهُ كَانَتْ لَهُ امْرَأَةٌ تَكْرَهُ الرِّجَالَ، فَكَانَ كُلَّمَا أَرَادَهَا اعْتَلَّتْ عَلَيْهِ بِالْحَيْضَةِ، فَظَنَّ أَنَّهَا كَاذِبَةٌ، فَأَتَاهَا فَوَجَدَهَا صَادِقَةً، فَأَتَى النَّبِيَّ (ص) فَأَمَرَهُ أَنْ يَتَصَدَّقَ بِخُمْسِ دِينَارٍ ". حَدِيثٌ حَسَنٌ.

وَأَخْبَرَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ، ثنا زَيْدُ بْنُ عَبْدِ الْحَمِيدِ، مِنْ وَلَدِ زَيْدِ بْنِ الْخَطَّابِ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: إِنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ كَانَتْ لَهُ امْرَأَةٌ فَذَكَرَ مِثْلَهُ.

وَقَالَ الْحَارِثُ: حَدَّثَنَا الْحَكَمُ بْنُ مُوسَى، ثنا عِيسَى بْنُ يُونُسَ، فَذَكَرَهُ، لَكِنْ بِلَفْظِ: " إِنَّ عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ أَتَى جَارِيَةً له، فَقَالَتْ: إِنِّي حَائِضٌ، فَوَقَعَ بها، فَوَجَدَهَا حَائِضًا، فَأَتَى النَّبِيَّ (ص) فَذَكَرَ ذَلِكَ لَهُ، فَقَالَ: " يَغْفِرُ اللَّهُ لَكَ يَا أَبَا حَفْصَ، تَصَدَّقْ بِنِصْفِ دِينَار "

عمر بن خطاب همسرى داشت كه از مرد‌ها خوشش نمى‌آمد، پس هر وقت مى‌خواست با او نزديكى كند، بهانه مى‌آورد كه حيض است؛ عمر گمان كرد كه او دروغ مى‌گويد؛ با او نزديكى كرد؛ پس فهميد كه راست گفته است؛ سپس پيش رسول خدا (ص) آمد و قضيه را گفت، رسول خدا دستور داد كه پنج دينار صدقه بدهد.

سند اين روايت «حسن» است.

همين روايت از عيسى بن يونس از زيد بن عبد الحميد از پدرش نقل شده است كه عمر...

و حارث از حكم بن موسى از عيسى بن يونس با همان سند؛ ولى به اين لفظ نقل كرده است كه: عمر پيش كنيزش آمد، پس كنيز گفت كه حائض است؛ عمر با او نزديكى كرد و بعد متوجه شد كه او حائض بوده؛ پس پيش رسول خدا آمد و قضيه را تعريف كرد، رسول خدا گفت:  خدا تو را ببخشد اى أبا حفص، نيم دينار صدقه بده.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج2، ص536، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية - 1419هـ.

و ملا على هروى در مرقاة المفاتيح مى‌نويسد:

وجاء بسند حسن، أن عمر رضي الله تعالى عنه كان له امرأة تكره الرجال، وكان كلما أرادها اعتلت له بالحيض فظن أنها كاذبة فأتاها فوجدها صادقة، فأتى النبي فأمره يتصدق بخمس دينار.

با سند حسن نقل شده است كه عمر بن الخطاب همسرى داشت كه از مرد‌ها خوشش نمى‌آمد...

ملا علي القاري، نور الدين أبو الحسن علي بن سلطان محمد الهروي (متوفاى1014هـ)، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج2، ص234، تحقيق: جمال عيتاني، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2001م.

جالب است كه ابن تيميه با استناد به همين روايت گفته است كه اگر كسى با زنش در حال حيض نزديكى كند، بايد صدقه بدهد؛ چه آگاه باشد و چه بى‌خبر:

وتجب الكفارة على العالم والجاهل سواء كان جاهلا بالحيض وبالتحريم أو بهما وكذلك الناسي كالعامد في المنصوص من الوجهين وفي الآخر لا يجب قاله ابن أبي موسى وغيره لأنه معذور ولأنها كفارة صغرى فلم تجب مع السهو ككفارة اليمين والأول أشهر لأن الحديث عام وقد روى حرب عن عبد الحميد بن عبد الرحمن ...

كفاره واجب است بر عالم و جاهل واجب است؛ چه بر اصل حيض جاهل باشد و چه بر حرمت آن. همچنين است كسى كه فراموش كرده يكى از اين دو را (اصل حيض يا حكم آن را) و در آخرى (فراموش كردن حكم حرمت) واجب نيست. اين مطلب را إبن أبى موسى وديگران گفته‌اند؛ چرا كه اين شخص معذور است و به دليل اين كه اين كفاره صغرى است؛ پس با سهو واجب نمى‌شود؛ مثل كفاره قسم؛ اما ديدگاه اول (وجوب كفاره در هر دو صورت) مشهورتر است؛ چرا كه روايت نقل شده در اين زمينه عام است و شامل همه موارد مى‌شود؛ به درستى كه روايت شده از حرب از عبد الحميد بن عبد الرحمن...

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، شرح العمدة في الفقه، ج1، ص468، تحقيق: د. سعود صالح العطيشان، ناشر: مكتبة العبيكان - الرياض، الطبعة: الأولى، 1413هـ.

همين مطلب در كتاب‌هاى ديگر اهل سنت نيز نقل شده است كه ما به جهت اختصار به آدرس آن‌ها اكتفا مى‌كنيم:

الحارث بن أبي أسامة (متوفاى282هـ) / الهيثمي، ابوالحسن نور الدين علي بن أبي بكر (متوفاى 807 هـ)، بغية الباحث عن زوائد مسند الحارث، ج1، ص234، تحقيق: د. حسين أحمد صالح الباكري، ناشر: مركز خدمة السنة والسيرة النبوية - المدينة المنورة، الطبعة: الأولى، 1413هـ – 1992م

الدارمي، أبو محمد عبدالله بن عبدالرحمن (متوفاى255هـ)، سنن الدارمي، ج1، ص271، تحقيق: فواز أحمد زمرلي / خالد السبع العلمي، ناشر: دار الكتاب العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاى 458هـ)، سنن البيهقي الكبرى، ج1، ص316، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994.

الحنبلي، أبو إسحاق إبراهيم بن محمد بن عبد الله بن مفلح (متوفاى884هـ)، المبدع في شرح المقنع، ج1، ص265، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت – 1400هـ

المقدسي،  أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عبد الهادي بن قدامة (متوفاى744هـ)، تعليقة على العلل لابن أبي حاتم، ج1، ص114، تحقيق: سامي بن محمد بن جاد الله، ناشر: أضواء السلف - السعودية/ الرياض، الطبعة: الأولى، 1423هـ - 2003م

العظيم آبادي، محمد شمس الحق (متوفاى1329هـ)، عون المعبود شرح سنن أبي داوود، ج1، ص307، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الثانية، 1995م.

آيا در باره چنين كسى مى‌توان گفت كه حق همواره با او است؟

عمر در نبوت رسول خدا شك داشت:

عبد الرزاق صنعانى در المصنف،‌ طبرى در تفسير، ابن حبان در صحيحش، ذهبى در تاريخ الإسلام، ابن جوزى در زاد المعاد و... داستان را اين گونه نقل مى‌كنند:

فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: مَا شَكَكْتُ مُنْذُ أَسْلَمْتُ إِلا يَوْمَئِذٍ فَأَتَيْتُ النَّبِيَّ (صلي الله عليه وسلم) فَقُلْتُ أَلَسْتَ رَسُولَ اللَّهِ حَقًّا قَالَ بَلَى قُلْتُ أَلَسْنَا عَلَى الْحَقِّ وَعَدُوُّنَا عَلَى الْبَاطِلِ قَالَ بَلَى قُلْتُ فَلِمَ نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا إِذَا قَالَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَلَسْتُ أَعْصِي رَبِّي وَهُوَ نَاصِرِيٌّ قُلْتُ أَوَ لَيْسَ كُنْتَ تُحَدِّثُنَا أَنَّا سَنَأْتِي الْبَيْتَ فَنَطُوفُ بِهِ قَالَ بَلَى فَخَبَّرْتُكَ أَنَّكَ تَأْتِيَهِ الْعَامَ قَالَ لا قَالَ فَإِنَّكَ تَأْتِيَهِ فَتَطُوفُ بِهِ....

عمر گفت: قسم به خدا! از زمانى كه اسلام آورده‌ام، جز امروز ( در نبوت رسول خدا ) شك نكرده‌ام. سپس نزد پيامبر آمد و گفت: اى رسول خدا! مگر شما پيامبر خدا نيستى؟!!!. پيامبر فرمود: بلى هستم. عمر گفت: مگر ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند؟ پيامبر فرمود: بلى چنين است. عمر گفت: پس چرا ذلت و حقارت در دينمان نشان‌ دهيم؟ پيامبر فرمود: من پيامبر خدا هستم و هرگز از دستورات او سرپيچى نخواهم كرد و او ياور من است. عمر گفت: مگر شما نگفتى كه وارد خانه كعبه شده و طواف خواهيم كرد؟ پيامبر فرمود: آيا من گفتم كه همين امسال اين كار را خواهيم كرد؟ عمر گفت: نه، پيامبر فرمود: تو وارد مكه مى‌شوى و طواف خواهى كرد.

الصنعاني، أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج5، ص339، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ.

الطبري، محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج26، ص100، ناشر: دار الفكر، بيروت – 1405هـ

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم (متوفاي354 هـ)، صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج11، ص224، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التميمي البستي (متوفاي354، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ – 1993م

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج2، ص371، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

ابن القيم الجوزيه، محمد بن أبي بكر أيوب الزرعي أبو عبد الله (متوفاي751هـ)، زاد المعاد في هدي خير العباد، ج3، ص295، تحقيق: شعيب الأرناؤوط - عبد القادر الأرناؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - مكتبة المنار الإسلامية - بيروت - الكويت، الطبعة: الرابعة عشر، 1407هـ – 1986م

احمد بن حنبل در مسندش با سند صحيح و ترمذى در نوادر الأصول و ابن كثير در تفسيرش مى‌نويسند:

حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ يَسَارٍ عَنِ الزُّهْرِيِّ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمِ بْنِ شِهَابٍ عَنْ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ وَمَرْوَانَ بْنِ الْحَكَمِ قَالا... ثُمَّ قال عُمَرُ ما زِلْتُ أَصُومُ وَأَتَصَدَّقُ وَأُصَلِّى واعتق مِنَ الذي صَنَعْتُ مَخَافَةَ كلامي الذي تَكَلَّمْتُ بِهِ يَوْمَئِذٍ.

از مسور بن مخرمه و مروان بن حكم نقل شده است كه هر دو گفتند: عمر گفت: در طول عمرم، روزه گرفتم، صده دادم، نماز خواندم و بنده آزاد كردم، به خاطر ترس از سخنى كه در آن روز گفته بودم.

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج4، ص325، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.

الطبري، محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، تاريخ الطبري، ج2، ص122، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

الترمذي، محمد بن علي بن الحسن أبو عبد الله الحكيم (متوفاي360هـ)، نوادر الأصول في أحاديث الرسول صلى الله عليه وسلم، ج1، ص319، تحقيق: عبد الرحمن عميرة، ناشر: دار الجيل - بيروت - 1992م.

القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج4، ص197، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1401هـ.

القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ) السيرة النبوية، ج3، ص320.

الدهلوي، الإمام أحمد المعروف بشاه ولي الله ابن عبد الرحيم (متوفاي1176هـ)، حجة الله البالغة، ج1، ص629،: تحقيق: سيد سابق، ناشر: دار الكتب الحديثة - مكتبة المثنى - القاهرة - بغداد.

كسى كه در نبوت رسول خدا صلى الله عليه وآله ترديد دارد و دچار شك مى‌شود، چگونه مى‌تواند همواره با حق باشد؟

اميرمؤمنان عليه السلام، عمر را دروغگو، بدكار، حيله‌گر، خائن، ظالم و فاجر مي‌داند:

يكى از اين روايات از خود عمر نقل شده بود، براى اثبات اين روايت بايد اول راستگو بودن خود او ثابت شود؛ در حالى كه طبق روايتى كه در صحيح مسلم وجود دارد، اميرمؤمنان عليه السلام اعتقاد داشته كه ابوبكر و عمر، دروغگو، بدكار، حيله‌گر و خائن هستند. مسلم بن حجاج نيشابورى در صحيحش به نقل از خليفه دوم مى‌نويسد:

فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ». فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.

پس از وفات رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) ابوبكر گفت: من جانشين رسول خدا هستم،‌ شما دو نفر (عباس و على ) آمديد و تو اى عباس ميراث برادر زاده‌ات را درخواست كردى و تو اى على ميراث فاطمه دختر پيامبر را.

ابوبكر گفت: رسول خدا فرموده است: ما چيزى به ارث نمى‌گذاريم، آن‌چه مى‌ماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناه‌كار، حيله‌گر و خيانت‌كار معرفى كرديد و حال آن كه خدا مى داند كه ابوبكر راستگو،‌ دين دار و پيرو حق بود.

پس از مرگ ابوبكر،‌ من جانشين پيامبر و ابوبكر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حيله گر و گناهكار خوانديد.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج3، ص1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

عبد الرزاق صنعانى با سند صحيح نقل مى‌كند كه اميرمؤمنان عليه السلام اعتقاد داشته است كه عمر و ابوبكر، ظالم و فاجر هستند:

عبد الرزاق عن معمر عن الزهري عن مالك بن أوس بن الحدثان النصري... فلما قبض رسول الله (ص) قال أبو بكر أنا ولي رسول الله (ص) بعده أعمل فيه بما كان يعمل رسول الله (ص) فيها ثم أقبل على علي والعباس فقال وأنتما تزعمان أنه فيها ظالم فاجر والله يعلم أنه فيها صادق بار تابع للحق ثم وليتها بعد أبي بكر سنتين من إمارتي فعملت فيها بما عمل رسول الله (ص) وأبو بكر وأنتما تزعمان أني فيها ظالم فاجر....

عمر گفت: و چون رسول خدا از دنيا رفت ابوبكر گفت: من ولى و جانشين پياميرم، و همانگونه كه او رفتار كرد من نيز چنان خواهم رفت؛ سپس عمر به على و عباس گفت: شما خيال مى‌كرديد كه أبو بكر ظالم و فاجر است... سپس من بعد از ابوبكر دو سال حكومت كردم و روش رسول و ابوبكر را ادامه دادم...

إبن أبي شيبة الكوفي، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج5، ص469، ح9772، تحقيق: كمال يوسف الحوت،  ناشر: مكتبة الرشد - الرياض ، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

آيا كسى كه دروغگو، بدكار، حيله‌گر، خائن، ظالم و فاجر است، مى‌تواند همواره با حق باشد؟!!!

بنابراين، در درجه اول بايد راستگو بودن خود عمر ثابت شود، تا روايت او مورد قبول واقع شود.

نتيجه:

 اولا: روايت از نظر سندى ضعيف است؛ ثانيا: با عملكرد خليفه دوم سازگارى ندارد.

نتيجه گيري نهائي

روايت «علي مع الحق والحق مع علي» با تعبير‌هاى مختلف، با سند‌هاى معتبر نقل شده است. دو روايت را به صورت تفصيلى بررسى كرديم و دو روايت ديگر را علماى اهل سنت؛ مثل حاكم نيشابورى، حافظ علائى، فخر رازى و... تصحيح كرده بودند.

رواياتى كه در باره عمار بن ياسر و عمر بن الخطاب با همين مضمون نقل شده بوده، همگى از نظر سندى ضعيف و غير قابل احتجاج بودند و از نظر دلالى نيز اشكالات متعددى داشتند.

حال بارديگر سخن ابن تيميه را يادآورى مى‌كنيم كه گفته بود:

فإن هذا الحديث لم يروه أحد عن النبي صلى الله عليه وسلم لا بإسناد صحيح ولا ضعيف؛ اين روايت را هيچ كس از رسول خدا صلى الله عليه وآله نه با سند صحيح و نه با سند ضعيف نقل نكرده است»

نتيجه آن كه: زمستان رفت و روسياهى به ذغال ماند.

فايل pdf اين مقاله را مي‌توانيد از آدرس ذيل دانلود كنيد:

http://www.valiasr-aj.com/image_user/Ali_haq.pdf

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 23:42  توسط رضا  | 

امام علی علیه‌السلام در تمام نامه‌ها، فرمانداران و استانداران خود را نسبت به حقوق اجتماعی مردم، و باز پس گرفتن حق محرومان از ستمکاری سفارش می‌کرد.
و از نظر اخلاق اجتماعی، مسئولان نظام را به مردم‌داری، ابراز محبت و لطف نسبت به رعیت و مردم دستور می‌‌داد.
به مالک اشتر نوشت:
● اخلاق رهبری (روش برخورد با مردم)
«و اشعر قَلبکَ الرّحمهَٔ للرّعیّهٔ، و المحبهٔ لَهم، و اللُطف بهم، ولا تَکوننَّ عَلیهم سَبُعاً ضاریاً تَغتنمُ اَکلهُم، فانّهم صِنفانِ: اِمّا اخٌ لکَ فی الدّینِ، او نَظیرٌ لک فی الخَلقِ، یَفرطُ مِنهمُ الزّلل، و تَعرِضُ لهُمُ العِللُ، و یوتی علی ایدیهم فی العَمدِ و الخَطا، فَاعطهِم مِن عَفوکَ و صَفحِکَ مِثلَ الّذی تُحبُّ و تَرضی اَن یُعطیکَ اللهُ مِن عَفوهِ و صَفحهِ.
فَانّکَ فَوقَهُم، و وآلی الامرِ علیکَ فَوقلکَ، و اللهُ فَوقُ مَن وَلّاکَ! و قَد استَکفاکَ اَمرَهُم، وَ ابتلاکَ بِهم.
«مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده، و با همه دوست و مهربان باش.
مبادا هرگز، چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی، زیرا مردم دو دسته‌اند، دسته‌ای برادر دینی تو، و دسته دیگر همانند تو در آفرینش می‌باشند، اگر گناهی از آنان سر می‌زند، یا علت‌هایی بر آنان عارض می‌شود، یا خواسته و ناخواسته، اشتباهی مرتکب می‌گردند، آنان را ببخشای و بر آنان آسان ‌گیر، آنگونه که دوست داری خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد.
همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر، و خدا بر آن کس که تو را فرمانداری مصر داد والاتر است، که انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده، و آنان را وسیله آزمون تو قرار داده است.»(۱)
حضرت امیرالمومنین علی علیه‌السلام در نامه ۲۷ به محمد بن ابی بکر، شیوه‌های مردم‌داری و رعایت حقوق اجتماعی انسان‌ها را اینگونه تذکر می‌دهد:
● اخلاق اجتماعی
«فاخفض لهم جناحک، و الن لهم جانبک، وابسط لهم وجهک، و آس بینهم فی اللّحظهٔ و النّظرهٔ، حتّی لا یطمع العظماء فی حیفک لهم، و لا ییاس الضعفاء من عدلک علیهم، فان الله تعالی یسائلکم معشر عباده عن الصّغیرهٔ من اعمالکم و الکبیرهٔ، و الظاهرهٔ و المستورهٔ، فان یعذب فانتم اظلم، و ان یعف فهو اکرم؛ «با مردم فروتن باش، نرمخو و مهربان باش، گشاده‌رو و خندان باش، در نگاه‌هایت، و در نیم نگاه و خیره شدن به مردم به تساوی رفتار کن، تا بزرگان در ستمکاری تو طمع نکنند، و ناتوان‌ها در عدالت تو مایوس نگردند، زیرا خداوند از شما بندگان درباره اعمال کوچک و بزرگ، آشکار و پنهان پرسش می‌کند، اگر کیفر دهد شما استحقاق بیش از آن را دارید، و اگر ببخشد از بزرگواری اوست.»( ۲)


پی‌نوشت‌ها:
۱- نامه ۵۳/۸ نهج‌البلاغه معجم المفهرس مولف، که برخی از اسناد آن به این شرح است:
- تحف العقول، ص ۱۲۶: ابن شعبه حرانی (متوفای ۳۸۰هـ)
- دعائم الاسلام، ج ۱ ص ۳۵۰: قاضی نعمان (متوفای ۳۶۲هـ)
- نهایهٔ الارب، ج ۶ ص ۱۹: نوبری شافعی (متوفای ۷۳۲هـ)
- فهرست نجاشی، ص ۷: نجاشی (متوفای ۴۵۰هـ)
- فهرست، ص ۳۷: شیخ طوسی (متوفای ۴۶۰ هـ)
- تاریخ دمشق، ج ۳، ص ۲۸۹، ح ۱۳۱۱ و ۱۳۱۴: ابن عساکر شافعی (متوفای ۵۷۳ هـ)
- بحارالانوار، ج ۱۷، ص ۶۸ و ج ۷۲ ص ۹۶: مجلسی (متوفای ۱۱۱۰ هـ)
۲- نامه ۲۷ نهج‌البلاغه معجم المفهرس مولف، که برخی از اسناد آن به این شرح است:
- کتاب الغرات، ج ۱، صص ۲۳۰ و ۲۲۳ و ۲۳۵ و ۲۴۹: ابن هلال ثقفی (متوفای ۲۸۳هـ)
- تحف العقول، ص ۱۷۶ و ۱۷۷: ابن شعبه حرانی (متوفای ۳۸۰ هـ)
- کتاب مجالس، ص ۲۶۰م ۳۱، ح ۳: شیخ مفید (متوفای ۴۱۳ هـ)
- کتاب امالی، ص ۲۴- ۲۵ م اول ح ۳۱/۳۱: شیخ طوسی (متوفای ۴۶۰ هـ)
- بشارهٔ المصطفی، ص ۴۴: طبری شافعی (متوفای ۵۵۳ هـ)
- مجموعه ورام، ص ۱۹ و ۴۹۷: شیخ ورام (متوفای ۶۰۵ هـ)
- تاریخ طبری، ج ۳، ص ۵۵۶، سنه ۳۶: طبری شافعی (متوفای ۳۱۰ هـ)
منبع:
امام علی علیه السلام و مسایل حقوقی، محمد دشتی.
+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 4:38  توسط رضا  | 

امام علي(ع) كه از لحاظ انديشه افزون بر انديشه و تفكر انساني، متصل به مبدأ وحي الهي مي باشد. از لحاظ ديدگاه و ايده در اين راستا نوع گرايي و مردم گرايي خويش را به عنوان يك ايده و ارزش ديني و انساني مطرح مي ‏نمايد. در بخشي از فرمايش خويش به امام مجتبي مي فرمايد: فرزندم خود را معيار عمل خويش با مردم قرار ده. آن چه براي خودت خوشايند است بر مردم نيز روا بدار و از آن چه گريزان هستي بر مردم مپسند. همان گونه كه ستم بر خويش روا نمي داري بر مردم نيز ستم مكن. با مردم به نيكي رفتار كن همان گونه كه دوست داري با تو به نيكي رفتار كنند. هر رفتاري كه در حق خود بر نمي ‏تابي بر ديگران نيز خوش مدار. آن چه بر خود مي پسندي بر ديگران نيز بپسند. آن چه نمي داني به زبان نياور گر چه دانسته‏ هاي تو اندك باشد و گفته كه نمي پذيري درباره تو گفته شود به ديگران مگو.(1) و نيز به استاندار مصر مالك اشتر نخعي هنگام گسيل ايشان به آن ديار فرمان مي دهد، با مردم با كمال ملاطفت و مهرباني برخورد كند، با مردم منصفانه رفتار كند: انصف الناس.(2) قلب خويش را پر كن از محبت و رأفت مردم. «و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم». با مردم به گونه حيوان درنده كه دريدن آنان را مغتنم مي داند برخورد مكن زيرا مردم به دو گروهند يا برادر ديني تو و يا همانند تو انسان هستند: فانهم صنفان اما اخ لك في الدين او نظير لك في الخلق(3) مردم گر چه در باورهاي ديني با تو همگام نبوده و دگر انديش هستند، ليكن بر خورد تو با آن‏ ها بايد انساني باشد. اين محور پيام امام همام خطاب به والي مصر و نماينده دولت است. دولت مظهر قدرت و سطوت و قهر و غلبه است و چه بسا در مواردي بي جا از قدرت قهريه و خشونت بهره وري مي نمايد. امام با صدور اين پيام اين چنين قوه مديريت جامعه را به عطوفت و مهرباني و تجلي اين ارزش فرا مي خواند و بگونه‏اي اين ارزش را متبلور مي نمايد كه جامعه ديني و غير ديني را پوشش مي دهد و به صورت فراگير فرمان مهرباني صادر مي كند. جامعه ديني تبلور مهرباني است و خشونت در نهاد سياسي اسلام و ارزش ‏هاي اجتماعي ديني جاي پا ندارد. خشونت و شمشير دين برابر مردم دين باور و حتي مردم غير ديني نيست.

تيغي كه دين به دست رهبران الهي مي دهد براي مبارزه با تباهي و آلودگي ‏هاي واگير است. نه براي چالش و مقابله با مردم. تيغ دين همانند تيغ يك جراح و پزشك مهربان و آگاه و درد آشنا است. دين الهي هيچ گاه مقابل و رو در روي مردم نيست تا نيازي به شمشير در استقرار آن باشد. جامعه ديني تبلور صميميت و مهرباني ‏هاست كه در سايه آن ارزش‏ هاي انساني و الهي به بار مي نشيند. استقرار دين برخواسته از نهاد فطرت و خواسته‏ هاي فطري و مهر و صميميت است نه خشونت كه از خشونت پيوند ساخته نيست. امام علي(ع) خود مظهر اين ارزش است. در تمام زندگي با مردم با ملاطفت و مهرباني و مردم داري برخورد مي كند. امام به مردم ارزش مي نهد در مقابل حقوق اجتماعي آنان و حقوق اساسي مردم سخت پر تلاش و حساس است و خود را متعهد در راستاي آماده سازي بسترها براي تأمين حقوق انساني مردم مي داند. در فراز و نشيب زندگي امام كه از تفاوت ‏هاي چشم‏گير خانه نشيني تا اوج دوران زمامداري، اين ارزش‏ ها متبلور است. در جنگ ‏ها، صلح ‏ها، و موضع‏ گيري هاي امام، تلاش جهت زدودن خشونت از چهره دين و جامعه ديني و بارور نمودن ايجاد ارتباط و انس و صميميت مي باشد. امامي كه در برابر اشك سوزان يتيم زانو مي زند و در برابر ناتواني بيوه‏گان خود را نا آرام و بي تاب مي بيند. و براي به خطر افتادن و امنيت زن يهودي كه در تعهد اسلام مي زيد، آن چنان آشفته مي شود كه مرگ را براي انسان غيرتمند آرزو مي كند.(4) در جنبه عمل‏كرد امام در طول زندگي به خصوص در دوران زمامداري خويش اين حقيقت را متجلي ساخته است. امام مردم را محور حكومت مي داند و حكومت را در راستاي تحقق ارزش ‏هاي الهي و تأمين خواسته ‏هاي مردم شكل مي دهد. هيچ گاه حكومت را تحميل بر مردم نمي دانست، گر چه از ديدگاه امام كه ديدگاه حق است حكومت داري خويش را از جانب خدا بر مردم مشروع و روا مي دانست. ليكن در استقرار اين ارزش هيچ گاه تحميل را بر مردم روا نمي دانست و در پذيرش حكومت رضايت مردم را زمينه ساز اساسي باور داشت. بدين سبب بر مشاركت و بيعت مردم با حكومت اهتمام مي ورزيد، كه حكومت ولو حق مدار باشد اگر مردم خواهان آن نباشند، مستقر و پايدار نخواهد شد.

بدين جهت بر رضايت و مشاركت مردم پا فشاري دارد. مي فرمايد بيعت مردم بايد از صميم دل و رضايت خاطر باشد: و لا تكون الا عن رضا المسلمين.(5) و نيز مي فرمايد: من ايده‏ام همان خواسته ‏هاي مردم است: الا و انه ليس لي امر دونكم.(6) امام در زندگي فردي و اجتماعي خويش بدور از هر گونه خوشنت، بهره ‏وري از نيروي قهريه براي تحقق ارزش ‏ها مي ‏باشد. امام صميمي‏ ترين زمامدار و مردمي ‏ترين حكومت مدار است و در متجلي نمودن اين ارزش‏ ها از پا نمي نشيند. امام(ع) از بكارگيري اهرم فشار و خشونت در برابر مردم گريزان است و هيچ گاه حتي ارزش‏ هاي ديني را با قهر خشونت در برابر عموم مردم مستقر نمي سازد. البته بايد به اين نكته اشاره شود كه تلاش براي استقرار مردم‏داري ناسازگار با خشونت و بهره وري از نيروي قهريه در موارد لازم نمي باشد. امام حق مدار در معيارها و مردم مدار در تأمين خواسته‏ هاي مشروع مردم است. در عين حال در برابر شاخص ‏هاي فساد و تبهكاري سخت خشن بوده و ريشه ‏هاي فساد را با طرفندهاي گوناگون حتي با تيغ جراحي و خشونت ريشه كن مي كند. امام عطوف و مهربان و مردم دار همان امامي است كه از شمشيرش خون سران كفر و فساد نفاق مي چكد و بغض كينه وي در قلب ‏هاي تنگ و ديدگان كور آنان موج مي زند. كه اگر در جاذبه افراد سر آمد است در دافعه نيز الگوي همگان است. محور عطوفت و مردم داري با محور خشونت در موارد لازم كه موارد بسيار اندك هم مي باشد، نبايد آميخته شود و بين اين دو ناسازگاري وجود ندارد. همان گونه كه خشن و دل سخت معرفي كردن امام چهره واژگون از امام است، نفي خشونت و قهريه از امام همام نيز واژگوني ديگري است كه هر دو ناشي از كژانديشي و سوء برداشت و نگرش يك سويه مي باشد. چهره علي قدردان حضور مردم در صحنه‏ هاي اجتماعي و سياسي است. و اين موضوع از اين جهت حايز اهميت است كه چهره امام را برخي گريزان از مردم و يا گلايه‏مند و يا بي تفاوت نسبت به مردم مطرح مي نمايند. اين موضع‏ ها با چهره عطوف امام ناسازوار است. امام در اظهارات خويش به خصوص در خطابه‏ هاي خويش مانند خطبه 27، گاهي از مردم گلايه مي كند، ليكن اين اظهارات در فضاهاي خاص است و به هيچ وجه با مردم داري حضرت ناسازگاري نخواهد داشت.

پي ‏نوشت ها:
1ـ نهج البلاغه، نامه 31، ص397.
2ـ نهج البلاغه، نامه 53، 428.
3ـ همان، ص 427.
4ـ نهج البلاغه، صبحي الصالح، خ 27، ص70.
5ـ طبري، ج 4، ص 152 و 153.
6ـ همان.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 4:35  توسط رضا  | 

شيعيان بر اين عقيده هستند كه دانش پيشوايان مذهبى و پيغمبران سرّى و پوشيده است و خدا آن را به وسيله ى وحى جهت آنها آشكار مى سازد و هر پيغمبرى در دم مرگش آن علوم را به جانشين خود واگذار مى كند.

امام على "ع" خودش مى فرمايد: 'پيغمبر اسلام در دم واپسين هزار باب علم در گوشى به من آموخت كه هر باب شامل هزار باب ديگر از نوع خودش بود.'

البته نظريه هاى او درباره ى توحيد "يكتاپرستى" و خلقت انسان، آسمانها، كره ى زمين، ستارگان، خورشيدها، ابرها، رعد و برق آسمان، فلسفه ى تاريخ، تكامل نژادى، چگونگى رشد و نمو گياهان، خلقت طاوس، خفاش و علاوه بر اينها شرح و تفسير قرآن مؤيد گفته ى اوست كه در بالا ذكر شد.

تمام سخنرانى و نامه هايش خطاب به مأمورين دولتى و فرمانداران در كتابى به نام "نهج البلاغه" جمع آورى گرديده كه در حقيقت دومى قرآن است "از لحاظ هدايت مردم به راه راست بعد از قرآن قرار داد" قرآن كلام خداست و قسمت اعظم آن شامل شاخه هايى از علوم است مثل الهيات، علم الاجتماع "علم پيدايش و رشد جامعه، اقتصاد و غيره است". اين كتاب مقدّس "قرآن" لازم است توسط مردى ديندار و دانشمند تفسير و تعبير گردد و نهج البلاغه كار بزرگ امام على است كه قسمتى از مفاهيم بزرگ قرآن را بيان مى كند.

آن پايين تر از كلام خدا و مافوق كار بشر است. امام على "ع" پدر عرفان بود و بسيارى از متصوفين اسلامى مرامهاى اخلاقى خود را بر دانش امام على "ع" استوار ساخته اند.

قضاوت ها و احكام دينى صادره از او مورد پيروى و اطاعت خلفاى سابق بود، به طورى كه خليفه ى دوم عمر اغلب مى گفت: 'هر آينه على نبود من گمراه شده بودم.' [ [
الف- قاضى فضل الله ابن روزبهان، در كتاب ابطال الباطل،

ب- ابن حجر عسقلانى، در كتاب التهذيب، صفحه ى 337، چاپ دكن حيدرآباد،

ج- ابن حجر، در كتاب اسابه، جلد دوم، صفحه ى 509، چاپ مصر،

د- حاج احمد افندى، در كتاب هدايت المرتاب، صفحات 146 و 152،

ه- امام احمد حنبل، در كتابهاى مسند و فضائل،

و- حافظ ابو نعيم اصفهانى، در كتاب حلية الاولياء. ] ]

زمانى كه از او پرسيده شد كه كدام عدد بر اعداد بين يك و ده قابل تقسيم است، او فوراً جواب داد: تعداد روزهاى سال را در روزهاى هفته ضرب كنيد، حاصل ضرب شماره ى مطلوب است: 2520=7360.

دفعه ى ديگر سه نفر آمدند و گفتند تعداد هفده نفر شتر بايستى به اين طريق ميان ما سه نفر تقسيم گردد كه نصف آن به يكى و ثلث آن "يك سوم" به ديگرى و يك نهم شترها به نفر سومى تقسيم شود. چگونه شترها را زنده ميان خودمان تقسيم كنيم؟

امام على يكى از شترهاى خودش را به شتر آنها اضافه كرد و فرمود: حالا نصف شترها كه نه نفر است و يك سوم آنها كه شش نفر است و يك نهم شترها كه دو نفر است بين خود تقسيم نماييد "17=2+6+9". سپس شتر خودش را پس گرفت.

البته آن در حقيقت يك شاهكار علمى بود اما دانش الهيات به او اهميت بيشترى داده است، زيرا دانش مبنى بر توحيد، با اخلاق و پرهيزكارى به هم پيوسته است و به نداى وجدان متأثر شده و در نتيجه وعده و اميدوارى صلح و آرامش مى دهد آن علم نه مخرّب است و نه خانه برانداز زيرا اساس آن بر روى ماديات بنا نشده است.

البته اسلام اينگونه آموزش و پرورش "آموزش و پرورشى كه براى روشن كردن فكر باشد نه براى مقاصد مادى" را پيشنهاد مى نمايد و در وهله ى اول انسان از صفات زشت پاك مى شود و سپس به او علم و حكمت آموخته شده تا به نوع بشر خوبى كند.

قرآن مى گويد: 'اوست كه ميان بدويان "مردم بى سواد و عامى" پيغمبرى از خودشان فرستاد كه اول آيه هاى وى بر ايشان بخواند و پاكشان كند و سپس كتاب و حكمت به آنها آموزد و اگرچه از پيش در گمراهى آشكار بوده اند "سوره ى جمعه، آيه ى 2".'

اخيراً از آمريكا خبر مى رسد كه چند تن از دانش آموزان 14 و 15 ساله با تفنگ به همشاگرديهاى خود در كلاس درس حمله ور شده و تعدادى را كشته اند و دادستان از كشيش محل خواسته است تا براى اصلاح وضع موجود چاره اى بيانديشد زيرا مقامات دولتى نمى توانند جلو آن را بگيرند.

اگرچه به علت شيوع بيش از حدّ فحشا و ميخوارگى و آزادىِ بى بندوبار ميان مردم،اصلاح اين وضع دير شده است اما دير باشد به از اين كه هيچ نباشد.

به منظور تخفيف يافتن چنين اعمال شرارت آميز ميان نوجوانان اولاً مربيان آموزش و پرورش لازم است انديشه ها و فرهنگ اديان الهى را از لحاظ قيود اخلاقى و صفات انسانى در برنامه ى مدارس داخل كنند و ثانياً فيلم سازان و مديران روزنامه ها بايستى در ساختن فيلمهاى مهيّجِ شهوت و نوشتن داستانهاى انحرافى تجديد نظر نمايند.

زيرا تلويزيون و مجلات در حقيقت مربيان جامعه هستند و نقش مهمى در آموزش و پرورش مردم بازى مى كنند.

همان طور كه اروپا در اثناى جنگهاى صليبى از تمدن اسلام بهره كافى برد، دنياى غرب در حال حاضر چاره اى ندارد تا با مراكز روحانى جهان در تماس بوده و چاره ى آن را جويا شود.

در حال حاضر آغاز كار تبادل نظر بين تمدنهاست، به جرأت مى توان گفت كه گفتار و كردار امام على "ع" بهترين راهنما براى گسترش عدالت و آرامش در جهان مى باشد.

اينجانب تعدادى از كلمات علمى و موجز امام على را تقديم مى كنم تا همه او را بهتر شناخته و به پيروى از آن حضرت رغبت نمايند.

1- امام على فرمود: 'هر كس كه متصدى امور مردم باشد و آن را ضايع گذارد، خداوند او را ضايع خواهد كرد.'

2- 'بدترين مردم، كاسب و پيشه ور خائن و متقلّب است.'

3- 'فقر مرگى است بزرگتر و كمى اولاد آسايش است. نيمى از زندگى اقتصاد و ميانه روى است و كسى كه بر اقتصادش نظارت كند، دچار فقر نخواهد شد.'

4- از پر خورى بپرهيزيد زيرا موجب امراض و ناخوشى مى گردد.'

5- 'سستى و اظهار ناتوانى براى ملت مصيبت است و در برابر درد و رنج صبر كردن و بر عليه مشكلات مبارزه كردن جرأت و شهامت است.'

6- 'از شهوات پست و زشت خود را پاك كنيد تا نزد خدا به درجات عالى برسيد.'

7- 'تساوى با يكديگر را حفظ كنيد و آتش اختلاف را با يكديگر دامن نزنيد زيرا قلبها هميشه آمادگى دارند تا اختلاف كنند.'

8- 'مردم را از روى ميل بپذيريد، با خوشرويى و اطمينان با آنان برخورد كنيد و نسبت به آنها متواضع باشيد.'

9- 'نادانى با شش خصلت شناخته مى شود "آشكار مى گردد":

1" خشم بدون تقوى و پرهيزكارى "انسان پرهيزكار خشم خود را فرو مى خورد"
2" سخن بيهوده گفتن
3" بى جا بخشش نمودن
4" نتواند با دوست از دشمن صحبت كند.
5" اسرار را فاش كردن
6" به همه كس اطمينان داشتن

10- 'مزد كارگر را قبل از اينكه عرقش بخشكد بپردازيد.'

11- 'بزرگترين گناه، ظلم و تعدّى است.'

12- 'بالاترين فضيلت انسان دورى كردن از آزار و اذيت مردم و با آنها به مهربانى رفتار كردن است.'

13- 'كسى كه به روز جزا ايمان دارد، به مال دنيا حرص نمى ورزد.'

14- 'هر چيزى مى تواند عوض شود جز عادت.'

15- 'كسى كه تنبلى كند حقوق شخصى و اجتماعى خود را از دست خواهد داد.'

16- 'دين با بوالهوسى موافق نيست و بوالهوسى دشمن مسلّط بر عقل و خرد است.'

17- 'از امام على پرسيده شد، نيكويى در چيست؟ او فرمود: نيكويى كثرت مال و اولاد نيست، بلكه زيادى علم است.'

18- 'بى عدالتى قضات "داوران دادگاهها" ننگين ترين رفتار است.'

19- 'بالاترين شفقت و دلسوزى برابر بودن با شرايط و ثروت برادران است.'

20- 'كجايند ديكتاتورها و فرزندان ديكتاتورها؟'

21- 'مال و ثروت سرچشمه ى همه ى گناهان است.'

22- كسى كه تو را از گناه برحذر مى دارد، مثل كسى است كه به تو نويد مى دهد.'

23- 'كسى كه پيشواى مردم مى گردد بايستى خودش را تعليم و آموزش دهد بعد سايرين را، تعليم و تدريس او بايستى با عمل باشد نه با زبان، كسى كه آموزش مى دهد و به خودش دستور مى دهد شايسته ترين كس براى احترام است از كسان ديگرى كه آموزش مى دهند و مردم را امر مى نمايند.'

24- 'هيچ ثروتى سودمندتر از عقل و خرد نيست.'

25- 'هيچ تنهايى غم انگيزتر از تكبر و جاه فروشى نيست.'

26- 'هيچ فهم و ادراكى به خوبى كاردانى و سليقه نيست.'

27- 'هيچ بزرگمنشى چون پرهيزكارى و دورى از گناه نيست.' يا مطابق روايت ديگرى: 'هيچ جرأت و شهامتى چون دورى از گناه نيست.'

28- 'هيچ مهربانى مثل خوش خلقى نيست.'

29- 'هيچ ارثى چون ادب نيست.'

30- 'هيچ راهنمايى جز لطف خدا و بهره اى چون عاقبت به خيرى نيست.'

31- 'هيچ تجارتى مثل نيكوكارى نيست.'

32- 'هيچ سودى چون پاداش الهى نيست.'

33- 'هيچ تقوايى مثل كراهت از چيزهاى مشكوك نيست.'

34- 'هيچ دانشى مثل تفكر و انديشه نيست.'

35- 'هيچ عبادتى چون انجام احكام دينى نيست.'

36- 'هيچ عقيده اى مثل حيا و شكيبايى نيست.'

37- 'هيچ آقايى و بزرگى چون فروتنى نيست.'

38- 'هيچ افتخارى چون دانش نيست و هيچ مددكارى مثل مشورت با دوستان دانا نيست.'

39- 'ارزش هر مرد به قدر خوبى اوست.'

40- 'دانش را از هر كجا كه ممكن است فرا گيريد.'

41- 'هر چيز حساب كردنى "ماديات" از ميان مى رود و هر چه را انتظار مى كَشى سرانجام مى رسد.'

42- 'زن چون عقرب است، اما نيش او شيرين و عزيز است.'

43- زبان چون حيوان درنده خوى و وحشى است، هرگاه از بند آزاد شود.'

44- 'زمان مرگ نزديك است و دوستى با رفقا كوتاه.'

45- 'پرهيز از گناه آسانتر از بعداً توبه كردن است.'

46- 'هر كس كه در پى ثروت است، همه چيز را انكار مى كند و هر كس كه فقط به فكر و عقيده ى خود عمل مى كند، خود را به هلاكت مى اندازد. وقتى كه او با ديگران مشورت مى كند، در فهم و ادراك آنها سهيم شده است.'

47- 'نزد من عقيده و فكر يك مرد با تجربه تحسين برانگيزتر از يك جوان زبردست و ماهر است.'

48- 'من خدا را با تغيير تصميمات و شكستن اراده ها و حل شدن مشكلات به خودى خود شناختم "يك قدرت غيرطبيعى در بالا بر امور ما نظارت دارد".'

49- 'مبادا نعمتهاى خدا را رها كنيد "قدر نشناسيد" زيرا هر چيز كه شما ناديده بگيريد دوباره برنمى گردد.'

50- 'آن مايه ى تعجب من است كه چگونه بخيل به سوى فقر مى شتابد در حالى كه از فقر دورى مى كند "با امساك، از فقر فرار مى كند وليكن مثل فقرا بسر مى برد" و ثروتى كه جوياى آن است از دست مى دهد. او مثل فقرا در اين دنيا زندگى مى كند و مثل ثروتمندان در قيامت بازخواست خواهد شد و همچنين متحيرم از مرد خودپسند و خودرأى كه ديروز چون قطره ى گنديده آب منى بود و فردا لاشه اى متعفن خواهد شد و باز متحيرم از مردى كه شك مى كند در وجود خدا، در صورتى كه او بر مخلوقاتش نظاره مى كند و باز مايه ى تعجب من است كه انسان مى بيند هر كسى به راهى مى رود كه همه مى روند "مى ميرند" اما مرگ خودش را فراموش مى كند و تعجب مى كنم از كسى كه دنياى بعد را انكار مى كند، در صورتى كه دنياى اول را ديده است و باز تعجب من از كسى است كه در اين دنياى زودگذر سرگرم زياد كردن ثروت است و غافل از دنياى جاودان آينده است.'

51- 'در طول مدت پاييز خود را از سرما حفظ كنيد و در آخر زمستان از سرما خوب استقبال كنيد زيرا همان طور كه در اوّل، سرما بر روى تنه ى درختان اثر مى گذارد در پايان سرما "بهار" به درختان شادابى مى بخشد "بر روى بدن انسان هم همانگونه اثر مى گذارد".'

52- 'من طورى اسلام را توضيح مى دهم كه كس ديگرى قبلاً توضيح نداده باشد. اسلام همان تسليم است و تسليم ثبات و استوارى در دين است و ثبات در دين عقيده خود را آشكار كردن است و اظهار به ديندارى، انجام تعهد و پيمان با خداست و انجام تعهد همان "عمل" است.'

53- 'از دست دادن فرصت سبب غم و اندوه است.'

54- 'هر كس در زندگى ميانه روى كند هرگز فقير نمى شود.'

55- 'وقتى كه خدا در نظر بگيرد يكى را خوار و ذليل كند، او را از دانش و علم دريغ مى دارد "توفيق كسب دانش به او نمى دهد".'

56- 'مردم دشمن نادانى خود هستند "چون نادان هستند همه چيز را انكار مى كنند".'

57- 'كسى كه چند عقيده و نظريه را فرا مى گيرد "بر اثر مشورت با ديگران" جاهاى فريب و تقلب را درك مى كند "محلهاى نادرستى و غلط را مى شناسد".'

58- 'بدكار و شرير را با نيكى كردنِ به نيكوكار تنبيه كنيد.'

59- 'لجاجت تدبير و رأى را باطل مى كند.'

60- 'نتيجه ى سهل انگارى تأسف است و نتيجه ى دورانديشى و احتياط سلامت و ايمنى است.'

61- 'هر آيينه دو دعوت مختلف به عمل آيد يكى از آنها گمراهى است.'

62- 'وقتى كه حق به من معرفى شد، من درباره ى آن شك نكردم.'

63- 'هر كس از حق پا را فراتر گذاشت به هلاكت مى افتد.'

64- 'اگر صبر و شكيبايى به كسى تسكين و آرامش ندهد، بى صبرى او را خواهد كشت.'

65- 'اى فرزند آدم، آنچه كه تو بيش از لزوم به دست آورى، تو فقط براى وارث نگه دارى مى كنى.'

66- 'هر ظرفى با آنچه كه در آن قرار مى دهى پر مى شود، جز ظرف دانش كه وسعت مى گيرد.'

67- 'هر درختى كه تنه ى آن صاف است، شاخه هاى زخيمى دارد.'

68- 'حسادت يك دوست حاكى از عدم حقيقت اوست.'

69- 'آن عدالت نيست كه به واسطه ى احتمالات حكم داده شود.'

70- 'ظلم بر مردم بدترين زاد و توشه روز داورى است.'

71- 'بهترين عمل يك فرد كريم آن است كه هر چه مى داند ناديده بگيرد "عيب و نقص مردم را پنهان دارد".'

72- 'نتيجه ى سكوتِ زياد هيبت است، عدالت پيوستگى ها و ارتباطات را زياد مى كند، سخاوت و بخشش منزلت و احترام را بالا مى برد، وفور نعمت، با فروتنى و با مقاومت با سختيها، سيادت و بزرگى حاصل مى شود، مخالفِ با رفتار خوب از قدرت مى افتد و صبر و تحمل بر يك مرد احمق، دوستان زياد مى شوند.'

73- 'كميل بن زياد از اصحاب خاص حضرت امام على "ع" بود. او مى گويد: "روزى حضرت امام مرا به خارج از شهر برد و پس از اينكه آه عميقى كشيد فرمود: اى كميل، قلبها ظرف دانش هستند و بهترين آنها قلبهايى هستند كه خوب محتواى خود را حفظ كنند. بنابراين به آنچه من مى گويم دقت كن:

مردم بر سه دسته هستند: يكى آنكه عالم ربانى است "دانشمندى كه خداى بزرگ علم را بر او الهام مى كند" كه آزاد از شهوانيت و ماديات هستند و پس از آن جستجوكنندگان علم هستند كه در راه رستگارى و نجات قدم مى زنند. سپس مردم معمولى هستند كه دنبال هر دعوت كننده اى مى دوند و در مسير هر صدايى قرار مى گيرند. آنها نور دانش را جويا نيستند و هيچ حمايت قابل اعتمادى را كسب نمى كنند.

اى كميل! بدان كه دانش مسلماً بر ثروت ترجيح دارد، تو به وسيله ى علم نگهدارى مى شوى، در صورتى كه تو مجبورى از مال و ثروت پاسدارى كنى، ثروت با خرج كردن كم مى شود و علم با صرف كردن زياد مى شود و كسى كه در خانواده ى ثروتمند رشد مى كند، وقتى كه ثروت تمام شود او نمى تواند سختيها را تحمل كند.

اى كميل! تحصيل دانش يكى از پايه هاى دين است و دين بر مدار دانش مى چرخد. يك انسان دانشمند، با آگاهى در راه دين قدم مى گذارد و با آن در تمام عمر و بعد از مرگش نيز كسب شهرت مى كند، دانش حكمفرمايى مى كند و به ثروت فرمان داده مى شود.

اى كميل! ثروتمندان اگر چه روزگار درازى عمر كنند خواهند مرد ولى دانشمندان تا زمانى كه دنيا برپا است باقى مى مانند. بدنهاى آنها خاك مى شود وليكن شخصيت آنها براى هميشه در دلها قرار مى گيرد".

سپس حضرت به سينه اش اشاره كرد و فرمود ": اين جا مملوّ از دانش است و اى كاش مى توانستم كسى پيدا كنم كه آن را حمل كند "تحمل فراگرفتن آن را داشته باشد". آرى من آن كس را به دست آوردم، ولى من نمى توانم به او اعتماد كنم زيرا او ممكن است كه از دين در راه خواسته هاى دنيايى سؤاستفاده كند و او لطف و بخشش خدا را بر عليه بندگانش به كار گيرد و بدين وسيله بر مردم مسلط شود و يا ممكن است پيرو حقيقت باشد اما هيچ بصيرتى در قلبش نباشد و در نتيجه موقعى كه شك و ترديدى ظاهر شود آن را در مغز خود كم كم تلقين مى كند و بالاخره جانب آن را مى گيرد. بنابراين نه اين و نه آن، به قدر كافى خوب نيستند و به آسانى در شهوات فرو مى روند و حريص ثروت شده مال اندوزى مى كنند. هر دو آنها به هيچ وجه پيرو دين نيستند، به اين طريق دانش با مرگِ آورنده اش ناپديد مى شود.

اما زمين هرگز از آن كسان كه دلايل و حجتهاى خدا را آشكارا و در نظر مردم پاسدارى مى نمايند "پيشوايان ما شيعيان "ع' و يا ايشان براى اينكه خواسته هاى خدا "واجبات و قوانين شرعى" باطل و براى هميشه متوقف نگردد آن دلايل را پنهان مى دارند.

آنها چند نفرند و در كجا هستند؟ اگرچه نفرات كمى هستند اما در نظر خدا بسيار ارجمند مى باشند.

خداوند نشانه ها و دلايل خود را به وسيله ى آنها حفظ مى كند و آنها آن دانشها را "همان گونه كه به خودشان سپرده شده است" به ديگران مى سپارند تا تخم دانش را در قلب آنها درو كنند.

دانش، آنها را به درك و فهم حقيقى كشانده است و در نتيجه آنها راهنماى روح ايمانِ محكم به خدا خواهند بود.

آنها آنچه را كه مردم لاابالى "بى بندوبار" سخت مى گيرند، آسان فرض مى كنند و آنچه را كه نادان، بيگانه مى پندارد، آنها با آن آشنا مى گردند.

آنها با بدنهايشان در اين دنيا زندگى مى كنند، اما روح آنها با آسمانها پيوستگى دارد "با خدا ارتباط دارند".

آنها مظهر و جانشين خدا بر روى زمين هستند و مردم را به دين خدا مى خوانند. چقدر من مشتاق ديدار آنها هستم. اى كميل حالا هر كجا كه مى خواهى برو".'

74- 'كسى كه ثروتمندى را براى خاطر ثروتش تعظيم كند، ثلث ايمانش را از دست داده است. هرگاه مردى كه قرآن تلاوت مى كند و پس از مرگ به جهنم رود از آن كسانى است كه آيات قرآن را به مسخره مى گيرند و هرگاه قلب مردى به دنيا علاقمند گردد، او مبتلاى به سه چيز مى گردد: غم پى درپى كه هرگز او را ترك نخواهد كرد، حرص بى پايان و ميل و آرزوى غيرقابل حصول.'

75- 'همان طور كه ثروت مفيد است قناعت هم ارزنده است و همان طور كه نعمت خدا داده، پسنديده است، خوش خلقى هم پسنديده است.'

76- از او معنى گفتار خدا را پرسيدند، بعد از اينكه خدا از مرد يا زن نيكوكار تمجيد مى كند مى گويد: 'ما مسلماً به او يك زندگى خوش و راحتى عطا مى كنيم.' امام فرمود: 'كسى كه قانع و سازگار باشد.'

77- 'با كسى كه وسايل زندگى و معاش به حد وفور دارد شريك شو زيرا او در بدست آوردن معاش و ثروت خوشبخت تر است و اميد مى رود از اين حيث سهم تو را هم زياد كند.'

78- از او معنى گفتار خدا را پرسيدند كه مى گويد: 'خدا به عدالت و احسان سفارش مى كند.' امام على فرمود: 'به ديگران فشار وارد نكنيد تا بر آنها مسلط گرديد "نسبت به مردم مهربان باشيد".'

79- امام على به فرزندش امام حسن فرمود: 'ابتدا تو دعوت به جنگ مكن اما اگر به جنگ دعوت شدى پاسخ مثبت بده چون كسى كه به جنگ دعوت مى كند ياغى است و ياغى بايستى هلاك گردد.'

80- از او معنى خردمند پرسيده شد. امام على "ع" فرمود: 'خردمند كسى است كه هر چيز را در جاى صحيح خود قرار دهد.' سپس پرسيدند كه نادان را تعريف كند. او فرمود: 'هم اكنون آن را تعريف كردم' "كسى كه چيزها را در جاى مناسب خود قرار ندهد".

81- امام فرمود: 'به خدا سوگند اين دنيايى كه شما براى به دست آوردن آن با هم مثل سگان و لاشخورها سر و دست مى شكنيد، در نظر من از يك تكه استخوان خوك كه در دست يك نفر جذامى باشد پست تر است.'

82- 'به طور كلّى تمام زنان شرور و فتنه جو هستند و تأسّف آورتر كه مرد نمى تواند راه فرار از او را پيدا كند "مرد به وجود او احتياج دارد".'

83- امام على فرمود: 'مردى كه كارهايش از روى بى دقتى باشد، حقوق حقه ى خود را از دست مى دهد و كسى كه سخنِ سخن چين را باور كند دوستانش را گم مى كند.'

84- 'يك تكه سنگ كه از راه نامشروع به دست آمده و در ساختمان خانه اى قرار گيرد، گروگان خرابى آن "خانه" است.'

85- 'روزى كه ظالم از دست مظلوم عذاب مى كشد، به مراتب سخت تر از روزى است كه مظلوم از ظالم مى كشد "زيرا عذاب كشيدن در اين دنيا آسانتر از آخرت است".'

86- 'وقتى كه پاسخها متعدد باشند، حقيقت ناشناخته مى ماند "معلوم نيست كدام پاسخ حقيقت را روشن مى سازد."'

87- 'زمانى كه امكانات زياد مى شوند، آرزوها كم مى شوند.'

88- 'كسى كه نسبت به تو عقيده خوب دارد، عقيده ى او را محقّق دار "سعى كن كه عقيده ى او ثابت بماند".'

89- 'بهترين كار آن است كه تو مجبور به انجام آن هستى "واجبات خدا را انجام دادن است".'

90- 'محنت و تلخ كامى اين دنيا مايه ى خوشى دنياى بعد است و خوشى اين دنيا باعث مرارت آخرت است.'

91- 'خشم يك نوع جنون است، زيرا وقتى مرد به حواس خود برمى گردد "خشم فرو مى نشيند" پشيمان مى شود كه غضب كرده است و اگر پشيمان نشود گواهى بر ديوانگى اوست.'

92- 'سلامتى از حسادت نداشتن حاصل مى شود.'

93- 'اگر سخن مرد خردمند معقول و عملى است، آن شفا است و اگر خطا بود مرض است.'

94- 'كارهاى كوچك اگر به دقت ادامه داشته باشند، مفيدتر از كارهاى بزرگ است كه با شتاب انجام گيرند.'

95- 'بين تو و پند و نصيحت، پرده اى از تكبر و خودخواهى وجود دارد.'

96- 'چنانچه دانشمند درنگ نمايد، نادان از حد خود پا فراتر مى گذارد.'

97- 'دانش، راه آنها كه بهانه جويى مى كنند مى بندد.'

98- از امام على "ع" راجع به قضا و قدر پرسيده شد، او فرمود: 'آن راه تاريكى است قدم در آن نگذاريد و آن اقيانوس ژرفى است در آن غوّاصى نكنيد، آن از اسرار خداست "براى گشودن آن سرّ" به خود زحمت ندهيد.'

99- امام على "ع" فرمود: 'من در قديم دوست عزيزى داشتم كه خيلى مورد احترام من بود، زيرا دنيا در برابر چشم او خوار بود، او شكم پرست و سورچران نبود و آنچه را كه نمى توانست بيابد آرزو نمى كرد. او بيش از آنچه كه نمى توانست به دست بياورد درخواست نمى كرد "بيش از حق خود توقع نداشت"، تمام وقت را ساكت و آرام بود، وقتى كه صحبت مى كرد سخن گويان ديگر را ساكت مى كرد. او تشنگى سؤال كنندگان را فرو مى نشاند، او ظاهراً فروتن و باحيا بود ولى در موقع جنگ مثل شير جنگل بود. او هيچ وقت اقامه ى دليل نمى كرد، مگر در حضور قاضى. او هيچ وقت كسى را در موضوعات جزئى ملامت نمى كرد تا وقتى كه عذر و بهانه او را گوش مى كرد. او هيچ گاه درباره ى دردسر و زحمتى سخن نمى گفت، جز بعد از رفع مزاحمت او هر كارى كه انجام مى داد مى گفت "قول مى داد" و درباره ى كارى كه انجام نمى داد چيزى نمى گفت.

اگرچه او در سخن گفتن مسلط بود اما در سكوت هم مغلوب نمى شد "اگر مطلبى را ادا نمى كرد در سكوت هم حق به جانب او بود". او دوست مى داشت بيشتر ساكت باشد تا اينكه صحبت كند. اگر او بنا بود با دو چيز رو به رو شود با آن چيز كه نزديك به هوى و هوس بود مخالفت مى كرد.

بنابراين شما بايد اين صفات پسنديده را فرا گيريد، اگر نمى توانيد آنها را تمام ياد بگيريد شما بدانيد كه فراگرفتن قسمتى از آن بهتر است از اينكه همه آنها را ترك كنيد.'

100- از امام پرسيده شد راجع به مسافت بين مشرق و مغرب. او جواب فرمود: 'آن برابر است با يك روز سفر خورشيد.'

101- او فرمود: 'با احمق رفاقت نكنيد زيرا او كارهايش را زيبا جلوه مى دهد و دوست دارد تو هم مانند او باشى.'

102- امام فرمود: 'دوستان تو سه قِسم و دشمنان تو هم سه نوع اند: دوست تو كه دوست توست و دوست دوستت و دشمن دشمنانت و دشمنان تو عبارتند از دشمنانت و دشمن دوستانت و دوست دشمنت.'

103- مولا اميرالمؤمنين مشاهده فرمود كسى مشغول ضديّت با دشمن خويش است كه آن عمل براى خودش نيز زيان آور است، بنابراين فرمود: 'تو مثل آن كس مى مانى كه نيزه را در ميان سينه اش فرو مى كند تا آنكه در عقب نشسته است بِكُشَد.'

104- امام على فرمود: 'چقدر مايه ى عبرت و پند وجود دارد و چه قدر كم از آنها سرمشق مى گيرند.'

105- 'كسى كه براى جنگ و دعوا پافشارى مى كند به گناه مى افتد و اگر كسى در گناه افتاد تحت تأثير گناه قرار مى گيرد و براى جنگ طلب سخت است كه از گناه پرهيز كند.'

106- 'فقير و تهيدست پيغام آور و نماينده ى خداست. كسى كه او را رد كند خدا را رد كرده است و كسى كه به او چيزى ببخشد به خدا بخشيده است.'

107- 'يك مرد غيرتمند هرگز زنا نمى كند "چون مكافات دارد".'

108- 'يك مرد ممكن است راحت بخوابد وقتى كه بچه اش را از دست بدهد و نمى تواند بخوابد زمانى كه ضررى به اموالش برسد.'

109- 'او فرمود پادشاهان پاسبانان خدا هستند در روى زمين.'

110- امام على فرمود: 'كمترين حق خدا بر شما به كار نگرفتن نعمتهاى او در ارتكاب گناه است.'

111- 'امام فرمود: 'بى نيازى در معذرت خواهى، بهتر است از پيش كشيدن بهانه ى حقيقى. "اينكه معذرت خواهى نكند بهتر است از اينكه با دليل خطا كند."'

112- 'بالاترين ثروت آن است كه كسى به آنچه در دست مردم است چشم داشتنى نداشته باشد.'

113- 'زمانى خواهد رسيد كه هيچ از قرآن باقى نخواهد ماند جز نوشته اش و از اسلام جز نامش، در اين روزگار مسجدها به فراخور ساختمانش جمعيت مى شود و درباره ى هدايت مردم بد و خراب است. كسانى كه در مساجد جمعيت كنند و در مساجد توقف نمايند بدترين همه ى آدمها هستند. زيرا فتنه ها و شرارت از آنها ظاهر خواهد شد و تمام گناهان به سوى آنها مى چرخد. هرگاه كسى از مساجد كناره گيرى كند آنها او را به آنجا برمى گردانند و اگر كسى از آنجا عقب افتاد آنها او را به سوى آن جلو مى برند.

خداى ذوالجلال مى گويد ": به ذات خودم سوگند ياد مى كنم كه بر سر آنها بلائى مى آورم كه در آنجا خردمند و زيرك هم متحيّر و سرگردان باشد كه چگونه خودش را از مهلكه نجات دهد" و خدا اين كار را خواهد كرد. ما از او طلب عفو مى كنيم كه از روى نادانى، اشتباه كنيم.'

114- 'او مى فرمايد اى مردم از خدا بترسيد "از گناه دورى كنيد" زيرا انسان بيهوده و باطل آفريده نشده است تا خودش را با سرگرميها مشغول كند و نه آنچنان آزادى دارد كه كارهاى مبتذل انجام دهد .'

115- 'سخن در اختيار توست تا از دهنت نپريده وقتى كه آن را ادا كردى تو در اختيار آن هستى، بنابراين مواظب زبانت باش همچنانكه از طلا و پولت مواظبت مى كنى زيرا بعضى اوقات ممكن است با حرف نعمتى سلب گردد و ايجاد زحمت نمايد.'

116- 'او فرمود: آنچه نمى دانى مگوى، بلكه همه ى آنها هم كه مى دانى نيز مگوى.'

117- 'هر كس كه گرفتار امور مختلف شود، او اسير چاره جويى براى خلاصى از آنهاست "زمان زيادى طول مى كشد تا گره ها را باز كند".'

118- 'هر چه از دنيا پيش آيد از آن استفاده ببر و آنچه كه از تو كناره مى گيرد تو هم خود را كنار گير. اگر نمى توانى چنين كنى در طلب و جستجو، حد اعتدال را پيش گير.'

119- امام على "ع" فرمود: 'اغلب يك حرف "پيشنهاد" مؤثرتر از يك حمله است. "پيش از وقوع جنگ، پيشنهادها ردّ و بدل شود."'

120- او فرموده است: 'كسى كه مخالف حق است به وسيله ى حق از پا درمى آيد.'

121- حضرت امام على "ع" به مأمورش زيادبن ابيه فرمود: 'با مردم به عدالت رفتار كن و از بى عدالتى و تجاوز "به حقوق مردم" برحذر باش زيرا تجاوز مردم را به سرگردانى مى كشاند و بى عدالتى آنها را بر ضد تو مسلح مى سازد.'

البته آنها كه خود را با زندگى ساده عادت مى دهند و بدون چيزى به سر مى برند و با هوى و هوس مخالفت مى كنند، خداوند نور دانش را در قلب آنها مى ريزد خصوصاً اگر آن سادگى توأم با پرهيز از گناه باشد. در اثبات اين گفته به مرتاضان هندى كه نفس خود را رياضت مى دهند اشاره مى كنم. آنها به واسطه ى اينكه زمانى خود را از خوشيها و لذتها محروم مى سازند و با آرزوها و خواهش دل مخالفت كرده و در مقابل سختيها مقاومت مى كنند، به آسانى حوادث آينده ى طبيعت را پيش بينى مى كنند، پس مسلماً مردان خدا كه با اطاعت از خدا و دورى از گناهان نفس خود را رياضت مى دهند، قلب آنها فرودگاه نور دانش خدا مى گردد و در نتيجه به اغلب اسرار خلقت و آفرينش با خبر مى شوند.

امام على "ع" به جهت سادگى زندگى و تقوى و پرهيزكارى، ضرب المثل است و تمام اين زمينه ها او را در علم و آگاهى نابغه ساخته است.

اظهارات زياد و به قدر كافى در اين زمينه موجود است كه گفته شود اما اجازه دهيد به بعضى از گفته هاى پيغمبر "ص" درباره ى مقام علمى امام على "ع" اشاره بنمايم و اين موضع را در همين جا خاتمه دهم:

حضرت پيغمبر "ص" فرموده است: 'من شهر علم هستم و على دروازه ى آن، هر كسى كه دوست دارد وارد شهر علم گردد بايستى از دروازه [ حاكم نيشابورى، امام ثعلبى، محمد جزايرى، محمد بن يوسف گنجى، خطيب خوارزمى، و بسيارى ديگر از دانشمندان بزرگ سنى اين حديث را روايت كرده اند. ] آن داخل شود "از طريق امام على مى توان به علم پيغمبر دسترسى پيدا كرد".

و باز فرموده است: 'در اين زمان على "ع" از تمام شما داناتر است.' [ [
الف- ابن ابى الحديد، در شرح نهج البلاغه، جلد سوم، صفحه ى 40،

ب- مير سيد على همدانى، در مودة القربى، و بسيارى ديگر. ] ]

آرى او اعجوبه اى در دانش بود چنان كه بارها از او شنيده شده است: 'آنچه كه مى خواهيد از من سؤال كنيد، قبل از اينكه مرا از دست بدهيد.'

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 23:53  توسط رضا  | 

عمرابن عبدالعزيز خليفه ى اموى گفته است: 'در دنيا شخص ديندار و پارسايى چون حضرت على هرگز به وجود نيامده است.'

تمام محقّقين اسلامى به سادگى خوراك و لباس او اعتراف مى كنند، يكى از دوستانش مى گويد در آن زمان كه امام خليفه بود، من به ملاقات او رفتم كه در حال خوردن يك قطعه نان خشك با مقدارى شير بود. من گفتم: اى اميرالمؤمنين چگونه با اين قوت بخور و نمير زندگى مى كنيد؟ جواب فرمود: حضرت پيغمبر "ص" نانِ كهنه تر از اين مى خورد و لباسش هم خشن تر از مال من بود.

آن مافوق شجاعت است كه كسى بتواند راحت زندگى كند ولكن خود را از خوشى ها محروم كرده و با يك خوراك ساده رضايت دهد.

اما آنها كه با او موافق نبودند و نمى توانستند زير بار عدالت او بروند و در جستجوى زندگى راحت و لذت بخش بودند به مردم فشار آورده، آنها را از حق خودشان محروم مى كردند تا در زندگى كوتاه خودشان لذت ببرند.

او به فرماندار بصره مى نويسد: 'به خاطر داشته باش، هر كسى دنباله رو راه پيشواى خودش است و از او سرمش مى گيرد، بدان كه امام تو با دو تكه نان خشك و دو جامه كهنه و مندرس براى لباس قانع است. مسلماً تو نمى توانى اينگونه باشى، اما لااقل مرا در پرهيزكارى و درستى و عدالت كمك كن به خدا قسم من از اين دنيا نه طلايى ذخيره كرده ام و نه پولى جمع آورى نموده ام.'

او اغلب مى گفت: 'چگونه راضى باشم كه مرا اميرالمؤمنين بخوانند و در سختيها و گرفتاريهاى مردم شركت نكنم و در مشكلات نظير آنها نباشم. آيا با شكم سير استراحت كنم و اطراف من شكمهاى گرسنه باشند؟ من بايستى در پايين ترين درجه زندگى به سر برم تا اينكه فقرا به آسانى بتوانند فقر را تحمل كنند.'

او براى ملاقات با يكى از اصحابش به نام علاءبن زياد به منزل او رفت. وقتى كه خانه ى وسيع و باشكوه او را ديد فرمود: 'تو در آخرت به خانه ى بزرگتر از اين احتياج دارى، اگر اين طور مى خواهى تو بايستى در اين خانه مردم را پذيرايى كنى و رعايت حال اقوام و خويشان خود بنمايى و حقوق خدا "زكات و صدقات" را به اين طريق بپردازى.'

سپس علاء گفت: 'اى اميرالمؤمنين من از برادرم عاصم شكايت دارم كه خانواده اش را ترك كرده و براى عبادت از خانه دورى مى كند.' امام على "ع" كسى را سراغ او فرستاد. وقتى كه حاضر شد فرمودند: 'اى كسى كه دشمن خودت هستى، مطمئناً شيطان تو را گمراه كرده است. آيا به زن و بچه هايت رحم نمى كنى؟ آيا فكر مى كنى كه اگر آنچه را خدا براى تو حلال كرده است مورد استفاده قرار دهى، خدا تو را دوست نخواهد داشت. اگر تو خانه و خانواده را ترك كنى، نسبت به خدا ناسپاس خواهى بود.' او گفت: 'اى اميرالمؤمنين تو هم لباس زبر و خشن مى پوشى و خوراك ساده مى خورى.' امام فرمود: 'لعنت بر تو، تو مثل من نيستى. خدا براى پيشوايان عادل واجب كرده است كه خود را در سطح مردم پايين قرار دهند، به طورى كه فقرا از فقر و ندارى ناله نكنند.'

از اين رو او با دست خود كفشهايش را تعمير و لباس خود را وصله مى زد.

حكايت مى كنند كه امام على نخلستانى كه حاصل كوشش خودش بود، به معرض فروش گذاشت تا پولش را صرف خيرات نمايد. همين كه فقراى مدينه آگاه مى شدند، در مسجد، اطراف او را محاصره و او تمام پول را ميان آنها تقسيم مى كرد و اغلب دست خالى به خانه مى رفت، در حالى كه خانواده ى خودش بسيار محتاج بودند.

اين صفات برجسته ى امام على "ع" و رويه و خطمشى آن حضرت كه در رفتار و گفتارش به آنها اشاره شد گوشه اى از ماهيّت همان اسلام متمدّن "پيشرو" است كه مورد بحث مى باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 23:51  توسط رضا  | 

قريش از قوى ترين قبايل عربستان بود و به شاخه هايى چند تقسيم مى شد كه خانواده اى اميه و هاشم از آنها بودند. اين دو خانواده به علت داشتن جرأت، سخاوت، شجاعت، فصاحت و خوش بيانى معروف بودند، اما خانواده هاشم علاوه بر اينها به علت تقوا و پاكدامنى ترجيح داده مى شد، زيرا محمّد "ص" پيغمبر بزرگ اسلام از اين خانواده برگزيده شد.

تمام صفات مذكور در ذات و طبيعت امام على "ع" جمع شده بود زيرا پدر و مادرش هر دو از خانواده هاشم بودند.

مورخين مى نويسند: امام على از كودكى تحت سرپرستى پيغمبر قرار گرفت. او كودك بااستعدادى بود و با آموزش و تربيت پيغمبر "ص" رشد و نمو نمود.

قواى عقلانى و ذهنى و قوه ى ادراك او، آنچنان تند و سريع بود كه در سن نه سالگى به محمّد ايمان آورد، آن ايمانى كه خيلى بيشتر از آنچه شخص بتواند در آن سن و سال تشخيص دهد و در آن زمان براى هيچ كس مثل حضرت على "ع" اين چنين فرصت مناسب به دست نيامد.

منظور اصلى تعليمات پيغمبر، پرستش خداى يكتا كه سرچشمه ى رحمتهاى بى پايان است، و فرقى بين دو نفر نيست مگر به پرهيزكارى و دانش، و تمام مردم در برابر خدا مساوى اند چه سياه و چه سفيد، زيرا همه ى مردم از خاك آفريده شده اند و عاقبت به خاك برمى گردند، در نتيجه اين تربيت، انسان به ارزش خود پى مى برد و فقط خدا را پرستش مى كند و عقيده به ساير چيزها در امور بى اثر و بى نتيجه است، بنابراين هيچ كس حق ندارد به واسطه ى اشراف زادگى و حسب و نسب زورگويى كند و هيچ كس نبايستى به خاطر ثروت و دارايى ديگرى به او تعظيم نمايد.

امام على "ع" با اين گونه تعليمات در مكتب پيغمبر پرورش يافت و اساس كارهاى او بر اين قبيل آموزشها قرار داشت و از صفات خوب و پسنديده او اعتماد به نفس بود.

گويا مقدّر شده بود او جانشين پيغمبر گردد تا پيام و نتيجه ى نبوّت را ادامه دهد اما تاريخ مى گويد كسى كه مى توانست اين وظيفه ى الهى را پى گيرى كند، خانه نشين شد و مردم از تعليمات او دور نگه داشته شدند. البته اعتماد به نفس شامل كليه ى صفات قابل تحسين است مثل شجاعت و جرأت و عفو و بخشش و غيره.

او در ده سالگى در جواب پيغمبر گفت: 'من به تو ايمان مى آورم و از تو حمايت مى كنم در جايى كه بزرگان قريش به واسطه ى دين جديد در غضب بودند.' تاريخ نشان مى دهد كه هر چه گفت عملى كرد.

نشانه هاى بسيارى از جرأت و شجاعت سرتاسر زندگى اش ظاهر شده اند، چه در عمل و چه در گفتار.

او در شب هجرت "مهاجرت پيغمبر از مكه به مدينه به علت آزار مردم" در بستر پيغمبر خوابيد تا او را از شرّ دشمن نجات دهد. با وجود خطرهاى بزرگى كه او را براى آن كار تهديد مى كرد، جان خود را به خطر انداخته آن كار را انجام داد.

از آن زمان كه اولين جنگ با بت پرستان مكه در گرفت، تا آخرين جنگ او با خوارج نهروان، جنگ آورى نبود كه جلو او بيايد و كشته نشود و از ترس جان فرار نكند. او چنان بى باكانه به دشمن حمله مى كرد كه گويا به استقبال مرگ مى رود يا مرگ از هيبت او فرار مى كند.

جنگ تن به تن او در آغاز جوانى با يك قهرمان با تجربه و جنگجو چون عمروبن عبدود كه به اندازه ى هزار سرباز به حساب مى آمد، داستان ساختگى نيست. امام على "ع" او را به زمين انداخت و سپس سرش را از تن جدا كرد. وقتى كه او بر روى سينه عمرو قرار گرفت تا سرش را برگيرد عمرو جسارت كرده، آب دهان به صورت امام افكند. او بلند شد و اطراف ميدان شروع به قدم زدن نمود. وقتى كه از او سؤال شد به چه سبب شروع به قدم زدن نموده، جواب فرمود: 'من از عمل جسارت آميز او به خشم آمدم و اگر سر او را در آن لحظه جدا كرده بودم من از خودم انتقام گرفته بودم، اما من با قدم زدن خشم خود را خاموش تا كارم براى رضاى خدا خالص باشد.' اين عمل حاكى از احساسات بى آلايش او نسبت به خدا بود. او هميشه قبل از شروع جنگ پيشنهاد صلح مى داد، چون از صلح نااميد مى شد، مبادرت به جنگ مى نمود زيرا به عقيده ى او كسى كه جنگ شروع كند در حقيقت ظالم است و روبه رو شدن با ظالم شرعى است. براى اين منظور بدون اسلحه در جنگ جمل جلو آمد تا با طلحه و زبير كه تا بن دندان مسلح بودند آشتى كند. در اين جنگ او بر سرسخت ترين دشمنانش غالب آمد، سپس آنها را بخشيده، اجازه داد به هر كجا كه مى خواهند بروند در حالى كه آنها به فرماندار بصره شبيخون زده و او را شكنجه داده بودند.

وقتى كه امام در پايان جنگ رفت تا به عايشه تسليت بگويد، بانوى خانه به نام صفيه جلو آمد و كلمات زشتى بر زبان جارى كرد زيرا او به واسطه ى از دست دادن شوهرش در جنگ داغ ديده بود. بعضى از اطرافيان امام خواستند او را تنبيه كنند اما امام مانع شد و فرمود: 'او با من بدزبانى كرد و به من مربوط است كه او را مجازات كنم يا عفو نمايم.' سپس وارد اتاق عايشه گرديد و به جاى اينكه او را براى آن عمل زشت "بسيج سپاه بر عليه امام" مؤاخذه كند، او را محترمانه به مدينه فرستاد. وقتى كه معاويه در صفين آب را بر روى سپاه امام بست تا آنها را با تشنگى وادار به تسليم نمايد و از باز كردن آب امتناع ورزيد، عراقيها وقتى كه با شمشير مانع را برطرف و محل آبشخور را تصرّف كردند مى خواستند انتقام خود را از آنها بگيرند و مانع آب برداشتن دشمن شوند وليكن امام فرمود: 'بدى را با بدى جبران مكنيد، آن دور از انسانيّت است'.

دشمنانش "خوارج نهروان" اجازه داشتند كه به كوفه آمده رفت و آمد نمايند با وجودى كه دردسرهاى زيادى فراهم مى كردند، حقوق آنها را از بيت المال قطع نفرمود.

در زمانى كه خليفه بود روزى در كوچه هاى كوفه عبور مى كرد، با زنى برخورد نمود كه كوزه ى آبى بر دوش حمل مى كرد و مرتب نفس مى زد. او پرسيد: آيا كمك مى خواهيد؟ وقتى كه فهميد شوهرش را در جنگ از دست داده و او را با چهار كودك تنها گذاشته است، امام براى كمك به آن زن به خانه اش آمد تا با او در كارِ خانه كمك كند.

اين طور شايع است كه روزى او يك مرد مسيحى پيرى را ديد كه بارى سنگين بر پشت گرفته و با زحمت زياد آن را حمل مى كند. به نظر مى رسيد كه او مجبور است در آن سن و سال براى گذران زندگى اين چنين سخت كار كند، بنابراين به خزانه دار دستور فرمود كه همه ماهه هزينه ى زندگى او را پرداخت نمايد. امام على "ع" به اين طريق اساس بيمه هاى اجتماعى امروز را پايه گذارى كرد.

وقتى كه به يك مسافرت كوتاهى اطراف كوفه رفته بود، در راه بازگشت با يك نفر كليمى همسفر شد، آنها در موضوعات مختلف شروع به بحث و گفتگو كردند. موقعى كه آن مرد كليمى خواست از امام جدا شود، امام يك مسافتى با او همراهى كردند. آن مرد كليمى علت آن را پرسيد. امام فرمودند: 'ما از ملازمت و دوستى با يكديگر هر دو لذّت برديم، دوستى ما ايجاب مى كند كه مقدارى راه از تو مشايعت كنم.' در نتيجه آن مرد كليمى بعد از ديدن اين همه تواضع و ادب خود را به اسلام تسليم نمود.

آيا تاكنون شنيده ايد كسى به بازماندگانش سفارش كند تا با قاتلش به مهربانى رفتار شود؟ هيچ كس جز على نبود. او به فرزندش امام حسن "ع" فرمود: 'به او نگاه كن چگونه مضطربانه به اين سو و آن سو نگاه مى كند، همان شيرى كه من صرف مى كنم به او نيز بنوشانيد و همان خوراكى كه خودتان ميل مى كنيد به او نيز بخورانيد. اگر بهبودى حاصل نمودم من خودم بهتر مى دانم با او چگونه رفتار كنم، در غير اين صورت اگر طاقت ديدن او را داريد عفو كنيد و الاّ او را با يك ضربه به قتل رسانيد. مبادا او را مثله كنيد "اعضاى بدنش را جداجدا قطع كنيد"، زيرا من از پيغمبر "ص" شنيدم كه مى فرمود": حذر كنيد از مثله كردن اگرچه با سگ هار باشد". او پس از يك مكث كوتاه سپس فرمود: مبادا كسان ديگرى را به اتهام دست داشتن در كشتن من به زندان افكنيد يا به نام قتل خليفه به ناحق خونريزى كنيد.'

به طورى كه قبلاً گفته شد قسمت جنوبى ايران، در زمان خليفه ى دوم، عمربن خطاب، به دست مسلمانان گشوده شد. هرمزان والى خوزستان با غلام جوانش ابولؤلؤ به عنوان غنايم جنگى به مدينه فرستاده شدند. اين غلام جوان به مغيره كه مردى با نفوذ و در تمام عربستان به سياستمدارى معروف بود، بخشيده شد.

ابولؤلؤ شكايتى بر عليه صاحبش نزد عمر طرح كرد ولكن عمر به دادخواهى او توجهى نكرد و عاقبت خليفه به دست او كشته شد.

عبيدالله فرزند عمر، هرمزان را به اتهام دست داشتن در قتل پدر بدون اينكه دفاعيات او را گوش كند به قتل رسانيد.

امام على "ع" از اين عمل به خشم آمد و به عثمان اصرار فرمود تا انتقام قاتل هرمزان را از كشندگانش بگيرد ولى عثمان به بهانه اينكه خانواده عمر از مرگ پدر داغدار هستند و براى آنها غيرقابل تحمّل است تا دوباره داغدار شوند، اقدامى به عمل نياورد.

اما امام على "ع" قصد خود را بر عليه فرزند عمر بروز مى داد و مى فرمود: 'من نمى توانم زير بار اين بى عدالتى بروم، اگر بر فرزند عمر مسلط شدم طبق قانون شريعت و به قدر لازم او را تنبيه خواهم كرد.'

عثمان فكر مى كرد اسلام يعنى برترى عرب بر غيرعرب اما برعكس امام على "ع" عقيده داشتند، كه 'اسلام دين كامل و براى تمام بشر ايده آل است و آن منادى بى طرفى و تساوى حقوق انسانها مى باشد.'

طبق قاعده كلى چيزهاى ضد يكديگر با هم جمع نمى شوند و به ندرت اتفاق مى افتد كه شخصى با يك يا دو خصلت پسنديده با صفات اختصاصى ديگرى مشهور شود زيرا همه طبيعتى قبول نمى كند تا چند صفت انسانى را در خود پرورش دهد و هر صفتى يك ميزان رشد مخصوص به خود دارد و همچنين هر طبيعت انسانى زمينه ويژه اى براى ظهور صفات ويژه خود دارد، بنابراين هيچ گونه توافقى براى رشد و ظهور صفات مختلف بين آنها نيست و اين ناسازگارى اجازه نمى دهد صفات ديگرى رشد و نمو نمايند.

اصولاً فرماندهان بى باك و شجاع اغلب بى رحم هستند و ما با چشم خود مى بينيم وقتى فرماندهى وارد شهر فتح شده مى شود، آن را به آتش كشيده بدون رعايت حال سالمندان و كودكان با خاك يكسان مى كند، اما امام على "ع" كه بى باكى و شجاعتش تا آن اندازه بود كه جنگجويى جرأت روبه رو شدن با او نداشت، در همان حال براى زنى كه چيز سنگينى را بر دوش گرفته يا بر مرد پيرى كه عذاب مى كشد تا امرار معاش كند احساس رقّت مى كند و به كمك آنها مى شتابد.

حضرت امام حسن به اتفاق جمعى از يارانش از كوچه هاى كوفه عبور مى كرد كه ناگهان ناله اى از خرابه اى شنيد، حضرت وارد خرابه گرديد. پيرمرد زمين گيرى كه سخت گرسنه بود مشاهده نمود. او گفت يك مرد خوش خُلق و مهربانى هر روز مى آمد و با خوشخويى مرا غذا مى داد. امروز سه روز است كه او سراغ مرا نگرفته است. امام حسن فرمود: آن مرد مهربان پدر من حضرت امام على بود و امروز سه روز است كه به قتل رسيده است.

آرى، او هم نترس و بى باك بود، هم نسبت به فقرا مهربان. امام على "ع" كليه ى صفات متضاد را با هم داشت، مثل بزرگى با تواضع و فروتنى، جرأت با دورانديشى و احتياط، شجاعت با گذشت و اغماض، سخاوت و بخشندگى با ميانه روى و عفو و بخشش با قدرت و توانايى.

و مهمتر آنكه كردار را با گفتار وفق مى داد به طورى كه او خودش فرموده است: 'آنچه كه من به شما مى گويم انجام دهيد من خودم اول پيش از شما انجام مى دهم و آنچه را كه من از شما نهى مى كنم من اول آن را براى خودم قدغن مى نمايم.'

قرآن مى گويد: 'شما كه ايمان داريد چرا چيزها گوييد كه نمى كنيد و نزد خدا سخت مورد غضب است كه آنچه نمى كنيد بگوييد. "سوره ى صف، آيات 2 و 3"'.

آرى امام على "ع" آنچه مى گفت عملى مى كرد.

او در يكى از خطبه هايش مى فرمايد: 'من شما را با عدالتم به لباس ايمنى و اطمينان پوشاندم و با گفتار و كردارم فرش فضيلت و تقوا را براى شما گسترانيدم.'

در زمينه ى صفت پسنديده او كه مورد تحسين خدا واقع شد، حديث معتبرى نقل شده است: حضرت امام حسن و امام حسين در طفوليت دچار تب شديدى گرديدند. والدين آنها امام على "ع" و حضرت فاطمه "س" و همچنين كمك كارِ خانه به نام فِضّه نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند به اميد اينكه خدا آنها را شفا بخشد. در شب هنگامى كه آنها خواستند روزه را به موقع افطار نمايند، مرد فقيرى درب خانه را كوبيد و تقاضاى كمك نمود، آنها آن خوراك مختصرى را كه خودشان محتاج آن بودند به فقير دادند. به همين طريق، دو شب بعد غذاى افطارى خودشان را به يك نفر يتيم و يك نفر اسير بخشيدند. بنابراين چند آيه از قرآن اين چنين نازل گرديد: 'آنها "نيكوكاران" به نذر وفا كنند و از روزى كه شرّ آن انكارپذير است "روز قيامت" بيم دارند، غذا را با آنكه احتياج دارند به مستمند و يتيم و اسير دهند... پس پروردگارشان از شرّ اين روز نگاهشان دارد و آسانى و شادمانى پيششان آرد و براى آنكه صبر كردند بهشت و

لباسهاى ابريشمى پاداششان دهد. "سوره ى دهر، آيات 11 و8 و7 و 12".'

تمام مفسّرين اسلامى چه سنّى و چه شيعه اين حديث را زير آيه هاى مذكور نقل كرده اند.

او هميشه به سربازانش مى فرمود: نه فرارى را تعقيب كنيد و نه زخمى را در ميدان جنگ بكشيد.

يك روز در مسجد چنان با حرارت و فصاحت كامل جهت ترغيب مردم براى جهادِ در راه خدا صحبت مى كرد كه يكى از دشمنانش از خوارج با تعجب بسيار گفت: 'دريغا كه اين بى دين چقدر دانشمند است.' بعضى از پيروان امام خواستند او را مجازات كنند، امام مانع شد و فرمود: 'او فقط به من ناسزا گفت، من شخصاً بايستى مجازات كنم يا او را ببخشم.'

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 23:50  توسط رضا  | 

قبلاً گفته شد كه بسيارى از بزرگان مكه مخصوصاً آنهايى كه سرسختانه با پيغمبر لجاجت مى كردند، در جنگ بدر با شمشير حضرت على كشته شدند و آنجا "در مكه" كمتر خانه اى بود كه يك نفر از دست نداده باشد. از اين رو آنها از حضرت على "ع" خيلى راضى نبودند. از طرف ديگر بسيارى از اصحاب بزرگ به علت سابقه ى درخشانش در اسلام با او حسادت ورزيده، با كينه توزى و دشمنى برخورد مى كردند. اين علتها دست به دست هم دادند و آن حضرت را مجبور به خانه نشينى نمودند.

ابوسفيان قبل از ظهور اسلام قافله سالار قبيله ى قريش بود كه بين مكه و سوريه رفت و آمد مى كرد و پس از جنگ بدر در تمام لشكركشى ها به سوى مدينه بر عليه اسلام فرمانده سپاه بود و او بالاخره در فتح بزرگ مكه از ترس جان به خدا ايمان آورد.

او بسيار متكبر و سرسخت و لجوج بود و همه كس را حقير مى شمرد.

وقتى كه پيغمبر "ص" رحلت فرمود، او خارج از مدينه بود و به مجرد اينكه فهميد عده اى از مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده اند بسيار خشمناك شد و رفت تا عباس عموى پيغمبر را با پيشنهادى ملاقات كند.

او به عباس گفت: 'مردم خلافت را غفلتاً و از بى خبرى به قبيله ى تيمى واگذار كردند "ابوبكر از طايفه تيمى بود" و بنى هاشم "طايفه ى حضرت على 'ع"' را از حق خود محروم نموده اند و سپس عمر، اين تندمزاج از قبيله ى اودى بر سر ما حكومت خواهد كرد. بيا برويم نزد على بن ابيطالب و از او خواهش كنيم از خانه بيرون آمده حق مسلم خود را بگيرد.'

آنها به سراغ امام على آمدند و ابوسفيان گفت: 'دستت را به من بده تا با تو بيعت كنم. هرگاه كسى با ما موافقت نكرد من تمام كوچه هاى مدينه را پر از سواره نظام خواهم كرد.'

اين براى حضرت على "ع" بهترين فرصت بود، هرگاه به حكومت حرص مى ورزيد "برخلاف گفته ى عمر كه على "ع" طمع خلافت دارد" و يا هرگاه او مى خواست تسليم هوى و هوس خويش گردد. وقتى كه ابوسفيان يك مرد صاحب قدرت، با ايل و تبار پرجمعيتش با او موافقت مى كرد، عهده دار مقام خلافت مى شد.

اما امام على "ع" به علل مشروحه ى زير به درخواست ابوسفيان رضايت نداد:

1.اساس پيشنهاد او مبتنى بر احساسات دينى نبوده و او اصولاً آدم شرورى بود كه حضرت على "ع" او را خوب مى شناخت.

2.در وضعيت فعلى كه مدينه مركز جنگهاى داخلى شده و جاى مشاجره و ستيزه براى احراز مقام خلافت گرديده و بيشتر مردم احتمالاً به ارتداد "خروج از دين" كشيده شوند در اين صورت نام اسلام در همه جا و براى هميشه فراموش خواهد شد.

3.جدايى و اختلاف نظر كه هم اكنون درباره ى مسايل خلافت بين مهاجر و انصار پديد آمده زمان مناسبى بود تا منافقين با شيطنت و سخن چينى اسلام را از ميان بردارند.

بنابراين امام على "ع" ترجيح دادند تا براى فرصتى كه اوضاع و احوال رضايت بخش شود صبر نمايند، به اين دليل ايشان دستشان را براى بيعت بلند نكردند و ابوسفيان با دليل وادار به موافقت شد.

سكوت و چشم پوشى امام على "از خلافت" حاكى از خطمشى "روش" بسيار عالى او است تا از اختلاف عقيده و از دين برگشتن مردم جلوگيرى كند.

اخيراً چند نفرى از نويسندگان [ عبدالفتاح مقصود و علاء الدين خروفه استادان دانشگاه الازهر قاهره در مجله ى سعد و روزنامه ى الاهرام منتشر كرده اند. ] مصرى اظهار عقيده كرده اند كه بدون شك امام على "ع" از بسيارى جهات بر ساير اصحاب پيغمبر برترى داشت و اضافه كرده اند كه اگر امام على بلافاصله زمام امور حكومت را بعد از پيغمبر به دست گرفته بود، سرنوشت مسلمانان غير از آنچه كه امروز است مى بود.

محمود العقاد در كتاب عبقريه الامام مى نويسد: 'اگرچه تقوى و خلوص و شايستگى امام على عالى تر از ساير اصحاب بود اما حضرت پيغمبر او را به عنوان جانشين خود صراحتاً معرفى نكرده است و به مسلمانان اختيار داده است تا خليفه ى خود را انتخاب كنند.'

اما غافل از اينكه عمر خلافت را با آخرين وصيت ابوبكر به دست گرفت و او هم اين اختيار را به يك شوراى شش نفرى واگذار كرد.

اينجانب هم اكنون نامه اى كه دكتر عبدالرّحمن كيالى خطاب به آقاى امينى مؤلف كتاب الغدير نوشته و آن نامه در مقدمه ى جلد چهارم الغدير به چاپ رسيده به انگليسى ترجمه مى كنم "اينك ترجمه ى فارسى آن را مى نگارم".

'تاريخ عرب چيزى نيست جز تاريخ اسلام و اعراب در انجام وظيفه غفلت كردند تا آن را اصلاح نموده و تاريخ خود را آموزش دهند، زيرا آنچه كه تحت نام تاريخ اسلام است "كه تدريس مى كنند"، نه عملى است و نه خالى از تعصّب و اغراض شخصى.

از اين رو متأخّرين نقاد "انتقاد كنندگان" قادر نبودند تا از حقيقت و علل اصلى سرگذشتها و حوادث پرده بردارند و ارتباطات تاريخى بين آنها را كشف نمايند. در صورتى كه هدف و نتيجه ى مطلوب تاريخ كشف اين چنين علتها و ارتباطات است.'

'دنياى اسلام هميشه نيازمند به آموزش علمى تاريخ بوده تا مسلمانان بدانند چه اتفاقاتى سبب شد فتوحاتى چنين بزرگ در صدر اول اسلام بنمايند.

براى مسلمانان اهميت دارد تا بدانند چگونه رويدادها رخ دادند و عامل اصلى آنها چه بوده است. مسلمانها بايد بدانند كه دولتهاى اسلامى به تمدن اسلام چگونه خدمت كرده اند و يا چه ضربه هايى بر پيكر اصلى آن وارد كرده اند و مهمتر از همه ما بايد بدانيم چه وقايعى سبب شد كه مسلمانها پس از رحلت پيغمبر اختلاف عقيده پيدا كنند و در اين اختلاف و عدم توافق كدام دسته بر حق بودند.

چه شد كه بنى هاشم "خانواده و طايفه ى پيغمبر و امام على" از حقشان محروم شدند و تأثير انزوا و كناره گيرى او "حضرت على 'ع"' در آموزش و پرورش مسلمانها چه بود؟'

'وقتى كه اين سؤالات روشن شد حالا چه كارى بايد انجام شود تا اتحاد و نهضت علمى و سياسى اقتصادى بين كشورهاى اسلامى تحقق پذيرد و بعداً آن كارها فراهم شده مورد استفاده قرار گيرند.'

'در نتيجه نسل جديد بتواند آنچه كه ميان صفحات كتب تاريخ تاريك و مبهم است، روشن سازد و سپس خطمشى و رفتار امام على آن مثل اعلاى انسانيت و فرزندان گرامى و پيروانش را پيروى نمايد.'

'به عقيده ى من لازم است كه اين وظيفه را دانشمندان اسلامى انجام دهند و كتاب شما، الغدير از آن كتابهايى است كه عميقاً احكام تاريك و مبهم نويسندگان بى توجه سابق را روشن كرده است. جاى تأسّف بسيار است كه تعدادى از تاريخ نويسان قديم حقايق تاريخى را واژگون كرده و بدين وسيله آنها جوانان معاصر را در ارتباط با اين حقايق به گمراهى كشانده اند.'

'نسل جديد بايستى بدانند كه پيغمبر گرامى اسلام، حضرت على "ع" را به عنوان جانشين و اجرا كننده وصيت نامه خود به طور واضح معرفى كرده است اما اصحاب آن را فراموش كرده و نظرات پيغمبر را رعايت ننمودند و هر آينه به فرمانش تن در داده بودند. سرنوشت مسلمانان غير از آنچه كه حالا است رقم زده مى شد و مسلمانان هرگز گرفتار اختلاف عقيده نمى شدند، يگانگى و وحدت نظر آنها چون يك سپر، آنها را در مقابل مصائب و مشكلات حفظ مى كرد.'

'كدام داستانى دلپذيرتر از شرح زندگى مردى كه براى خدا و براى برپا داشتن دين خدا زندگى كرد و كسى كه بيشترين كوشش جهت راهنمايى مردم به راه راست به عمل آورد و براى راهنمايى اولياى امور "خلفا" مخلصانه دريغ نفرمود.'

'محمّد آن مربّى بزرگ بشر چنان جانشينانى مى خواست كه داراى كفايت و قدرت ادراك و صاحب جرأت و كاردانى باشند، چنان مردانى كه قادر باشند "با روح خودشان" حد وسط بين دنيادارى و ديندارى را پيدا كنند و با همان خوش خوئى كه پيغمبر "ص" داشت، آنها هم بايستى مردم را همچون قرآن به راه راست هدايت كنند و رفتارشان بايستى چون يك مصلح باشد. وصى پيغمبر بايد مردى باشد كه خدا و درستى و حقانيّت در مقام قضاوت را فراموش نكند و قدمهايش از راه راست در برابر خويش و بيگانه و در زمان شكست يا غلبه سست نگردد و كسى كه قادر باشد تا مطابق عقل و خرد و درستى و صداقت نسبت به رعايا تصميم بگيرد و از هواى نفس و آرزو دورى كند.'

'اما متأسفانه بايستى گفته شود كه اعراب تنها فرصت تاريخى را از دست دادند و كارى كردند كه برخلاف خواست پيغمبر بود و بدين وسيله تلفات و ضايعات اسلام بيش از آنچه كه بتوان وصف كرد بزرگ شد.'

'اسلام در آغاز رشد و نمو با منازعه و دعوا تمام نيروى خلاقه اش را از دست داد و هر آينه آنها با هم منازعه و كشمكش نمى كردند تمام جهان را در نيم قرن اول قتح مى كردند. در حال حاضر لازم است دانشمندان اسلامى از حقايق تاريخى پرده بردارند و علل وقايع را شرح دهند و بعد از اينكه به يك نتيجه معقول رسيدند، به مسلمانان بى خبر كردار، رفتار و گفتار امام على "ع" آن بهترين نمونه انسانيت را نشان دهند، آنها بايستى به طور صحيح زندگى و حكومت جانشين و پسر عموى پيغمبر را منتشر سازند.'

'صفات انسانى و اخلاقى او بايستى منتشر شود زيرا او نمونه اعلاى دين اسلام بود. خداوند به او علم و تفسير قوانين دينى و فصاحت و بلاغت تفويض نموده و در حقيقت شمشير پيغمبر "ص" بود بر عليه دشمنانش او مردى با عزم و اراده بود كه ثبات و پايدارى او هرگز با حرص و تهديد متزلزل نمى گشت.'

'امامى كه دوستى او بر ما فرض است، چنانكه قرآن مى گويد: ""خطاب به پيغمبر" بگو من از شما پاداشى براى رسالت خود درخواست نمى كنم جز دوستى و محبت نسبت به نزديكانم و خداوند او و فرزندان عزيزش را از هر گناهى پاك نگاه داشته "آنها معصوم هستند"."'

'امروزه دنياى اسلام سخت محتاج است به دانستن صفات مشخصه ى اين شخص برجسته تا چون راهنمايى سرمشق گرفته شود و مسلمانان بايستى بدانند كه صفات بى نظير و خصوصيات معنوى امام على "ع" بهترين انگيزه اى است براى جوانان تا از سختيها و فسادها جلوگيرى كنند.'

'وظيفه ى دانشمندان اسلامى است كه از نويسنده ى الغدير پيروى كرده به پا خيزند و عملِ بدِ تاريخ نويسان پيشين را جبران نمايند و زندگى با شكوه جانشين گرايى پيغمبر را مدلل سازند.'

اينجانب نويسنده كوشش كرده ام تا گوشه اى از زندگى پربركت آن حضرت را ضمن بيان مقدارى صفات انسانى و اخلاقى و رفتار و گفتار آن اعجوبه ى تاريخ كه در گسترش عدل و درستى و صداقت در جامعه تأثير بسزايى دارد شرح دهم تا چون راهنمايى براى مسلمانان سرمشق و نمونه باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 23:48  توسط رضا  | 




اگر علی(ع) می‌بود!

اگر علی(ع) می‌بود! در فلسفه علمی اکوسیستم طبیعی عالم، طبق تشخیص دانشمندان جهان و دانش بشری، به‌ویژه در کره زیبای ما زمین، بود و حتی نبود انواع ها و در کل نظام و مکانیسم هستی، تاثیرگذار است.

همان‌طوری که خورشید با آن وسعت و عظمت در مدار خود طبق قوانین روشن و مشخص فیزیکی و علمی، از سوی صانع ازلی ماموریت دارد نور و حرارت به حوزه و پیرامون خود برساند، که همه می‌دانیم در کره ما ، حیات بدون خورشید، امکان‌پذیر نیست. تمام ستارگان و کهکشان‌ها و در خودمان از پاره‌سنگی گرفته تا کوه‌ها و دریاها از یک شتر تا یک غنچه، از گرگ تا آهو همه و همه لا‌زم و ملزوم یکدیگرند و همه چیز در عالم در پی کارند و یار و در حرکت که توفیق تمام عناصر و عوامل بسته به همکاری عموم عناصر و عوامل طبیعی است. نظم دقیق و مطلق بر جهان خلقت و طبیعت حاکم است که معروف‌ترین فیزیکدان عصر ما،
آلبرت اینشتین می‌گوید: خورشید در حرکت وضعی خویش اگر یک‌دهم میلی‌متر از محور و مدار خود تعدی کند که نمی‌کند! تمام منظومه شمسی به‌هم می‌ریزد و فنا می‌شود! این واقعیت وجود نظم در عالم، تسلط خلا‌ق متعال بر مخلوقات را کاملا‌ روشن و برملا‌ می‌سازد و با پذیرش این نظریه علمی همگان پذیرفته‌ایم،
به‌قول، باز، اینشتین روابط تمام عناصر و اشیا در راه به حرکت درآوردن چرخه و نظام هستی، است و هیچ‌چیز و مطلق، نداریم و روابط تمام عناصر و عوامل طبیعی در جهان ، و همکاری‌شان را می‌سازد! ! که چکیده جواب اجماع فرزانگان گذشته و حال این است: این جهت سالم زیستن در این کره خاکی و سلا‌مت و سرافراز گذشتن از این گذرگاه و رسیدن به جاودانگی، به راهبرانی از جنس خود انسان نیازمند است که همان پیامبرانند و مربیانی که فلسفه تعلیمات را درک کرده‌اند و مصدر فیض برای بقیه بشر هستند.
به جرات می‌توان گفت که انبیای الهی از رهگذر یعنی علم و دستورالعمل حرکت به سوی و معرفت، آن‌گونه که خلا‌ق متعال انتظار دارد، ماموریت دارند که را به کمک علوم الهی به‌سوی معرفت ذاتی و روحی خود دعوت و رهنمون سازند.
و اما مطلبی هست که کمتر گفته شده و آن این است، با مرگ یک پیامبر یا پیشوا و امامی، علم و فلسفه و حکمت عملی آن پیامبر و راهبر که نمی‌میرد چون برای علم و عمل مرگ نیست! کسانی که عمدا یا سهوا می‌گویند مثلا‌ ۱۴ قرن قبل فلا‌ن روش و معنایی در فرایض دینی بوده و حالا‌ در این روزگار چگونه کاربرد می‌تواند داشته باشد و چگونه قابل توجیه است باید گفت مگر به فرایض دینی مذهبی به‌طور و علمی، و کاربردی شده تا کهنه هم شود؟! روح مطلب اینکه ) که امروز در ۱۳ ماه رجب جشن تولد پربرکتش را برگزار می‌کنیم، از ۱۴ قرن پیش تا به‌حال مگر، زندانی و خانه‌نشین کوته‌نظران و قدرت‌طلبان و ستم‌پیشگان و نفس‌پرستان روزگار نبوده است؟!۲۵سال و اندی در بهترین موقعیت اسلا‌م و در عالی‌ترین مقام علمی و سیاسی علی(ع) او را خانه‌نشین کردند و ما ۱۴ قرن است در خانه‌نشینی علی(ع) می‌گرییم و متاسفیم و بی‌خبر از اینکه امروزه با فراموش کردن روش و سیره عملی علی(ع) او را ما به زندان کرده‌ایم! اگر در روزگار ما و در این برهه‌ای از زمان، عدالت، عمل به گفتار، تقوی، خداترسی، ایثار و از خودگذشتگی، کمال‌طلبی و صداقت، روش سررشته‌داران بود یعنی، که وضع ما در جهان معاصر چنین نبود! بلی، اگر علی(ع) می‌بود، این همه مشکل نبود! و منظور از، اگر علی(ع) می‌بود، یعنی اگر اندیشه و فکر و روش و سیره علی(ع) می‌بود، نه وجود فیزیکی علی(ع!) راقم این سطور اگر احساسات فطری و عاطفی‌اش به حضرت امیرالمومنین علی(ع) صد درجه باشد، هفتاد درجه‌اش علمی و تحقیقی و حقیقی است! به این معنا که من، علی(ع) را اگر یک‌بار در میدان نبرد، در خیبرشکنی‌ها و خندق‌گشایی‌ها می‌ستایم، صد بار در دقتش به عدل و عدالت می‌ستایم، هزار بار غور و اندیشه‌اش را در نهج‌البلا‌غه‌اش می‌ستایم! روش زمامداری، روش مردم‌داری، روش خداداری، روش همسر و فرزندداری، روش ‌داری، روش شخصیت‌داری، روش شرف و آبروداری، روش علم و دانش داری و نهایتا روش داری علی(ع) که درمان تمام دردهای روزافزون جهان اسلا‌م و مردم مسلمان سراسر جهان است و بس که در حال حاضر هم علی(ع) ‌خواهان و هم مخالفان علی(ع) از آن نوشداروی معرفت علی(ع) محرومند! این علی(ع)،‌امیرالمومنین را ما در کجا داریم؟! در دانشگاه‌ها و در بازار؟

در مساجد، در منازل زندگی؟

در اقتصاد و در قضاوتخانه‌ها؟!

در کجا در کجا؟!

آیا همین معروف علی(ع) را که در درونش نان و خرما می‌کرد و در نیمه‌شب‌ها در کوچه‌های فقرزده کوفه زمانش می‌گشت که به قول خودش پیش خدا مسوول نباشد، آری ما این نان و خرمای علی(ع) را در سیستم اداری.....

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 0:37  توسط رضا  | 

سؤال: آیا این آیه درباره علی (علیه السلام) است؟

‏دانشمندان شیعه و بسیاری از علمای اهل تسنن معتقدند که آیه: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا "امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم" در روز عید غدیر نازل گریدیده است، در صورتی که آغاز و پایان آیه مربوط به بیان احکام گوشتهای حلال و حرام است، با این وضع چطور ممکن است که در اثنای یک آیه مطلبی گفته شود که کوچکترین ارتباطی با قبل و بعد آیه نداشته باشد؟
 
جواب: نزول آيه را در روز «غدير» بسيارى از اساتيد فنّ حديث و تاريخ مانند: طبرى، ابن مردويه، ابو نعيم اصفهانى، خطيب بغدادى، ابو سعيد سجستانى، ابوالحسن المغازلى، ابوالقاسم الحاكم الحسكانى، ابن عساكر دمشقى، خطيب خوارزمى، ابن جوزى، شيخ الاسلام حموينى، ابن كثير شامى و... كه عموماً از اساتيد طراز اوّل حديث و تاريخ اهل تسنّن مى باشند تصديق كرده اند; هرگاه به نقل اين گروه، روايات اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ضميمه گردد، نزول آيه در روز غدير قطعى مى شود.

امّا مسأله ترتيب و نظم آيات كه مشكلى در بسيارى از مباحث براى مفسّران ايجاد كرده است چندان پيچيده نيست; زيرا ترتيب نزول سوره ها و آيات قرآن با ترتيب فعلى آن كاملا مغايرت دارد; مثلا سوره هايى است كه در مدينه نازل گرديده اند و قاعدتاً بايد جاى آنها پس از سوره هايى باشد كه «مكّه» نازل شده اند و عكس آن نيز چنين است، حتّى برخى از آيات يك سوره در مكّه و بعضى از آن در مدينه نازل گرديده است و چه بسا ميان نزول دو آيه از يك سوره سال ها فاصله شده است.

اگر ما شأن نزول آيات را به دقّت بخوانيم و يا لااقل آنچه را كه بالاى سوره هاى قرآن نوشته شده است ملاحظه كنيم از هرگونه توضيحى بى نياز مى شويم; سوره هايى است كه آنها را سوره مدنى مى نامند ولى بعضى آيات آن در «مكّه» نازل شده است، مانند سوره «انفال» كه تمام آن مدنى است مگر از آيه 20 تا 26 كه در مكّه نازل گرديده است و عكس آن نيز در قرآن فراوان است مانند سوره «شعراء» و «كهف» و امثال اينها.

بنابر اين، ترتيب و نظم آيات و روابط آنها هيچ گاه نمى تواند براى ما در برابر روايات و احاديث قطعى، سند محكمى باشد و روش دانشمندان اسلام در تفسير قرآن نيز همين بوده است و اين موضوع شواهد بسيارى دارد.

هرگز قرآن نظم تأليف بشرى را ندارد كه موضوعى را گرفته و تا آخر سوره آن را تعقيب كند; قرآن مجموعه آياتى است كه برحسب حوادث و پيشامدهاى گوناگون و هدف هاى مختلف، تدريجاً از طرف خداوند فرستاده شده است; چه بسا در يك سوره مقصدهاى مختلف و موضوعات گوناگون مورد بحث واقع شده است و به همين دليل نمى توان قبل و بعد آيه اى را گواه محكم بر چيزى گرفت و روابط آنها را حفظ نمود; گاهى تمام آيات يك سوره به صورت آياتى است كه مضامين آنها بسان حلقه زنجير به هم پيوسته وارد شده اند و گاهى ابداً به هم مربوط نيستند.

با توجّه به اين مطلب، مشكل بزرگى كه گاهى براى انسان پيش مى آيد، حل مى شود و آن اين كه بسيارى از آيات، در ميان سوره اى، كوچكترين تناسبى با قبل و بعد خود ندارد(2) گرچه بعضى از مفسّران زياد كوشش مى كنند كه تناسبى براى آنها در نظر بگيرند و ارتباط آنها را درست نمايند، ولى شايد اين كار يك زحمت بيهوده باشد; زيرا تمام آيات يك سوره - به فرض آن كه همه آنها در مدينه و يا مكّه نازل شده باشد - يكجا نازل نشده - بلكه به مناسبات و مقتضياتى نازل گرديده و هرچند آيه، برى خود شأن نزول جداگانه اى دارد، روى اين حساب هيچ دليلى ندارد كه تمام آيات يك سوره با هم مرتبط و مطالب آن به صورت حلقه زنجيرى جلوه كند.

در اينجا ممكن است كسى بگويد: آنچه تا اينجا گفته شد راجع به روابط سوره ها با يكديگر و آيات با همديگر بود، ولى آيه مورد سؤال خصوصيّتى دارد كه با بيان گذشته حل نمى شود و آن اين كه:

بيان مزبور اثبات كرد كه لازم نيست آيات يك سوره كاملا با هم مربوط باشند، ولى هرگز نمى تواند جمله هاى يك آيه با هم مربوط نباشند و صدر و ذيل آيه اى مطلبى را و وسط آيه مطالب ديگرى را تعقيب كند.

اتّفاقاً آيه مورد بحث از اين قبيل است، اگر جمله «اًلْيَوْم اَكْمَلْتُ لَكُمْ» درباره ولايت على(عليه السلام) نازل شده باشد، ربط آن با آغاز و پايان آيه كه در مقام بيان احكام گوشت هاى حلال و حرام است بطور واضح قطع مى شود، از اين نظر توضيح گذشته براى رفع اين اشكال كافى به نظر نمى رسد.

براى توضيح پاسخ خود ناچاريم قبلا متن و ترجمه آيه را بنويسيم، سپس جواب خود را شرح دهيم; اينك متن و ترجمه آيه در سه قسمت (آغاز، وسط و پايان آيه):

1- «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ مَا اُهِلَّ لِغَيْرِ اللهِ بِهِ و الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقوذَةُ وَ الْمُتَرَدَّيَةُ وَ النَّطِيحِةُ وَ مَا اَكَلَ السَّبُعُ اِلاّ مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْق; گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند، و حيوانات خفه شده و به زجر كشته شده، و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند، و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند، و باقيمانده صيد حيوان درنده - مگر آن كه (بموقع به آن حيوان برسيد و) آن را سر ببريد - و حيواناتى كه روى بت ها (يا در برابر آنها) ذبح مى شوند، (همه) بر شما حرام شده است و (همچنين) قسمت كردن گوشت حيوان به وسيله چوب هاى تير مخصوص بخت آزمايى; تمام اين اعمال، فسق و گناه است.»(3)

2- «اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دِيناً; امروز كافران از (زوال) آيين شما مأيوس شدند; بنابر اين، از آنها نترسيد و از (مخالفت) من بترسيد! امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم; و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) براى شما پذيرفتم.»(4)

3- «فَمَنِ اضْطُرَّ فِى مَخْمَصَة غَيْرَ مُتَجانِف لاِثْم فاِنَّ اللهَ غَفُور رَحيم; امّا آنها كه در حال گرسنگى، دستشان به غذاى ديگرى نرسد و متمايل به گناه نباشند، (مانعى ندارد كه از گوشت هاى ممنوع بخورند) خداوند، آمرزنده و مهربان است.»(5)

در اين سه قسمت، متن و ترجمه آيه روشن شد و منظور ما اين است كه قسمت دوم - خواه درباره على(عليه السلام) نازل شده باشد يا درباره موضوع ديگر، خواه در روز «غدير» نازل گرديده باشد يا در روز «عرفه» - خود كلامى است مستقل كه در وسط آيه اى قرار گرفته است.

اينك قراينى كه اين مطلب را تأييد مى كند:

1- اگر قسمت دوّم از اين سه قسمت برداشته شود كوچكترين لطمه اى به ارتباط قسمت اوّل و سوّم نمى زند - در متن و ترجمه آيه دقّت كنيد.

خلاصه، با ضميمه كردن ذيل آيه به صدر آن، يك آيه كامل به وجود مى آيد و با برداشتن قسمت دوّم كوچكترين لطمه اى به ارتباط آيه وارد نمى شود و اين خود گواه بر اين است كه قسمت مزبور كلامى است مستقل و جداگانه (درباره هر موضوعى نازل شده باشد) كه در وسط آيه واقع شده است.

2- مضمون همين آيه در سوره هاى «بقره»، «انعام» و «نحل» تكرار شده است و قسمت دوّم كه در اين آيه است، در سوره هاى فوق ديده نمى شود; اينك به عنوان نمونه يكى از آنها را نقل مى كنيم:

«اِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزيرِ وَ مَا اُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغ وَ لاَعَاد فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ اِنَّ اللهَ غَفُور رَحيم; خداوند، تنها (گوشت) مردار، خون، گوشت خوك و آنچه را نام غير خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود، حرام كرده است; (ولى) آن كسى كه مجبور شود، در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست; (و مى تواند براى حفظ جان خود در موقع ضرورت، از آن بخورد;) خداوند بخشنده و مهربان است.»(6)

اين آيه بيشتر آنچه را كه در قسمت هاى اوّل و سوّم آيه مورد بحث مذكور است، در بر دارد; ولى اساساً از قسمت دوّم خبرى نيست و اين خود گواه بر اين است كه قسمت دوّم آيه مورد بحث، كلامى است مستقل كه از هيچ نظر با قبل و بعد خود ارتباط ندارد.

3- رواياتى كه متكفّل شأن نزول آيات هستند، قسمت دوّم را جداگانه بدون اين كه از صدر و ذيل آن سخن بگويند مورد بحث قرار داده اند; مثلا، مى گويند: آيه «اَلْيَوْمَ يَئسَ...» تا آخر، در روز غدير يا عرفه نازل شده است و اين خود دليل بر استقلال اين قسمت است كه به عللى در وسط آيه قرار گرفته است.

روى اين حساب، وقتى روايات صحيحى از طرف شيعه و سنّى بگويند كه اين قسمت در روز «غدير» درباره ولايت على(عليه السلام)نازل گرديده است، صدر و ذيل آيه نمى تواند ما را از اعتقاد به مضمون احاديث باز دارد; زيرا اين قسمت خود كلامى است مستقل كه درباره هر موضوعى وارد شده باشد با قبل و بعد خود ارتباط ندارد.

4- دقّت و تدبّر در مضمون آيه، بيش از هر دليل ما را به اين نكته هدايت مى كند كه مضمون آيه فقط درباره ولايت مى تواند صادق باشد و روابط جمله هاى قسمت دوّم با يكديگر در صورتى محفوظ مى شود كه شأن نزول آن را مورد امامت بدانيم.

قسمت دوّم آيه متضمّن دو مطلب است و آن اين كه: در يك روز معيّن، هم كافران از پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند و هم دين خدا تكميل گرديد، حالا بايد ملاحظه نمود آن روز كدام روز است كه اين دو حادثه در آن به وقوع پيوست؟ ما آنچه در تعيين اين روز گفته شده يا ممكن است به ذهن خطور كند از نظر مى گذرانيم:

1- روز بعثت: بطور مسلّم در روز بعثت اين دو حادثه به وقوع نپيوسته است، زيرا در آن روز نه كافران مأيوس بودند و نه دين بيان شده بود تا تكميل گردد.

2- روز فتح مكّه: اين احتمال نيز مانند احتمال سابق است، زيرا فتح مكّه در سال هشتم صورت گرفت در حالى كه بسيارى از پيمان هايى كه مسلمانان با كافران داشتند به قوّت خود باقى بود و مشركان مجاز بودند كه مانند جاهليّت رسوم حج را به جا آورند، از اين لحاظ يأس بر كافران مستولى نبود و دين خدا را در آن روز تكميل نشده بود، چه بسا احكامى داريم كه پس از فتح مكّه بيان شده است.

3- روزى كه اعلام بيزارى شد: يعنى روزى كه على(عليه السلام) سوره برائت را بر مشركان خواند.

در آن روز اگر چه مشركان شبه جزيره از هرگونه پيروزى مأيوس گشتند، ولى در آن روز دين از نظر بيان احكام كامل نگشته بود; چه بسا احكامى مانند «حدود و قصاص» كه در همين سوره مائده است بعداً نازل گرديده و ما بايد روزى را نشان بدهيم كه اين دو موضوع با هم در آن روز اتّفاق افتاده باشد.

4- روز «عرفه» از حجّة الوداع: بيشتر مفسّران اهل تسنّن اين احتمال را انتخاب كرده اند و رواياتى نيز نقل نموده اند، ولى ما تصوّر مى كنيم كه اين روز نيز ظرف اين دو حادثه خطير نبود; زيرا در اين صورت بايد ديد كافرانى كه از پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند چه كسانى بودند، اگر مقصود كفّار قريش يا عموم بت پرستان شبه جزيره باشد، بطور مسلّم روز يأس و نااميدى آنان غير اين روز بود; زيرا قريش در روز فتح «مكّه» و بقيّه پس از قرائت «سوره برائت» از هرگونه تفوّق مأيوس گشتند، نه در روز «عرفه»; و اگر مقصود مطلق كافران روى زمين باشد - خواه در جزيرة العرب و خواه در جاهاى ديگر - بطور قطع يك چنين يأس عمومى تا آخرين دقايق عمر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به وجود نيامده بود.

گذشته از اين، مقصود از تكميل دين چيست؟ آيا مقصود تعليم وظايف حجّ است؟ پر واضح است كه به ياد دادن واجبات يك عمل، دين كامل نمى شود; يا اين كه مراد بيان حلال و حرام است كه در اين سوره (مائده) بيان شده است؟ در حالى كه بسيارى از احكام مانند ارث بردن «كلاله» و احكام ربا، طبق گفته اهل تسنّن پس از روز «عرفه» در دسترس مسلمانان قرار گرفته است.

بنابر اين بايد اعتراف كرد كه منظور از يأس، نا اميدى مخصوص است كه توأم با تكميل دين مى باشد و اين دو موضوع با نصب وصى صورت مى گيرد و بس; زيرا بسيارى از آيات قرآنى به اين مطلب گواهى مى دهد كه همواره كافران چشم طمع در دين مسلمانان دوخته بودند و آخرين آرزوى آنان اين بود كه مسلمانان را از آيين خود باز دارند و به كيش نياكانشان برگردانند، چنان كه مى فرمايد: «ودَّ كَثِير مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِّنْ بَعْدِ اِيَمانِكُمْ كُفّاراً; بسيارى از اهل كتاب، از روى حسد - كه در وجود آنها ريشه دوانده - آرزو مى كردند شما را بعد از اسلام و ايمان به حال كفر باز گردانند.»(7) و آياتى به اين مضمون نيز داريم.

ولى مسلمانان روز به روز پيشرفت مى كردند و مشركان مكّه سنگرها را يكى پس از ديگرى از دست مى دادند و دايره اميد كافران ساعت به ساعت تنگ مى شد. آخرين پناهگاه خيالى و دژ موهوم آنان اين بود كه چون آورنده آيين جديد فرزندى ندارد كه پس از او زمامدار مسلمانان شود و حكومت جوان اسلام را رهبرى كند; از اين لحاظ كاخ حكومت و آيين اسلام پس از درگذشت وى فرو خواهد ريخت و چيزى طول نخواهد كشيد كه بر آنان پيروز خواهند شد و اوضاع به حال نخست بازگشت خواهد نمود.

قرآن، اين حقيقت را در آيه زير از مشركان نقل مى كند و مى فرمايد: «اَمْ يَقُولُونَ شَاعِر نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ; بلكه آنها مى گويند: او شاعرى است كه ما انتظار مرگش را مى كشيم (و با مرگ او نداى دعوت او نيز قطع مى شود)!»(8)

اين آخرين فكرى بود كه اميدوارى كافران را محقّق مى ساخت، ولى در روزى كه رسول خدا وصى و رهبر مسلمانان را پس از خود تعيين نمود، آن روز روزى بود كه شبحى از ترس و يأس برفراز آسمان زندگى مشركان سايه افكن شد و چشم طمع برداشتند; در آن روز علاوه بر اين كه يأس سراسر آنان را فرا گرفت، آيين اسلام به صورت يك دين ريشه دار و قابل بقاء در آمد و پيامبر با تحكيم و تثبيت علل استقرار و بقاء - يعنى تعيين رهبر - دين خود را تكميل نمود; با در نظر گرفتن اين معنا جمله هاى قسمت دوّم با هم كاملا مربوط و متناسب مى گردد.(9)

----------------------------------

پینوشت ها:

1. سوره مائده، آيه 3.
2. به عنوان نمونه به سوره بقره، آيه هاى 238 و 239 مراجعه فرماييد; اين دو آيه پيرامون نماز گفتگو مى كند، در صورتى كه آيات ما قبل و ما بعد آن مربوط به وظايف و احكام زن است.
3. سوره مائده، آيه 3.
4. سوره مائده، آيه 3.
5. سوره مائده، آيه 3.
6. سوره بقره، آيه 173.
7. سوره بقره، آيه 109.
8. سوره طور، آيه 30.
9. تفسیر نمونه، ج4، ص341.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 1:54  توسط رضا  | 

سؤال: آيه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ) چگونه دلالت بر جانشينى حضرت على(عليه السلام)دارد؟


جواب: در اين آيه، روى سخن، فقط به پيامبر است، و تنها وظيفه او را بيان مى كند، با خطاب اى پيامبر! شروع شده و با صراحت و تأكيد دستور مى دهد، كه آنچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده است به مردم برساند.
مى فرمايد: «اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است را كاملاً به مردم برسان» (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ).

آنگاه، براى تأكيد بيشتر به او اخطار مى كند: «اگر از اين كار خوددارى كنى (كه هرگز خوددارى نمى كرد) رسالت خدا را تبليغ نكرده اى»! (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ).

پس از آن، به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ كه گويا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ـ دلدارى و تأمين مى دهد و به او مى فرمايد: «از مردم در اداى اين رسالت وحشتى نداشته باش; زيرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت» (وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

و در پايان آيه به عنوان يك تهديد و مجازات، به آنهائى كه اين رسالت مخصوص را انكار كنند، و در برابر آن از روى لجاجت كفر بورزند، مى فرمايد: «خداوند كافران لجوج را هدايت نمى كند» (إِنَّ اللّهَ لايَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ).
جمله بندى هاى آيه، لحن خاص و تأكيدهاى پى در پى آن و همچنين شروع شدن با خطاب «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» كه تنها در دو مورد از قرآن مجيد آمده، و تهديد پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عدم تبليغ رسالت در صورت كوتاهى كردن ـ كه منحصراً در اين آيه از قرآن آمده است ـ نشان مى دهد كه سخن از حادثه مهمى در ميان بوده كه عدم تبليغ آن، مساوى با عدم تبليغ رسالت بوده است.

به علاوه اين موضوع مخالفان سرسختى داشته كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مخالفت آنها ـ كه ممكن بوده است مشكلاتى براى اسلام و مسلمين داشته باشد ـ نگران بوده و به همين جهت خداوند به او تأمين مى دهد.

اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه: با توجه به تاريخ نزول سوره كه مسلّماً در اواخر عمر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نازل شده است، چه مطلب مهمى بوده كه خداوند پيامبر (صلى الله عليه وآله) را با اين تأكيد، مأمور ابلاغ آن مى كند؟

آيا مسائل مربوط به توحيد، شرك و بت شكنى بوده؟ كه از سال ها قبل براى پيامبر و مسلمانان حل شده بود.
آيا مربوط به احكام و قوانين اسلامى بوده؟ با اين كه مهم ترين آنها تا آن زمان بيان شده بود.
آيا مربوط به مبارزه با اهل كتاب و يهود و نصارى بوده؟ با اين كه مى دانيم مسأله اهل كتاب بعد از ماجراى «بنى نضير»، «بنى قريظه»، «بنى قينقاع» و «خيبر» و «فدك» و «نجران» مشكلى براى مسلمانان محسوب نمى شد.

و آيا مربوط به منافقان بوده؟ در حالى كه مى دانيم پس از «فتح مكّه» و سيطره و نفوذ اسلام، در سراسر جزيره عربستان، منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند، نيروهاى آنها در هم شكسته شد، و هر چه داشتند در باطن بود.

راستى چه مسأله مهمى در اين آخرين ماه هاى عمر پيامبر(صلى الله عليه وآله) مطرح بوده كه آيه فوق اين چنين درباره آن تأكيد مى كند؟!

اين نيز جاى ترديد نيست كه وحشت و نگرانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى شخص خود و جان خود نبوده، بلكه براى كارشكنى ها و مخالفت هاى احتمالى منافقان بوده كه نتيجه آن براى مسلمانان خطرات يا زيان هائى به بار مى آورد. بر اين اساس:

آيا مسأله اى جز «تعيين جانشين» براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سرنوشت آينده اسلام و مسلمين مى تواند مورد توجه باشد؟(1)
 
------------------------------- 
پینوشت ها:
 
1- تفسیر نمونه، جلد 5، صفحه 13.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 1:52  توسط رضا  | 

متجاوز از بيست تن از دانشمندان و مورخين و مفسرين اهل سنت (1) از رسول خدا(ص)با اختلاف اندكى نقل كرده‏اند كه پيغمبر خدا درباره آن ضربتى كه على(ع)در آن روز به عمرو زد و او را كشت فرمود:

«ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين.»

[ضربت على در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است.]

و در نقل ديگرى است كه فرمود:

«ضربة على يوم الخندق أفضل من أعمال امتى الى يوم القيامة».

و در مجمع البيان طبرسى(ره)از حذيفه نقل شده كه رسول خدا(ص)به على فرمود:

اى على مژده باد تو را كه اگر عمل تو را بتنهايى در اين روز با عمل تمامى امت محمد بسنجند عمل تو بر آنها مى‏چربد،زيرا خانه‏اى از خانه‏هاى مشركان نيست مگر آنكه با كشته شدن عمرو خوارى و زبونى در آن وارد شد،و خانه‏اى از مسلمانان نيست جز آنكه با قتل او عزت و شوكتى در آن داخل گرديد.و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (2) درباره شجاعت آن حضرت در آن روز و قتل عمرو بن عبدود گويد:اهميت آن خيلى مهمتر از آن است كه كسى بگويد:مهم بود،و بزرگتر از آن است كه بگويد:بزرگ بود (3) و بهتر آن است كه آنچه را استاد ابو الهذيل در اين باره گفته است بگوييم،وى در پاسخ مردى كه از او پرسيد:آيا منزلت و مقام على در پيشگاه خدا بيشتر است يا منزلت ابو بكر؟وى در پاسخش گفت:اى برادر زاده به خدا سوگند مبارزه على در جنگ خندق با عمرو به اعمال همه مهاجر و انصار و طاعات و عبادات آنها همگى مى‏چربد تا چه رسد به ابى بكر تنها!

و شارح مذكور دنبال گفتار بالا را ادامه داده مى‏گويد:و مناسب با اين سخن بلكه بالاتر از آن روايتى است كه از حذيفة بن يمان روايت شده،و اصل آن روايت را ربيعة بن مالك نقل كرده گويد:به نزد حذيفه رفتم و بدو گفتم:اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابيطالب و فضايل و منقبتهاى او حديثهايى مى‏گويند كه اهل بصيرت بدانها خرده گرفته مى‏گويند:شما درباره اين مرد افراط مى‏كنيد!اكنون تو براى من حديثى بگو تا آن را براى مردم بگويم؟

حذيفه گفت:اى ربيعه از من درباره على چه مى‏پرسى؟و من براى تو چه بگويم؟

سوگند بدانكه جان حذيفه به دست اوست اگر همه اعمال امت محمد را از روزى كه خداى تعالى آن حضرات را به رسالت مبعوث فرمود تا به امروز همه را در يك كفه بگذارند و يك عمل تنها از اعمال على را در كفه ديگر بگذارند آن يك عمل بر همه اعمال امت مى‏چربد!

ربيعه كه اين سخن را شنيد گفت:اين سخنى است كه قابل تحمل نيست و من پندارم كه اين سخن گزافه و تندروى باشد!

حذيفه گفت:اى احمق چگونه قابل تحمل و قبول نيست؟و كجا بودند مسلمانان در جنگ خندق آن گاه كه عمرو و همراهانش از خندق عبور كرده و مبارز طلبيدند و جزع و وحشت همه را گرفت تا آن گاه كه على(ع)به جنگ او رفت و او را به قتل‏رسانيد.سوگند بدانكه جان حذيفه به دست اوست عمل على در آن روز برتر و بزرگتر از اعمال امت محمد است تا به امروز و تا روزى كه قيامت بر پا شود!

نگارنده گويد:از آنچه نقل شد علت و سبب اين فضيلت و برترى عمل نيز معلوم مى‏شود زيرا ارزش عمل روى ارزش و مقدار تأثيرى است كه در پيشبرد هدف گذارده،و چنانكه از روايات گذشته معلوم شد با كشته شدن عمرو بن عبدود صولت شرك و بت پرستى در جزيرة العرب و سراسر جهان آن روز شكسته شد،و مشركان و دشمنان اسلام از آن پس ديگر نتوانستند اظهار وجودى در برابر اسلام و مسلمين بنمايند و قد علم كنند.

چنانكه همين ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (4) روايت كرده كه چون عمرو بن عبدود كشته شد رسول خدا(ص)فرمود:

«ذهب ريحهم و لا يغزوننا بعد اليوم و نحن نغزوهم انشاء الله».

[از امروز به بعد ديگر شوكت و عظمت اينان از ميان رفت و از اين پس ديگر به جنگ ما نخواهند آمد و ماييم كه در آيندهـاگر خدا بخواهدـبه جنگ آنان خواهيم رفت.]

و چنان شد كه رسول خدا(ص)فرموده بود چنانكه در فصول آينده خواهيم خواند.و از اين روست كه خود دانشمندان و نويسندگان اهل سنت جواب دشمنان على(ع)و اهل بيت را در اينجا به عهده گرفته و به ياوه سراييهاشان پاسخ داده‏اند،چنانكه مؤلف كتاب سيره حلبيه در پاسخ ابن تيميه كه گفته است:

چگونه ممكن است كشتن كافر فضيلتش از عبادت جن و انس بيشتر باشد...؟

گفته است:

براى آنكه با اين كشتن دين يارى شد و كفر مخذول و نابود گشت! (5)

شيخ مفيد(ره)از ابى بكر بن ابى عياش نقل كرده كه گفته است:

«لقد ضرب على ضربة ما كان اعز منهاـيعنى ضربة عمرو بن عبدودـو لقد ضرب‏ضربة ما ضرب فى الاسلام أشأم منهاـيعنى ضربة ابن ملجم لعنه اللهـ»

[على(ع)ضربتى زد كه در اسلام ضربتى پر شوكت‏تر و پيروزمندانه‏تر از آن نبود و آن ضربتى بود كه به عمرو بن عبدود زد،و ضربتى هم خورد كه ميشومتر از آن ضربتى در اسلام نبود و آن ضربتى بود كه ابن ملجم لعنه اللهـبر آن حضرت زد.]

و جلال الدين سيوطى و ديگر از مفسران اهل سنت از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از عبد الله بن مسعود روايت كرده،و از مفسرين شيعه نيز مرحوم طبرسى از عبد الله بن مسعود روايت كرده‏اند كه اين آيه را كه در سوره احزاب است و خداى تعالى فرمود:

«و كفى الله المؤمنين القتال»

[جنگ را از مؤمنان كفايت كرد.]

اين گونه قرائت كرده است:

«و كفى الله المؤمنين القتال بعلى بن ابيطالب»

[به وسيله على ابن ابيطالب(و شمشير او)خدا جنگ را از مؤمنان كفايت كرد.]نگارنده گويد :

با توجه به اشعار و مرثيه‏هايى نيز كه در مرگ عمرو بن عبدود به وسيله نزديكان او و يا شاعران آن زمان سروده شده بخوبى مى‏توان پى به عظمت عمل على(ع)برد و شاهد خوبى براى سخنان گذشته بالاست.

از آن جمله سخنان و اشعارى است كه از خواهر عمرو كه نامش عمره بوده نقل كنند كه چون بالاى كشته عمرو آمد و زره قيمتى او را بر تنش ديد پرسيد:قاتل او كيست؟گفتند:على بن ابيطالب.عمره گفت:«ما قتله الا كفو كريم»او را هماوردى بزرگوار به قتل رسانده سپس اشعار زير را گفت:

لو كان قاتل عمرو غير قاتله‏ 
لكنت ابكى عليه آخر الأبد 
لكن قاتله من لا يعاب به‏ 
من كان يدعى ابوه بيضة البلد

[اگر قاتل عمرو كسى جز على بود من براى هميشه بر او مى‏گريستم.ولى قاتلش‏كسى است كه از قتل او عيبى بر عمرو نيست،كسى كه پدرش يگانه شخصيت شهر(مكه)بود.]و سپس اشعار زير را سرود:

اسدان فى ضيق المكر تصاولا 
و كلاهما كفو كريم باسل (6)  
فتخالسا مهج النفوس كلاهما 
وسط المدار مخاتل و مقاتل (7)  
و كلاهما حضر القراع حفيظة 
لم يثنه عن ذاك شغل شاغل (8)  
فاذهب على فما ظفرت بمثله‏ 
قول سديد ليس فيه تحامل (9)  
و الثار عندى يا على فليتنى‏ 
ادركته و العقل منى كامل (10)  
ذلت قريش بعد مقتل فارس‏ 
فالذل مهلكها و خزى شامل (11)

و اشعار ديگرى كه هبيرة بن ابى وهب و مسافع بن عبد مناف و حسان بن ثابت و ديگران گفته‏اند و ذكر آنها موجب تطويل كلام و ملال خاطر خوانندگان ارجمند پارسى زبان مى‏شود.

پس از كشته شدن عمرو

همراهان عمرو بن عبدود كه هيچ باور نمى‏كردند پهلوان نامى و سالخورده عرب به اين سرعت به دست پوردلاور ابو طالب و سرباز فداكار اسلام از پاى در آيد،با اينكه هر كدام خود از جنگجويان و شجاعان محسوب مى‏شدند از ترس آنكه همگى به سرنوشت عمرو دچار گردند درنگ را جايز ندانسته و رو به فرار نهادند و برخى چون عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب براى آنكه بهتر بتوانند از آن معركه مرگبار بگريزند نيزه‏هاى خود را به زمين افكنده و گريختند و به هر زحمتى بود توانستند خودرا به آن سوى خندق و لشكر مشركين برسانند،تنها نوفل بن عبد الله بود كه هنگام پريدن از روى خندق پاى اسبش لغزيد و او را به درون خندق انداخت،مسلمانان كه چنان ديدند نزديك آمده و از هر سو به او سنگ مى‏زدند،نوفل كه چنان ديد فرياد زد:خوب است شرافتمندانه‏تر از اين مرا بكشيد و يكى از شما به درون خندق آيد تا من با او جنگ كنم.

باز هم على(ع)پا به درون خندق گذارد و او را به قتل رسانيد،و در نقل ديگرى است كه زبير اين كار را كرد و داخل خندق شده او را كشت.

و چون عمرو به قتل رسيد مشركين كسى را فرستادند تا جسد او را از پيغمبر به ده هزار درهم خريدارى كند،ولى رسول خدا(ص)پول آنها را قبول نكرد و جسد عمرو را به آنها داده فرمود :

«لا نأكل ثمن الموتى».

[ما پول مردگان را نمى‏خوريم!]

داستان ديگرى كه ضميمه شد و احزاب را به فرار مصمم ساخت

كشته شدن عمرو بن عبدود و به دنبال آن نوفل بن عبد الله رعبى سخت در دل مشركين انداخت و فكر بازگشت و فرار به مكه را در مغز آنها پرورانيد و در اين خلال كه كار بر مسلمانان نيز سخت شده بود اتفاق ديگرى افتاد كه براى مسلمانان بسيار سودمند واقع شد و يكسره جنگ را به سود مسلمانان پايان داد و احزاب را فرارى داد،و آن اسلام يكى از سرشناسان قبيله غطفانـيعنى نعيم بن مسعودـبود.

هنگام شام بود و رسول خدا(ص)نماز خفتن را خوانده و در فكر تنظيم سپاه و گماردن پاسداران آن شب براى نگهبانى بود كه ديد شخصى به جايگاه او نزديك گرديد و چون جلو آمد خود را معرفى كرده حضرت ديد نعيم بن مسعود است.

نعيم آهسته به رسول خدا(ص)عرض كرد:من مسلمان شده‏ام ولى هنوز كسى از نزديكان و قوم و قبيله‏ام از اسلام من مطلع نشده اينك آمده‏ام تا اگر دستورى فرمايى و كارى از من ساخته باشد انجام دهم!

پيغمبر بدو فرمود:تو يك نفر بيش نيستى،اما اگر بتوانى به وسيله‏اى ميان لشكر دشمن اختلاف بينداز،زيرا نيرنگ در جنگها به كار رود!

پى‏نوشتها:

1.به كتاب احقاق الحق،ج 6،صص 8ـ4 مراجعه شود.

2.همان،ج 4،ص .462

3.متن گفتارش اين است كه گويد:فاما الخرجة التى خرجها يوم الخندق الى عمرو بن عبدود فانها اجل من أن يقال جليلة،و اعظم من أن يقال عظيمة...»

4.همان،ص .463

5.سيره حلبيه،ج 2،ص .341

6.دو شير دلاور بودند كه در تنگناى معركه جنگ به يكديگر حمله ور شدند،و هر دو همتايى بزرگوار و دلير بودند.

7.هر دوى آنها در ميدان نبرد با نيرنگ و پيكار دل جانها را ربودند.

8.هر دو براى زدن و جنگيدن آماده شدند و هيچ سرگرم كننده‏اى نتوانست آن دو را باز گرداند .

9.اى على برو كه تاكنون به كسى مانند او دست نيافته‏اى و اين گفتارى پابرجاست كه مى‏گويم و حرف زور و نابجايى نيست.

10.و انتقام خون او با من است و اى كاش انتقام آن را تا وقتى كه خرد من كامل است مى‏گرفتم .

11.قريش پس از كشته شدن چنين سوارى خوار شد و اين خوارى قريش را نابود خواهد كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 22:51  توسط رضا  | 

معارف و احکام قرآن در سه سطح و مرتبه قابل فهم و تبیین است و فهم مرتبه کامل آن بدون تبیین نبی اکرم(ص) ممکن نیست و تنها کسانی توانِ تفسیر همه معارف قرآن را دارند که همه تبیین های آن حضرت را دریافت کرده باشند. روایات عامّه و خاصه نشان می دهد که امام علی(ع) همه تنزیل و تأویل و معانی و معارف قرآن را از رسول خدا(ص) دریافت کرده است. بدین جهت، امام علی(ع) دومین مفسر آگاه به همه معانی قرآن بوده است. در این مقاله با توجه به آیات قرآن و روایاتی از عامه و خاصه، علم آن حضرت به همه معانی و معارف و احکام قرآن روشن خواهد شد. آن گاه با استناد به روایات، تفسیرِ آن حضرت از معارف و احکام قرآن و ویژگی های مصحف آن حضرت و دیگر آثار تفسیریِ وی، همراه با نگاهی به اظهارات صاحب نظران، مورد بحث قرار گرفته است.

مقدمه

معارف، علوم و احکامی که قرآن بر آن دلالت یا اشارت دارد، از جهت ظهور و خفای دلالت آیات و سهولت و صعوبت فهم آن از الفاظ و عبارات قرآن، سطوح و مراتب مختلفی دارند. فهم مرتبه ای از آن برای عموم آسان می باشد و آیه «وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنُ لِلذّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدّکِّرِ»1 و نظایرش2 گویای این مدعاست. از آیات تحدی3 نیز استفاده می شود که مرتبه ای از معانی و مطالب قرآن حتی برای کافران و مشرکان هم قابل فهم است، زیرا پی بردن به اعجاز قرآن و ناتوانی از آوردن سوره ای مانند آن بدون فهم مرتبه ای از معانی آن امکان ندارد.

مرتبه ای نازل تر از فهم کامل قرآن را کسانی که مقدمات لازم و علوم پیش نیاز تفسیر را تحصیل کرده باشند، می توانند تفسیر و تبیین کنند، تفاسیری که تاکنون برای قرآن کریم نوشته و بخشی از معانی و مطالب قرآن کریم را تبیین و تفسیر کرده اند، این ادعا را ثابت می کند، ولی باید توجه داشت که قرآن کریم کلام پروردگار متعال است و ظاهر و باطن دارد و معانی و معارف و احکام آن، منحصر به آنچه از ظاهر آیات فهمیده می شود، نیست و معارف عمیقی در آن نهفته است که فهمشان نیازمند تبیین نبی اکرم(ص) است و بدون تبیین آن حضرت نمی توان به آنها دست یافت.

از این رو، یکی از شئونات پیامبر اکرم(ص) تعلیم و تبیین معارف قرآن کریم بوده است. آیات «وَاَنْزَلْنَا اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَانُزِّلَ اِلَیْهِمْ»4 و «هُوَ الّذِی بَعَثَ فِی الاُمِییّنَ رَسُولاً مِنْهُم یَتْلُوا عَلَیْهِم آیاتِهِ وَ یُزَکِّیِهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمْ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ»5 بر این مطلب، دلالت آشکار دارد. پس از آن حضرت نیز، تنها کسانی که همه تبیینهای آن حضرت را فراگرفته باشند، به همه معانی قرآن آگاه هستند و توان تفسیر همه معارف آن را دارند.

تردیدی نیست که پیامبر اکرم(ص) به همه معانی و مقاصد آیات کریمه قرآن آگاه بوده و معانی و معارف و احکامی را که فهمشان بر تبیین آن حضرت توقف داشته، تبیین فرموده است، زیرا در غیر این صورت لازم می آمد که بخش عمده ای از معانی و معارف و احکام قرآن برای همیشه مجهول بماند و این با حکمت خدای متعال سازگار نیست. در نهج البلاغه نیز آمده است که آن حضرت «کتاب پروردگارتان را در بین شما به جای گذاشت، در حالی که حلال و حرام، واجبات و مستحبات، ناسخ و منسوخ، رخصتها و عزیمتها، خاص و عام، عبرتها و مَثَلها، مرسل و محدود و محکم و متشابه آن را بیان فرموده و مجملهای آن را تفسیر نموده و مشکلات آن را تبیین کرده بود».6

بدیهی است در عصر پیامبر اکرم(ص) نیز، افراد از نظر استعداد فراگیری علم، علاقه و اهتمام به آن، فرصت و فراغت و امکانات لازم برای یادگیری آن متفاوت بوده اند و بدیهی است که همه صحابه نتوانند یکسان همه معانی و معارف قرآن را که توسط پیامبر اکرم(ص) بیان می شده است فراگیرند، ولی:

اولاً برای اینکه با رحلت رسول خدا(ص) بخش عمده ای از معانی و معارف قرآن از بین نرود، حکمت خدا اقتضا می کند در بین امت فردی باشد که توان و امکان تلقّی و فهم همه معارفی را که رسول خدا بیان کرده است داشته و همه معانی و معارف قرآن را از آن حضرت فراگرفته باشد. از این رو، قطعی است که چنین فردی در بین صحابه وجود داشته است.

ثانیا روایات بسیاری دلالت دارد که چنین شخصی امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(ع) بوده است. ایشان از کودکی در دامان پیامبر نشو و نما یافته و استعداد و توان فوق العاده و علاقه وافر به فراگیری علوم و معارف وَحْیانی داشته است. نبی اکرم(ص) نیز در تعلیم همه معارف قرآن به ایشان اهتمام شدید داشته است. از این رو، علی(ع) همه معانی و معارف قرآن و تنزیل و تأویل آن را از رسول خدا(ص) فراگرفته و مانند خود آن حضرت به همه معانی و معارف قرآن آگاه بوده و توان تفسیر و تبیین همه معانی و معارف قرآن را داشته و دومین مفسر مصون از خطا و آگاه به همه معانی و معارف و احکام قرآن بوده است. این مقاله عهده دار اثبات این حقیقت است و بحث و تحقیق در مورد آن را با عناوین ذیل پی می گیرد:

الف: امام علی(ع) و تلقی همه معارف قرآن از رسول خدا(ص)؛

ب: آگاهی امام علی(ع) از همه معانی و معارف و احکام قرآن؛

ج: امام علی(ع) و تفسیر همه قرآن؛

د: آثار تفسیری امام علی(ع).

الف) امام علی(ع) و تلقی همه معارف قرآن از رسول خدا(ص)

روایات بسیاری در کتب شیعه و سنّی دلالت دارد که رسول خدا(ص) همه معانی و معارف قرآن را به حضرت علی (ع) تعلیم داده است و آن حضرت نیز بدون کمترین خطا و اشتباه همه آن معانی و معارف را تلقّی نموده و حتی یک حرف از آن را فراموش نکرده است. چون در این مقاله مجال ذکر همه آنها نیست، به ذکر برخی از آنها اکتفا می کنیم.

در نهج البلاغه آمده است:

جایگاه مرا نزد رسول خدا(ص) به سبب خویشاوندی نزدیک و منزلت مخصوص می دانید. مرا در حالی که کودک بودم در دامانش می نهاد، به سینه اش می فشرد، در بسترش کنار خود می خواباند و تنش را به تن من می سود و بوی خوشش را به من می بویاند. غذا را می جوید و آن را در دهان من می نهاد. هیچ دروغی در گفتار و خطایی در کردار از من نیافت... . من آن سان که بچه شتر دنبال مادرش می رود، در پی او بودم. در هر روز از اخلاق خود پرچمی را برای من بر می افراشت (نکته تازه ای را برای من آشکار می کرد) و مرا به پیروی از آن وا می داشت. هر سال در حِراء (کوهی در مکه) مجاور می شد و من او را می دیدم و غیر من او را نمی دید. در آن روز غیر از رسول خدا(ص) و خدیجه(س) و من که سومی آن دو بودم هیچ خانه ای در اسلام به وجود نیامده بود. نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی نبوت را استشمام می کردم. هنگامی که وحی بر او نازل شد ناله شیطان را شنیدم و گفتم: ای رسول خدا! این ناله، چیست؟ فرمود این شیطان است که از عبادت خویش مأیوس گردیده است. به راستی تو آن چه را که می شنوم، می شنوی و آنچه را که می بینم، می بینی جز اینکه تو پیامبر نیستی و تو وزیری و به راه خیر می روی... .7

از این روایت شدّت مصاحبت و ملازمت علی(ع) با رسول خدا(ص) و موقعیت ویژه وی برای تلقی معارف وحیانی از آن حضرت به خوبی نمایان است. این بخش از خطبه نهج البلاغه نشان می دهد که تا چه اندازه رسول گرامی اسلام(ص) به آن حضرت علاقه مند بوده و در پرورش وی سعی وافر داشته و نیز اینکه آن حضرت تا چه اندازه از استعداد تلقی معارف وحیانی برخوردار بوده است.

علاوه بر آن، این روایت نیز نشان دهنده آن است که زمینه تلقیِ همه معانی قرآن از رسول خدا(ص) برای آن حضرت کاملاً فراهم بوده است.

کلینی در کافی در پایان روایتی طولانی از امیرالمؤمنین(ع) در این خصوص چنین روایت کرده است:

من پیوسته هر روز یک بار و هر شب یک بار خدمت رسول خدا(ص) وارد می شدم. پس در هر بار با من خلوت می کرد و هر جا می رفت، من هم با او می رفتم. اصحاب رسول خدا(ص) می دانند که با هیچ کس جز من این کار را انجام نمی داد. بسا بود رسول خدا(ص) در خانه من به نزدم می آمد و این همنشینی بیشتر در خانه من واقع می شد. هرگاه خدمت آن حضرت در بعضی از منزلهایش وارد می شدم با من خلوت می کرد و زنانش را از آنجا بیرون می نمود. پس جز من کسی در نزد او باقی نمی ماند و هر گاه برای خلوت با من به منزل من می آمد، فاطمه و هیچ یک از پسرانم بیرون نمی رفتند. هرگاه از او سؤال می کردم، پاسخ مرا می داد و هرگاه پرسشهایم تمام می شد و سکوت می کردم با من سخن آغاز می کرد. هیچ آیه ای از قرآن بر پیامبر(ص) نازل نشد مگر این که قرائت آن را به من آموخت و آن را بر من املا کرد و من آن را با خط خودم نوشتم و تأویل و تفسیر، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من تعلیم داد و از خدا خواست که فهم و حفظ آن را به من عطا فرماید. از زمانی که آن دعا را درباره من کرد هیچ آیه ای از کتاب خدا و هیچ علمی را که بر من املا کرد و آن را نوشتم، فراموش نکردم و هرچه را که خدا به او تعلیم داد از حلال و حرام و امر و نهی، گذشته و آینده و هر نوشته ای که پیش از وی بر هر کسی نازل شده بود، از طاعت و معصیت، همه را به من تعلیم فرمود و آن را حفظ کردم و حتی یک حرف از آن را فراموش نکردم. سپس دستش را بر سینه ام نهاد و از خدا خواست دلم را از علم و فهم و حکمت و نور پر کند. گفتم: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم به فدایت از آن زمانی که آن دعا را برای من کردی چیزی را فراموش نکردم و آن چه را ننوشتم نیز از من فوت نشد. آیا هنوز بر من بیم فراموشی داری؟ فرمود: نه، بر تو بیم فراموشی و نادانی ندارم.8

همچنین کلینی با سند معتبر از ابوالصباح کنانی چنین روایت کرده است:

واللّه لَقَدْ قَالَ لِی جَعْفَرُ بن مُحَمد علیهماالسلام: اِنَّ اللَّهَ عَلَّمَ نَبِیَّه صَلّی اللّهُ عَلَیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ التَّنْزِیلَ وَ التَّأوِیلَ فَعَلَّمَهُ رَسوُلُ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ عَلِیا عَلیهِ السَّلام ثُمَّ قَال: وَ عَلَّمَنَا وَاللّهِ... .9

به خدا سوگند جعفر بن محمد علیهماالسلام به من فرمودند: همانا خدا تنزیل و تأویل را به پیامبرش تعلیم داد و رسول الله(ص) آن را به علی(ع) آموخت. سپس فرمود: به خدا سوگند به ما (نیز) تعلیم داده است.

در این روایت که شیخ طوسی نیز آن را با سند صحیح در تهذیب آورده است،10 تصریح شده که تنزیل و تأویلی را که خدا به پیامبرش تعلیم داده است، رسول خدا(ص) به علی(ع) آموخته است.

محمد بن حسن صفار(ره) در بصائر الدرجات تنها در ضمن دو باب درباره این که رسول خدا(ص) همه علمش را به امیرالمؤمنین(ع) یاد داده و آن حضرت در علم با رسول خدا(ص) مشارکت داشته و در نبوّت مشارکت نداشته است بیست و سه حدیث ذکر کرده است11 و در باب دیگر نیز روایاتی صریح در خصوص این مدعا آورده است.12

ابوجعفر اسکافی از دانشمندان معتزله نیز مضمون روایت کلینی(ره) را با اندکی تفاوت در الفاظ در ضمن جوابهای علی(ع) به سؤالهای ابن الکوّا آورده است.13

حاکم حسکانی از دانشمندان اهل تسنن نیز با سند متصل از حضرت علی(ع) روایت کرده است:

مَا فِی الْقُرآنِ آیَةٌ اِلاَّ وَ قَدْ قَرَأتُهَا عَلَی رَسُولِ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلهِ وَ سلَّمَ وَ عَلَّمَنِی مَعْنَاهَا.14

هیچ آیه ای در قرآن نیست مگر اینکه آن را بر رسول خدا(ص) قرائت کردم و معنای آن را به من تعلیم داد.

در حدیث دیگر نیز از آن حضرت چنین روایت کرده است:

مَا نَزَلَتْ عَلَی رَسوُلِ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیه وَآلِهِ و سَلَّمَ آیَةٌ مِنَ الْقُرآنِ اِلّا اَقْرَأْنِیهَا اَوْ اَمْلأَهَا عَلَیَّ فَاکْتُبَهَا بِخَطِّی وَعَلَّمَنِی تَأوِیلَهَا وَ تَفْسِیرَهَا وَ نَاسِخَهَا وَ مَنْسُوخَهَا وَ مُحْکَمَهَا وَ مُتَشَابِهَهَا وَ دَعَااللّهَ لِی اَنْ یُعَلِّمَنِی فَهْمَهَا وَحِفْظَهَا فَلَمْ اَنْسَی مِنْهُ حَرْفا وَاحِدا.15

هر آیه ای که بر رسول خدا(ص) نازل شد، قرائت آن را به من یاد داد و آن را بر من املا کرد و من آن را با خط خود نوشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه آن را به من تعلیم داد و از خدا خواست فهم و حفظ آن را به من یاد دهد، پس حتی یک حرف از آن را فراموش نکردم.

ابن عساکر دانشمند معروف اهل تسنن نیز نظیر این روایت را با سندی دیگر در تاریخ مدینه دمشق آورده است.16

روایاتی از قبیل «عَلیّ خازِنُ عِلْمِی»،17 «عَلَیٌّ عَیْبَةُ عِلْمِی»،18 «اَنَا مَدِینَةُ العِلمِ وَ عَلِیٌ بَابُهَا»،19 «اَنَا مَدِینَةُ الحِکْمَةِ وَعَلیٌّ بَابُها»20 که در کتب فریقین با سندهای متعدد از رسول خدا(ص) نقل شده است نیز مؤید بلکه مؤکد این مدّعا است، زیرا از این گونه روایات به خوبی استفاده می شود که علی(ع) فردی بوده است که پیامبر خدا(ص) علم و حکمت خود را به او تعلیم داده و آن حضرت هم بدون کم و کاست و سهو و خطا آن را تلقی و ضبط کرده است، به صورتی که هرکس در هر موضوعی بخواهد از علم و حکمت رسول خدا(ص) استفاده کند، می تواند از طریق علی(ع) به آن نائل شود و تردیدی نیست که علم به معانی و معارف و تنزیل و تأویل قرآن کریم از عمده ترین و قدر متیقن علم و حکمت آن بزرگوار است.

ب) امام علی(ع) و آگاهی به همه معانی و معارف قرآن

از روایاتی که در عنوان پیشین ذکر شد به خوبی استفاده می شود که امام علی(ع) با تلقّی از پیامبر گرامی اسلام(ص) مانند خود آن حضرت به همه معانی و معارف قرآن کریم آگاه بوده و توان تفسیر واقعی همه معانی و معارف آن را داشته و در فهم و تفسیر آن از هر خطایی مصون بوده است. بنابراین آن حضرت، بعد از رسول خدا(ص) مفسّر آگاه به همه معانی قرآن است. افزون بر آن ، آیات و روایات فراوان در کتب فریقین بر این حقیقت دلالت دارد.

اولین دلیل، آیه شریفه قرآن است که می فرماید:

وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ21

و کسی که تمام علم کتاب نزد اوست.

در بسیاری از روایات شیعه و سنّی، این عبارت قرآن که در آخر سوره رعد است به حضرت علی(ع) تفسیر و تطبیق شده است. از اهل تسنن، حاکم حسکانی هفت روایت در این مورد آورده22 و از شیعه، سیدهاشم بحرانی در تفسیر برهان در تفسیر این کلمه بیست و پنج روایت جمع کرده است،23 که در هفده حدیث، این کلمه به حضرت علی (ع)،24 و در هفت مورد به همه امامان معصوم تفسیر شده است25 که طبعا حضرت علی(ع) نیز یکی از آنها است. در هر دو دسته، روایت صحیح السند نیز وجود دارد.26

در توضیح آیه باید متذکّر این نکته شد که الف و لام «الکتاب» یا عهد حضوری است و منظور از آن، قرآن کریم است یا الف و لام جنس است و منظور، لوح محفوظ و مطلق کتب آسمانی است که از جمله آنها قرآن کریم است. در هر صورت، این کلمه به ضمیمه روایات مفسر آن دلالت دارد که علم قرآن کریم در نزد امیرالمؤمنین(ع) است و اضافه «علم» به «الکتاب» دلالت دارد که همه علم کتاب در نزد او است، زیرا اضافه مصدر به کلی که همه اجزای آن به طور یکسان صلاحیت دارد که متعلق آن مصدر واقع شود ظهور در استیعاب و عموم دارد.27 از این رو، در آیه دیگر در مورد کسی که مقداری از علم کتاب را دارا بوده است، تعبیر «الَذِّی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ»28 به کار رفته است. برخی روایات نیز مؤید این استظهارند، زیرا در آنها دلالت این کلمه بر علم کل کتاب و دلالت «عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ» بر علم بعض کتاب، مسلّم گرفته شده و در پایان آمده است که امام صادق(ع) با دست به سینه اش اشاره کرد و فرمود:

به خدا قسم! علم همه کتاب در نزد ما است، به خدا قسم! علم همه کتاب در نزد ما است.29

با این بیان معلوم شد که این قسمت از آیه قرآن کریم به ضمیمه روایات مفسر آن، یکی از ادله عالِم بودن امیرمؤمنان(ع) به همه معانی و علوم قرآن است. در برخی روایات نیز این آیه، برترین منقبت امیرمؤمنان به شمار آمده است30 و این، مؤید دیگری برای این استفاده است.

دلیل دیگری که بر علم حضرت علی(ع) به تمام قرآن دلالت دارد، روایتی است که در کتب شیعه و سنی باسندهای متصل از رسول خدا(ص) روایت شده است:

عَلِیٌ مَعَ الْقُرآن وَ الْقُرآنُ مَعَ عَلیٍّ لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.31

علی با قرآن است و قرآن با علی است. هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند.

حاکم نیشابوری و ذهبی از دانشمندان معروف اهل تسنن سند این حدیث را صحیح دانسته اند.32 از نظر معنا نیز معلوم است که منظور از عدم جدایی حضرت علی(ع) از قرآن، جدا نشدن جسم او از کاغذ و مرکب آن نیست. معنای جمله اول این است که علی(ع) از نظر علم و عمل همیشه با قرآن است و دانش و عملش پیوسته مطابق با قرآن می باشد. معنای جمله دوم (قرآن با علی است) این است که تمام علوم و معارف قرآن در نزد علی است، زیرا اگر او به قسمتی از قرآن و معارف آن آگاهی نداشته باشد، به معنای جدایی آن قسمتِ قرآن از علی(ع) است و حال آنکه کلام نقل شده آن را نفی می کند. پس این روایت دلالت می کند که علی(ع) به همه معانی و معارف قرآن آگاه است و این علوم تا روز قیامت نیز برای آن حضرت باقی است و با فراموشی و مانند آن، از آن حضرت جدا نمی شود.

نظیر این روایت را صدوق(ره) با سند صحیح و متعدد در خصال آورده است.33

حاکم حسکانی یکی از دانشمندان معروف اهل تسنن نیز در این خصوص در کتاب شواهد التنزیل فصلی در یگانه بودن علی (ع) در شناخت قرآن و معانی آن و علم به آنچه در آن است عنوان کرده و بیست و دو روایت را با سند متصل آورده است34 که برخی از آنها را یادآور می شویم:

از ابوالطفیل، صحابی رسول خدا(ص) روایت کرده است:

در محضر علی(ع) حاضر بودم که خطبه خواند و فرمود: از من بپرسید! به خدا قسم! اگر از من درباره هر چیزی که تا روز قیامت به وجود می آید، بپرسید، شما را از آن خبر می دهم. درباره کتاب خدا از من بپرسید! به خدا قسم! هیچ آیه ای از آن نیست جز آنکه من می دانم کجا نازل شده است، در شب یا در روز، در دشت یا در کوه.35

و از عایشه روایت کرده است:

علی نسبت به آنچه بر محمد(ص) نازل شده داناترین اصحاب او است.36

و از شعبی روایت کرده است:

هیچ کس از این امت به آنچه ما بین دو لوح است (قرآن کریم) و به آنچه بر محمد(ص) نازل شده است، داناتر از علی(ع) نیست.37

و از عبدالملک بن ابی سلیمان روایت کرده است:

به عطاء بن ابی ریاح گفتم: آیا در میان اصحاب پیامبر کسی داناتر از علی بوده است؟ گفت: نه، به خدا قسم! کسی را که اعلم از او باشد، سراغ ندارم.38

و از ابن عمر روایت کرده است:

علی داناترین مردم است به آنچه خدا بر محمد(ص) نازل کرده است.39

ابونعیم در حلیة الاولیاء از نبی اکرم(ص) چنین روایت کرده است:

اِنَّ الْقُرآنَ اَنْزَلَ عَلَی سَبْعَةِ اَحْرُفٍ مَا مِنْهَا حَرْفٌ اِلاّ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ وِ اِنَّ عَلیَّ بنِ اَبِی طالِبْ عِنْدَهُ عِلْمُ الظّاهِرِ وَالبَاطِنِ.40

همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده است و هیچ حرفی از آن حروف نیست مگر اینکه ظاهر و باطنی دارد و به راستی که علم ظاهر و باطن قرآن تنها در نزد علی(ع) است.

شایان ذکر است که یکی از وجوه تقدیم خبر بر مبتدا افاده حصر است41 و از این رو، تقدیم «عنده» بر «علم الظاهر و الباطن» در حدیث فوق، دلالت بر اختصاص علم ظاهر و باطن قرآن به آن حضرت دارد. البته معلوم است آنچه که دیگران نمی دانند باطن قرآن است نه ظاهر آن و درنتیجه، تخصیص علم باطن قرآن به آن حضرت از حدیث استفاده می شود.

ابوالحسن عاملی(ره) در مرآة الانوار از ابن عباس چنین روایت کرده است:

بیشتر آنچه از تفسیر آموخته ام از علی بن ابی طالب(ع) است. همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده است و هیچ حرفی از آن حروف نیست مگر اینکه برای آن ظاهری و باطنی است و به راستی علی(ع) آن ظاهر و باطن را می داند.42

ظاهرا الف و لام «الظاهر و الباطن» الف و لام عهد ذکری است و درنتیجه، معنای جمله اخیر این است که آن ظاهر و باطنی را که برای هر حرفی از حروف قرآن است علی(ع) می داند.

ج) امام علی(ع) و تفسیر همه قرآن

با توجه به آنچه در دو عنوان پیشین بیان شد، به خوبی آشکار است که امام علی(ع) دومین شخصیتی است که به همه معانی، معارف و احکام واقعی قرآن کریم آگاه بوده و بدون کمترین خطایی توان تفسیر همه معانی و معارف قرآن را داشته است. افزون بر این، برخی روایات دلالت دارد که خدای متعال او را برگزیده و برادر، وصی و وزیر پیامبر و خلیفه خود در بین بندگانش قرار داده است تا کتابش را برای آنان تبیین کند و آن حضرت، قائم مقام رسول خدا(ص) در تبیین قرآن کریم است.

صدوق(ره) در کتاب عیون و امالی با سند متصل از امام رضا، از پدرانش، از پیامبر، از جبرئیل، از میکائیل، از اسرافیل صلوات الله علیهم اجمعین از خدای متعال، چنین روایت کرده است:

اَنَا اللّهُ لاَ اِلهَ اِلاّ اَنَا خَلَقْتُ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِی فَاَخْتَرْتُ مِنْهُم مَن شِئْتُ مِن اَنبِیَائِی وَاخْتَرَتُ مِنْ جَمِیعِهِمْ مُحَمدا حَبِیبا وَ خَلِیلاً و صَفِیّا فَبَعَثْتُهُ رَسوُلاً اِلَی خَلْقِی وَ اصْطَفَیْتُ لَهُ عَلِیّا فَجَعَلْتُهُ لَهُ اَخا وَ وَصِیّا وَ وَزِیرا وَ مُؤدِّیا عَنْهُ بَعْدَهُ اِلَی خَلْقِی وَ خَلِیفَتِی عَلَی عِبَادِی لِیُبَیِّنَ لَهُمْ کِتَابِی... .43

من «الله» هستم که معبودی جز من نیست. خلق را با قدرتم آفریدم و هرکس از پیامبرانم را که خواستم از میان آنها برگزیدم و از جمیع آنان محمد را به عنوان حبیب و خلیل و صفیّ برگزیدم و او را به عنوان رسول به سوی خلقم فرستادم و علی را برای او برگزیدم و او را برادر، وصی، وزیر، رساننده پیام از جانب پیامبر به خلقم و خلیفه خود بر بندگانم قرار دادم تا کتابم را برای آنان تبیین کند... .

همچنین از رسول خدا(ص) روایت شده است:

مَعَاشِرَ النَّاسِ! تَدَبَّرُوا الْقُرآنَ وَ افْهَمُوا آیاتَهُ وَ انْظُرُوا اِلَی مُحْکَمَاتِهِ وَ لاَتَتَّبِعُوا مُتَشَابِهِهِ! فَوَاللّهِ لَنْ یُبَیِّنَ لَکُمْ زَوَاجِرَهُ وَلاَیُوَضِّحَ لَکُمْ تَفْسِیَرَهُ اِلاَّ الّذی اَنَا آخُذُ بِیَدِهِ وَ مَصْعَدِهِ اِلَیّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ مُعْلِمُکُمْ اِنَّ مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَهَذا [علی[ مَوْلاهُ وَ هُوَ عَلیُ بنِ ابی طَالِبٍ اَخِی وَ وَصیّی... .44

ای مردم! در قرآن تدبر کنید و آیات آن را بفهمید و به محکمات آن نظر کنید و از متشابه آن پیروی نکنید! به خدا سوگند! هرگز نواهی آن را برای شما تبیین نمی کند و تفسیر آن را برای شما توضیح نمی دهد مگر کسی که دستش را گرفته و به نزد خود بالا آورده و بازویش را بالا گرفته ام. به شما اعلام می کنم که هر کس من مولای اویم این شخص مولای او است و او علی بن ابی طالب برادر و وصی من است... .

در حدیث دیگر از آن حضرت چنین روایت شده است:

فَمَنْ عَمَی عَلَیْهِ مِنْ عِلْمِهِ شَیْئٌ لَمْ یَکُنْ عِلْمُهُ مِنّی وَ لاَسَمْعُهُ فَعَلَیْهِ بِعَلِّیِ بنِ اَبِی طَالِبِ عَلیه السَّلام فَاِنَّهُ قَدْعَلِمَ کَمَا قَدْعَلِمْتُهُ ظَاهِرَهُ وَ بَاطِنَهُ وَ مُحْکَمَهُ وَ مُتَشابِهَهُ.45

هرکس که علم قرآن برایش پوشیده است و از من یاد نگرفته و نشنیده است، باید به علی بن ابی طالب رجوع کند، زیرا او ظاهر و باطن و محکم و متشابه آن را همان گونه که من می دانم، می داند.

در خطبه ای که از آن حضرت روایت شده چنین آمده است:

اِنَّ اللّهَ عَزّوجلّ اَنْزَلَ عَلیّ الْقُرآنَ وَ هُوَ الَّذِی مَنْ خَالَفَه ضَلَّ وَ مَنْ ابْتَغَی عِلمَهُ عِنْدَ غَیْرِ عَلیٍّ هَلَکَ.46

همانا خدای عزوجل قرآن را بر من نازل کرده است که هر کس با آن مخالفت کند، گمراه است و هرکس علم آن را در نزد غیر علی(ع) طلب کند هلاک می شود.

با توجه به روایات دو عنوان پیشین و این گونه روایات تردیدی نمی ماند که آن حضرت توان تفسیر همه معانی قرآن را داشته و هر سؤال تفسیری را پاسخگو بوده است و به مقداری که مردم زمان آن حضرت استعداد و صلاحیت داشته و خواستار بوده اند، قرآن کریم را برای آنان تفسیر می کرده است. صفار با سند متصل از یعقوب بن جعفر روایت کرده است:

در مکّه با ابوالحسن (علی«ع») بودم. مردی به او گفت: همانا تو از کتاب خدا چیزی را که نشنیده ای تفسیر می کنی؟ ابوالحسن(ع) فرمود: کتاب خدا پیش از مردم بر ما نازل شده است و پیش از آن که در میان مردم تفسیر شود برای ما تفسیر شده است. ما حلال و حرام، ناسخ و منسوخ و سفری (نازل شده در سفر) و حضری (نازل شده در وطن) آن را می شناسیم و می دانیم در چه شبی، چقدر آیه، درباره چه کسی و درباره چه چیزی نازل شده است... .47

از ابن عباس روایت کرده اند:

بیشتر آنچه از تفسیر آموخته ام از علی بن ابی طالب(ع) است.48

و نقّاش49 از وی روایت کرده است:

علی بن ابی طالب(ع) به من فرمود: اباعباس (ابن عباس)! وقتی نماز عشاء را خواندی در صحرا به نزد من آی! اباعباس گوید: نماز خواندم و به محضر آن حضرت رسیدم و شبی مهتابی بود. آن حضرت به من فرمود: تفسیر الف «الحمد» و همه «الحمد» چیست؟ چیزی نمی دانستم که پاسخ دهم. پس یک ساعت تمام در تفسیر آن سخن گفت و بعد فرمود: تفسیر لام «الحمد» چیست؟ گفتم: نمی دانم. در تفسیر آن نیز یک ساعت تمام تکلّم کرد و سپس فرمود: تفسیر حاء «الحمد» چیست؟ گفتم: نمی دانم. در تفسیر آن یک ساعت تمام سخن گفت و بعد فرمود: تفسیر میم «الحمد» چیست؟ گفتم: نمی دانم. در تفسیر آن هم یک ساعت تمام سخن گفت و بعد فرمود تفسیر دال «الحمد» چیست؟ گفتم: نمی دانم. پس در تفسیر آن تا سپیده دم سخن گفت و به من فرمود: اباعباس! برخیز به منزلت برو و برای فریضه ات مهیّا شو! ابوالعباس (عبدالله بن عباس)، گوید: برخاستم در حالی که همه آنچه را که فرموده بود فراگرفته بودم. در این هنگام علم خود را به قرآن در برابر علم علی(ع) همانند برکه ای در مقابل دریا یافتم.50

همچنین از وی روایت کرده است:

علم پیامبر(ص) از علم خدا است و علم علی از علم پیامبر است و علم من از علم علی است و علم من و اصحاب محمد(ص) در برابر علم علی(ع) مانند قطره ای در برابر هفت دریا است.51

از علقمه روایت شده است که به ابن مسعود گفت: آیا علی(ع) را ملاقات کرده ای؟ گفت: بلی او را ملاقات کرده ام و از او علم قرآن را فراگرفته ام و از او استفاده کرده و بر او قرائت کرده ام. بهترین و داناترین مردم بعد از رسول خدا(ص) هموست و او را مانند دریایی جاری دیدم.52

البته تفسیر همه قرآن برای مردم آن زمان در گرو صلاحیت و استقبال آنان بوده است که اکثر آنان فاقد آن بوده اند. چه بسا علومی که حضرت در سینه داشتند، ولی افراد آن زمان استعداد یا صلاحیت فراگیری آن را نداشته اند، ولی از آنجا که حکمت خدا اقتضا دارد که معارف وحیانیِ لازم برای بشر محفوظ بماند، همواره افراد معدودی بوده اند که استعداد و صلاحیت تلقی همه معانی و معارف قرآنی را داشته اند و چه بسا حضرت علی(ع) همه تفسیر قرآن را برای چنین افرادی بیان نموده یا به صورت مکتوب به آنان منتقل کرده باشد. روایت کمیل بن زیاد در نهج البلاغه نیز بر این مطلب دلالت دارد. کمیل بن زیاد گوید:

امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) دستم را گرفت و مرا به صحرا برد. وقتی به صحرا رسید نفس عمیقی کشید و سپس فرمود: ای کمیل بن زیاد! به راستی که این دلها ظرفِ علوم و حقایق و اسرارند و بهترین آنها ظرفیت دارترین آنها است. پس آنچه را به تو می گویم از من به یاد نگهدار... (با دست به سینه خود اشاره کرد) و فرمود: آگاه باش که در اینجا علم فراوانی است. ای کاش فراگیرانی را برای آن می یافتم. آری می یابم تیزفهمی را که بر او ایمن نیستم، دست افزار دین را برای دنیا به کار می برد و از نعمتها و حجتهای خدا در ستیز با بندگان و اولیای خدا پشتیبانی می گیرد یا کسی را که برای حاملان حق سر تسلیم فرود می آورد ولی به رموز و نکته های حق بصیرت ندارد، با نخستین شبهه ای که عارض شود شک در دلش رخنه می کند. آگاه باش که نه این اهل است و نه آن و نه کسی که سخت طالب لذت است و به آسانی پیرو شهوت و خواهش نفس می شود و نه کسی که شیفته گردآوردن و ذخیره کردن مال است و در هیچ چیز، دین را رعایت نمی کند. از نظر شباهت نزدیکترین چیز به آنان چهار پایان چرنده اند. چنین علمی با مرگ حاملان آن می میرد. بار خدایا (چنین است) اما برای این که حجتها و دلیلهای روشن خدا باطل نشود و از بین نرود، زمین از کسی که حجت خدا را به پا دارد خالی نمی ماند، خواه آشکار و مشهور باشد و خواه ترسان و پنهان. اما آنان چه تعدادند؟ و کجا هستند؟ به خدا آنان از نظر عدد بس اندکند و از نظر قدر و منزلت در نزد خدا بسیار با عظمت. خدا به وسیله آنان حجتها و دلیلهای روشنش را حفظ می کند تا آنها را به نظائر خویش ودیعه دهند و در دل اشباه خود کشت کنند و بارور سازند. علم مبتنی بر حقیقت بصیرت به آنان هجوم آورده است و با راحتی ناشی از یقین، مباشر هستند و آنچه را که مترفان (نازپروردگان) دشوار می دانند سهل و آسان می گیرند و با آنچه نادانان از آن وحشت دارند، انس می گیرند و در دنیا با بدنهایی که ارواح آنها به محل اعلی وابسته است، زندگی می کنند. آنان خلفای خدا در زمین و دعوت کنندگان به دین خدایند. آه آه! چه بسیار به دیدن آنان مشتاقم!53

از این کلام به خوبی استفاده می شود که اکثر قریب به اتفاق مردم زمان امیرالمؤمنین(ع) استعداد و صلاحیت تحمّل و تلقی علوم آن حضرت را نداشته اند و آن حضرت در آرزوی افرادی بوده است که از چنین استعداد و صلاحیتی برخوردار باشند. برای آنکه حجتها و بینات خدا از بین نرود، همواره افرادی که عدد آنها اندک ولی منزلت آنها نزد خدا بسیار بزرگ است، بوده و هستند که خدا حجتها و دلیلهای روشن خود را به وسیله آنان حفظ می کند و هیچگاه زمین از وجود آشکار یا پنهان چنین افرادی خالی نمی ماند. بنابراین، چنین افرادی در زمان حضرت علی(ع) نیز وجود داشته اند و حضرت همه معانی و معارف قرآن را که از رسول خدا(ص) تلقی کرده بود، به آنان منتقل کرده است.

در روایت دیگری نیز آمده است:

طلحه به حضرت علی(ع) گفت: آنچه را از قرآن، تأویل و علم حلال و حرام که در نزد تو است به چه کسی می دهی و صاحب آن بعد از تو چه کسی است؟ فرمود: به کسی که رسول خدا(ص) مرا فرمان داده است که آن را به او بدهم. گفت: او کیست؟ فرمود: وصیّ من و اولی ترین افراد به مردم بعد از من، پسرم حسن است. سپس پسرم حسن در وقت رحلتش آن را به این پسرم حسین می دهد، بعد به یکی یکی از فرزندان حسین(ع) منتقل می شود تا این که آخرین آنها بر رسول خدا(ص) در کنار حوضش وارد می شوند. آنها با قرآن هستند و قرآن نیز با آنها است. از آن جدا نمی شوند و قرآن نیز از آنان جدا نمی شود.54

از این روایت استفاده می شود علوم امیرالمؤمنین(ع) به امامان بعد از وی یکی پس از دیگری منتقل شده و هر امامی آن را به امام بعد از خود داده است. با توجه به این روایت و روایاتی که دلالت می کند رسول خدا(ص) همه معانی و معارف قرآن را به علی(ع) تعلیم داده است معلوم می شود که امامان بعد از آن حضرت نیز به همه معانی و معارف قرآن آگاه بوده اند و ذیل روایت که می گوید «آنها با قرآن هستند و قرآن نیز با آنها است و از آن جدا نمی شوند و از آنان جدا نمی شود» مؤکد این معنا است.

د) آثار تفسیری امام علی(ع)

هرچند کتابی به عنوان تفسیر برای آن حضرت ذکر نشده است ولی مورد اتفاق است که آن حضرت مصحفی داشته اند55 و برخی روایات دلالت دارد که مصحف وی مشتمل بر تنزیل و تأویل قرآن بوده است. جمعی از دانشمندان یکی از تفاوت های مصحف آن حضرت و قرآن موجود را مکتوب بودن تفسیر و تأویل آیات در آن دانسته اند.

شیخ مفید(ره) فرموده است:

جماعتی از اهل امامت (معتقدان به امامت دوازده امام) گفته اند که هیچ کلمه، آیه یا سوره ای از قرآن کم نشده است بلکه آنچه از تأویل و تفسیر که با حقیقتِ نازل شده آن مطابق و در مصحف امیرالمؤمنین(ع) ثبت بوده، حذف شده است. این بخشها هرچند جزئی از قرآنی که معجزه است، نبوده ولی ثابت و نازل شده از جانب خدا بوده است. این قول از گفته کسی که کم شدن کلمه هایی از خود قرآن را ادعا کرده است، به واقع نزدیکتر است و من به آن مایل هستم.56

سید محسن کاظمی در شرح وافیه در وجه امتناع گروه حاکم از پذیرفتن مصحف امیرالمؤمنین(ع) چنین فرموده است:

وقتی آن را بازکردند، رسواییهای قوم و نامهای منافقان و دشمنان دین را در آن یافتند و بیخ گوشی و پنهانی به همدیگر گفتند: چیزی را که در آن رسواییهای مهاجران و انصار است برای شما آورده است! پس آن را ردّ کردند و از گرفتن آن امتناع نمودند و این، به خاطر تأویل و تفسیری بود که مصحف، مشتمل بر آن بود و عادت آنان این بوده است که تأویل را با تنزیل می نوشتند، نه این که همه آن مطالب در تنزیل (متن قرآن) بوده است. دلیل این امر، سخن آن حضرت در جواب زندیق است: «کتاب (قرآن) در حالی که کامل، مشتمل بر تأویل و تنزیل، محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ است برایتان آورده شد»، زیرا این سخن صریح است در اینکه همه مصحفی که برای آنان آورد، تنزیل (متن قرآن) نبوده است. آنچه مشهور است مبنی بر این که مصحفی که علی(ع) برای آنان آورد بر جمیع آنچه مردم به آن احتیاج دارند حتی ارش خدش (دیه خراش) مشتمل بود، مؤید این مطلب است، زیرا معلوم است که صریح قرآن مشتمل بر همه آن مطالب نمی باشد.57

فیض کاشانی(ره) در تفسیر صافی در پاسخ به اخبار تحریف گفته است:

بعید نیست گفته شود که بعضی از حذف شده ها از قبیل تفسیر و بیان بوده اند، نه از اجزای قرآن، ... و از جمله دلایل آن، روایتی است که عامّه (اهل تسنن) نقل کرده اند که علی(ع) در مصحفش ناسخ و منسوخ را نوشته بود؛ و معلوم است که حکم به نسخ تنها از قبیل تفسیر و بیان است و جزئی از قرآن نمی باشد. پس احتمال دارد که بعضی از حذف شده ها نیز چنین باشد.58

آیة الله خویی(ره) نیز فرموده است:

وجود مصحفی برای امیرالمؤمنین(ع) که در ترتیب سور با قرآن موجود مغایر است، چیزی است که نباید در آن شک کرد، و اتفاق علمای اعلام بر وجود آن، ما را از زحمت اثبات آن بی نیاز کرده است. همچنین اشتمال قرآن آن حضرت بر زیادتهایی که در قرآن فعلی وجود ندارد، هرچند صحیح است ولی دلالت ندارد که آن زیادتها از قرآن بوده و با تحریف از بین رفته است، بلکه صحیح آن است که آن زیادتها یا تفسیر به عنوان تأویل و آنچه کلام خدا به آن برمی گردد، بوده است یا به عنوان تنزیل از جانب خدا در شرح مراد از آیات و... . پس آنچه از روایات در این مقام استفاده می شود این است که مصحف علی(ع) مشتمل بر زیادتهایی به عنوان تنزیل یا تأویل است، ولی هیچ یک از آنها دلالت ندارد که آن زیادتها از قرآن باشد. روایات دال بر ذکر نامهای منافقان در مصحف امیرالمؤمنین(ع)، بر همین معنا حمل می شود، زیرا ذکر نامهای آنان ناگزیر باید به عنوان تفسیر باشد و دلیل بر این امر، روایات قطعیِ ساقط نشدن چیزی از قرآن است....59

روایاتی نیز مؤید این مدعا است. برای مثال در ضمن روایت مفصّلی از سلمان چنین نقل شده است:

وقتی علی(ع) خیانت و کمی وفای آنان را نسبت به خود دید، ملازم خانه اش شد و به تألیف و جمع قرآن پرداخت و از خانه اش خارج نشد تا آن را که در ورقها، چوبها، استخوانها و رقعه ها بود، جمع کرد. وقتی همه آن را جمع کرد و تنزیل و تأویل و ناسخ و منسوخ آن را نوشت، ابوبکر به سوی او فرستاد که بیرون آی و بیعت کن.60

در این روایت تصریح شده است که حضرت در قرآنی که جمع کرد تأویل آن را نیز نوشت و تردیدی نیست که تأویل قرآن غیر متن قرآن است. اما ناسخ و منسوخ، اگر منظور از نوشتن، تعیین آن دو و بیان این باشد که کدام آیه ناسخ و کدام آیه منسوخ است، آن هم غیرقرآن و قسمی از تفسیر قرآن است. همچنین اگر تنزیل به معنای شأن نزول آیات باشد آن هم غیرقرآن و قسمی از تفسیر قرآن است. البته ممکن است منظور از تنزیل، لفظ قرآن و منظور از ناسخ و منسوخ خود آیاتِ ناسخ و منسوخ باشد، ولی به هر حال دلالت این روایت بر اشتمال مصحف آن حضرت به تأویل قرآن که غیرقرآن است قطعی و غیرقابل انکار است.

در ضمن احتجاج مفصّلی که طبرسی(ره) از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده چنین آمده است:

وَ لَقَدْ اُحْضِرُوا الْکِتَابَ کُمَلاً مُشْتَمِلاً عَلَی التَّأوِیلِ وَالتَّنْزِیلِ وَالمُحْکَمِ وَالمُتَشَابِهِ وَالنّاسِخ وَالْمَنْسُوخ لَمْ یَسْقُطْ مِنْهُ حَرْفُ اَلِفٍ وَ لاَ لاَمٍ فَلَمَّا وَقَفُوا عَلی مَا بَیّنَهُ اللّهُ مِنْ اَسْماءِ اَهْلِ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ وَ اِنَّ ذَلِکَ اِنْ اَظْهَرَ نَقَضَ مَا عَهَدوُهُ قالوُا لاَحَاجَةَ لَنَا فِیهِ نَحْنُ مُسْتَغْنُونَ عَنْهُ بِمَا عِنْدَنَا... .61

کتاب در حالی که کامل و مشتمل بر تأویل و تنزیل، محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ بود و حتی حرف الف یا لامی از آن ساقط نشده بود برایشان آورده شد. وقتی از نامهای اهل حق و باطل که خدا بیان کرده بود، آگاه شدند و متوجه شدند که اگر این نامها آشکار شوند، پیمانشان نقض می شود، گفتند که ما به آن نیازی نداریم و با وجود آنچه در نزد ما است از آن بی نیازیم... .

با توجه به سیاق حدیث، منظور از کتاب، مصحف امیرالمؤمنین(ع) است و در این حدیث نیز تصریح شده است که مشتمل بر تأویل بوده است.

در روایت دیگر از حضرت علی(ع) در جواب سؤال طلحه از مصحف آن حضرت چنین نقل شده است:

... یا طَلْحَه! اِنَّ کُلَّ آیَةٍ اَنْزَلَهَا اللّهُ جَلَّ وَ عَلا عَلَی مُحَمّد صَلی اللّهُ عَلیهِ وَآلِهِ عِنْدی بِاِمْلاءِ رَسُولِ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَخَطِّ یَدِی وَتَأْوِیلِ کُلِّ آیَةٍ اَنْزَلَهَا اللّهُ عَلَی مُحَمّدٍ صَلی اللّهُ عَلیهِ وَ آلهِ وَ کلُّ حَلالٍ وَ حَرَامٍ، اَوْ حَدٍّ اَوْ حُکْمٍ اَوْ شَیئیٍ تَحْتَاجُ اِلَیْهِ الاُمَّةُ اِلَی یَوْمِ القِیمَةِ مَکْتُوبٌ بِاِمْلاءِ رَسُولِ اللّهِ صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلهِ وَ خطِّ یَدِی حَتّی اَرشِ الْخَدْشِ... .62

ای طلحه! هر آیه ای که خدای جلّ و علا بر محمد(ص) نازل کرده است به املای رسول خدا(ص) و دستخط من در نزد من است و تأویل هر آیه ای که خدا بر محمد(ص) نازل کرده و هر حلال و حرام، حد، حکم یا چیزی که امت تا روز قیامت به آن نیاز دارد حتی دیه خراش، به املای رسول خدا(ص) و دستخط من مکتوب است.

این روایت دلالت آشکار دارد که حضرت علی(ع) تأویل تمام آیات قرآن را به املای رسول خدا(ص) نوشته اند و قرینه این که این مطلب در جواب سؤال از مصحف آن حضرت بیان شده است اِشعار دارد که تأویل تمام آیات در مصحف آن حضرت مکتوب بوده است. گرچه این روایات مرسل است و نمی تواند دلیل قطعی بر مدعا باشد، ولی از ملاحظه مجموع آنها گمان قوی حاصل می شود که در مصحف آن حضرت تفسیر و تأویل آیات، مکتوب بوده است. برخی گفته اند که اگر مصحف آن حضرت یافت می شد در آن علم بزرگی نهفته بود.63

بدین ترتیب بر اساس روایت اخیر که از آن استفاده می شود آن حضرت تأویل تمام آیات را به املای رسول خدا(ص) در مصحف خود نوشته اند، می توان گفت که آن حضرت تفسیر مکتوبی داشته اند. آن مصحف و تفسیر گرچه اکنون در دسترس ما نیست ولی از روایات استفاده می شود که از بین نرفته و به امامان بعد از آن حضرت یکی پس از دیگری منتقل شده است و اینک در نزد امام زمان(عج) است.64 از امام صادق(ع) نیز روایت شده است که وقتی قائم(عج) قیام کند مصحفی را که علی(ع) نوشته بود آشکار می کند.65 در ذیل روایتی که طبرسی(ره) از ابوذر نقل کرده، آمده است که عمر از حضرت علی(ع) پرسید: آیا برای آشکار کردن آن (مصحف) وقت معلومی هست؟ فرمود بلی وقتی قائم از فرزندانم قیام کند آن را آشکار می کند.66

هرچند بخش عظیمی از دانش تفسیری آن حضرت که در مصحف شریف وی ثبت بوده در اثر ظلم ظالمان به ما نرسیده است، اما بخشی از آن در کتب روایی و تفسیری، نقل شده است که منبعی ارزشمند برای فهم مفاد آیات کریمه و معارف قرآن می باشد، ولی این روایات اولاً آمیخته به ضِعاف است و از جهت سند به تحقیق و بررسی نیاز دارد و ثانیا پراکنده است. اگر کسی آرا و روایات تفسیری آن حضرت را از کتابهای مختلف جمع آوری و با نام تفسیر منسوب به امام علی(ع) منتشر کند کاری مفید و ارزنده خواهد بود «وفّقنا الله و اخواننا له».

بیان یک نکته

از آن چه در توصیف مصحف امام علی(ع) بیان شد، به دست آمد که آن حضرت مصحفی داشته اند که اکنون در نزد امام زمان حضرت مهدی(عج) است، ولی همانطور که گذشت بزرگانی از دانشمندان شیعه مانند شیخ مفید، محقّق کاظمی، فیض کاشانی و آیت اللّه خویی(ره) تصریح دارند که آن مصحف از نظر متن و الفاظ و مقدار سوره ها و آیات با قرآن موجود فرقی ندارد و هیچ سوره، آیه و کلمه ای از این قرآن کم نشده است. تفاوت این دو قرآن در آن است که تفسیر و تأویل آیات در مصحف علی(ع) به املای پیامبر(ص) و به قلم حضرت علی(ع) موجود بوده است. پس نباید کسی به استناد این که شیعه می گوید امام علی(ع) مصحفی داشته که به دست ما نرسیده است، توهم کند که شیعه به نقصان قرآن موجود و کم شدن آیاتی از آن و پنهان بودن قرآن کامل معتقد است،67 زیرا ملازمه ای بین این دو وجود ندارد و با تصریح بزرگان شیعه به کامل بودن قرآن موجود و کم نشدن آیه و کلمه ای از آن، موردی برای این توهّم باقی نمی ماند. البته آن مصحف از جهت اشتمال بر تفسیر و تأویل آیات دانش فراوانی را دربرداشته است که از آن محروم هستیم. این نکته ای است که برخی از دانشمندان اهل تسنّن نیز به آن اذعان دارند، مثلاً ابن جزی68 گفته است:

اگر مصحف آن حضرت یافت می شد در آن علم بزرگی بود ولی یافت نشده است.69

نتیجه گیری

از آن چه در این مقاله با استناد به روایات فریقین بیان شد نتیجه می گیریم که یکی از شئونات پیامبر اکرم(ص) تبیین و تعلیم معارف و احکام قرآن بوده است و پس از آن حضرت، امام علی(ع) عهده دار این شأن شده و تنها او لیاقت تصدّی این شأن را داشته است، زیرا آن حضرت همه معانی و معارف قرآن، ظاهر و باطن، تفسیر و تأویل آن را از پیامبر(ص) تلقی کرده و دومین مفسر آگاه به همه معانی و احکام قرآن و مصون از خطا و نسیان بوده است.

حضرت علی(ع) در زمان خود به تفسیر و تبیین آیات قرآن پرداخته و افرادی مانند ابن عباس را از دانش تفسیری خود بهره مند ساخته است. علاوه بر این، امام علی(ع) همه معارف و احکام قرآن را به فرزندش امام حسن(ع) آموخته و از آن امام به امامان معصوم بعد از ایشان انتقال یافته است. آن حضرت مصحفی داشته است مشتمل بر تنزیل و تأویل آیات به املای پیامبر(ص) که اینک در نزد ولی عصر حضرت مهدی(عج) است.

پی نوشت ها:

1. قرآن کریم، قمر، آیات 17، 22، 32، 40.

3. مانند «فَاِنَّما یَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِکَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ» (دخان/58)، «فَاِنَّمَا یَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِکَ لِتُبشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا» (مریم، آیه 97)

4. مانند «أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیَاتٍ وَادْعُوا مَنْ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ» (هود، آیه13)، «أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَادْعُوا مَنْ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ» (یونس، آیه 38)، «وَإِنْ کُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِینَ» (بقره، آیه23).

5. نحل، آیه 44.

6. جمعه، آیه 2.

7. نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه اوّل.

8. همان، خطبه 192.

9. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تهران: المکتبة الاسلامیة، 1388ق، ج1، ص5152.

9. کلینی، محمد بن یعقوب، فروع کافی، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1350، ج7، ص442، حدیث 15.

10. طوسی، محمد بن حسن، تهذیب الاحکام، بیروت: دارالاضواء، 1413ق، ج8، ص261، حدیث 1052.

11. صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، قم: مکتبة آیة اللّه نجفی المرعشی، 1404ق، جزء 4، باب 10 و 11.

12. همان، جزء 4، باب 8، حدیث 1 و 3.

13. اسکافی، ابوجعفر، المعیار والموازنة، [بی جا]، [بی نا]، 1402ق، ص300.

14. حسکانی، حاکم، شواهد التنزیل، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411ق، ج1، ص43، حدیث 33.

15. همان، ص48، حدیث 41.

16. ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، بیروت: دارالفکر، 1417ق، ج42، ص386 حدیث 8993.

17. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1403ق، ج38، ص314، حدیث 18؛ ج40، ص204، حدیث 11؛ ج44، ص238، حدیث 29؛ امینی، عبدالحسین، الغدیر، تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1366، ج3، ص96.

17. امینی، عبدالحسین، الغدیر، ج3، ص96؛ بحارالانوار، ج15، ص297 حدیث 36 و نیز ج18، ص392 حدیث 98؛ ج40، ص70 حدیث 104 و ص149 حدیث 54 و ص204 حدیث 11؛ ج25، ص37 حدیث 4 و ص43 حدیث 17؛ ج32 ص348 حدیث 330؛ ج36 ص202 حدیث6؛ ج37، ص257 حدیث14 و ص314 حدیث49؛ ج38، ص97 حدیث 15 و ص341 حدیث 17؛ ج39 ص201، حدیث32 و ص267 حدیث 43؛ ج40، ص14 حدیث 29؛ ج41 ص182 حدیث 18 و ج46 ص232 حدیث 9.

18. بحارالانوار، ج40، ص70 حدیث 104 و ص87 حدیث 114 و ص201 حدیث 4 و ص202 حدیث 6 و 7 و ص203 حدیث 8 و ص204 حدیث 11 و ص205 حدیث 12 و ص206 حدیث 1316 و ص286؛ ج41 ص301 حدیث 32 و ص327؛ ج10، ص120، 145، 445؛ ج24، ص107، 203؛ ج33، ص53؛ ج28، ص199؛ ج39، ص47، 210؛ ج38 ص189 و الغدیر ج6، ص6177.

19. بحارالانوار ج25 ص235 و نیز ج26 ص111؛ ج69، ص81؛ ج93 ص57؛ ج40 ص201 حدیث 3، ص203، حدیث 8 و 9 و 10 و ص207.

20. رعد، آیه 43.

21. شواهد التنزیل، ج1، ص400405 حدیث 422427.

22. بحرانی، سیدهاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، بیروت: دارالهادی، 1412ق، ج2، ص302304.

23. همان، روایت 4، 5، 7، 8، 10، 11، 13، 15، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 23، 24، 25.

24. همان، روایت 1، 2، 3، 6، 9، 14 و 16.

25. همان، روایت 1، 4 و 5.

26.بهبهانی، سیدعلی، مصباح الهدایة، تهران: مطبعه علمی، 1366ق، ص9 و 10.

27. سوره نمل، آیه 40.

28. حویزی، عبدعلی بن جمعه، نورالثقلین، قم: المطبعة العلمیه، [بی تا]، ج2، ص522، حدیث 208.

29. همان، ص521 حدیث 205.

30. حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفة، [بی تا]، ج3، ص124، و نیز بحارالانوار، ج22، ص223 حدیث 2، ج92 ص80 حدیث 6؛ محمدباقر ابطحی این روایت را از 18 کتاب نقل کرده است.ابطحی، محمدباقر، جامع الاخبار والآثار، قم: مؤسسة الامام المهدی(ع)، 1411ق، ج1، ص6466،

31. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص124.

32. صدوق، محمد بن علی، الخصال، قم: مؤسسة نشر اسلامی، ج1، ص66.

33. شواهد التنزیل، ج1، ص3951 حدیث 2849.

34. همان، ص42 حدیث 31.

35. همان، ص47، حدیث 40.

36. همان، ص48، حدیث 43.

37. همان، ص49 و 50 حدیث 44 و 45.

38. همان، ص39 حدیث 29.

39. ابونعیم، احمد بن عبدالله، حلیة الاولیاء، [بی جا]، دارالفکر، [بی تا]، ج1، ص65.

40. خطیب قزوینی، محمد بن عبدالرحمن، الشرح المختصر علی تلخیص المفتاح، قم: مکتبة مصطفوی، [بی تا]، ص70.

41. عاملی، ابوالحسن، مرآة الانوار، قم: دارالکتب العلمیه، [بی تا]، ص5.

42. بحارالانوار، ج38، ص98 حدیث 17.

43. بحارالانوار، ج37، ص209 به نقل از «الاحتجاج» ص132 و به نقل از «النشر والطّی».

44. همان، ج22، ص316.

45. همان، ج38، ص94 حدیث 10.

46. صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، قم: مکتبة آیة اللّه المرعشی، 1404ق، ص198 (جزء 4 باب 8 حدیث 4).

47. بحارالانوار، ج92 ص105 و مرآة الانوار، ص5.

48. وی ابوبکر محمد بن حسین معروف به نقاش موصلی متوفای 351 هجری مؤلف «شفاء الصدور فی تفسیر القرآن الکریم» است ر.ک: حاج خلیفه، مصطفی بن عبدالله، کشف الظنون، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1413ق، ج2، ص1050.

49. بحارالانوار، ج92، ص105 106.

50. همان، ص105.

51. همان.

52. نهج البلاغه با ترجمه فیض الاسلام، حکمت 139.

53. بحارالانوار، ج26، ص65 حدیث 147 و ج92 ص41 حدیث 1.

54. آیة الله خویی(ره) فرموده است: تسالم علما بر وجود آن ما را از زحمت اثبات آن بی نیاز کرده است. خویی، ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، بیروت: دارالزهراء، 1408ق، ص243؛برای اطلاع بیشتر از روایات دال بر وجود آن مصحف ر.ک. اصول کافی، ج2 ص604 (کتاب فضل القرآن باب النوادر حدیث 23)؛ روضة کافی، ج8، ص17، حدیث 4؛ قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی(ره)، نجف: مطبعة النجف، 1387ق، ج2، ص451؛ طبرسی، احمد بن علی بن ابی طالب، الاحتجاج، نجف: منشورات دارالنعمان، 1386ق، ج1 ص89، 98، 105، 107، 222، 223، 225، 226، 280، 281؛ هلالی، سلیم، کتاب سلیم بن قیس، تحقیق محمدباقر انصاری، قم: نشر الهادی، 1415ق، ج2، ص581، 582 (حدیث چهارم) ص656 و 659 (حدیث یازدهم) و ص847 (حدیث چهل و دوم)؛ محمد بن سعد، الطبقات الکبری، قم: المطبعة العلمیة، [بی تا]، ج2، ص338؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج2، ص41؛ کوفی، فرات ابن ابراهیم، تفسیر فرات کوفی، تهران: [بی نا]، 1410ق، ص398 حدیث 530؛ عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر عیّاشی، تهران: اسلامیه، [بی تا]، ج2، ص66 و سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الاتقان فی علوم القرآن، بیروت: دار ابن کثیر، 1407ق، ج1، ص183.

55. محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، اوائل المقالات، بیروت: دارالکتاب الاسلامی، 1403ق، ص92.

56. نوری، میرزاحسین، فصل الخطاب، [بی جا]، [بی تا]، [بی نا]، ص105 (الدلیل الرابع) به نقل از شرح الوافیة کاظمی.

57. فیض کاشانی، محسن، تفسیر الصافی، بیروت: مؤسسة الاعلمی، [بی تا]، ج1، ص52.

58. خویی، ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، ص243245.

59. بحارالانوار، ج28، ص264 و ج92، ص40.

60. الاحتجاج، ج1، ص383.

61. بحارالانوار، ج92، ص41.

62. ابن جزی، محمد بن احمد، التسهیل لعلوم التنزیل، بیروت: دارالکتاب العلمیه، 1415ق، ج1، ص7؛ از ابن سیرین نیز نقل شده اگر آن کتاب بدست می آمد علم زیادی در آن یافت می شد، یوسف بن عبداللّه، الاستیعاب در حاشیه «الاصابة»، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1328ق، ج2، ص253.

63. بحارالانوار، ج92، ص42.

64. اصول کافی، ج2، ص462 (کتاب فضل القرآن، باب النوادر، حدیث 23)؛ بصائر الدرجات، قم: مکتبة آیة اللّه المرعشی، 1404ق، ص193 (جزء 4، باب 6، حدیث 3).

65. بحارالانوار، ج92، ص43.

66. متأسفانه برخی از اهل تسنن چنین پندار باطلی را با لفظی موهن در مورد شیعه اظهار کرده اند؛ عبداللّه علی قصیمی در الصراع بین الاسلام والوثنیّة، نوشته است: «ان اغبی الاغبیاء و اجمدالجامدین هم الذین غیّبوا امامهم فی السرداب وغیّبوا معه قرآنهم ومصحفهم... وان اغبی الاغبیاء واجمد الجامدین هم الذین یزعمون ان القرآن محرّف مزید فیه ومنقوص منه.(الغدیر، ج3، ص308).

67. ابوالقاسم محمد بن احمد بن جزّی الکلبی متوفای 741 مؤلف التسهیل لعلوم التنزیل.

68. التسهیل لعلوم التنزیل، ج1، ص6و7.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 20:47  توسط رضا  | 

استحقاق امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ برای بررسی ابعاد گوناگون قرآن، از دو جهت قابل اثبات است:
1. آن حضرت ـ علیه السّلام ـ از اهل‎بیت ـ علیهم السّلام ـ است و هر آنچه درباره‌ی استحقاق آن ذات‎های مقدس ـ برای تحلیل قرآن و معارف آن ـ رسیده است، شامل حضرت علی ـ علیه السّلام ـ نیز می‎شود.
2. روایت‌های ویژه‎ای درباره‌ی صلاحیت علمی و عملی شخص آن حضرت ـ علیه السّلام ـ رسیده است.

یكی از ادلّه‌ی اولویت تعیینی اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ واستحقاق حتمی آن‎ها برای بیان علوم و مفاهیم قرآنی ـ گذشته از حدیث ثقلین كه سنّی و شیعه به سند و متن آن اعتقاد دارند ـ سخنان حضرت علی ـ علیه السّلام ـ در باره‌ی عظمت اهل بیت عصمت ـ علیهم السّلام ـ است؛ چنان كه آن حضرت در نهج‎البلاغه فرمود:
«هُم مَوضِعُ سِرّه ولَجَأ أَمره وعَیبَه‌ی عِلمه وموئل حِكَمِهِ وكُهوفُ كتبه و جبال دینه. بهم أَقام انحناء ظهره وأَذهب ارتعاد فرائصه»[1]و «لا یقاس بآل محمّد ـ صلّی الله علیه و آله ـ من هذه الأُمه‌ی أحَدٌ و لایُسوّی بهم مَن جَرَتْ نعمتهم علیه أَبداً. هُم أَساس الدّین و عماد الیقین... ولهم خصائص؛ حق‎الولایه‌ی وفیهم الوصیه‌ی والوراثه‌ی»[2]و «بنا یُستَعطی الهُدی ویُستَجلی العَمَی»[3]و «فیهم كرائم القران و هم كنوز الرحمان. إِن نَطَقوا صَدَقُوا و أِن صَمَتُوا لم یُسبَقوا»[4]و «هم عَیشُ العلم و مَوتُ الجَهل. یخبركم حلمُهم عن علمِهم و ظاهرهم عن باطنهم وَ صمتُهُم عن حِكمَ منطقهم. لایخالفون الحق ولا یختلفون فیه. هم دعائم الإسلام و ولائج الإعتصام، بهم عاد الحق إِلی نصابه وانزاح الباطل عن مقامه وانقطع لسانه عن مَنبَه‌ی. عَقَلوا الدین عَقلَ وِعایَه‌ی و رِعایه‌ی لاعقل سَماعٍ و رِوایه‌ی؛ فإِنّ رواه‌ی العلم كثیر و رعاتَه قلیل»[5]و «أِنّ اللّه تَبارك وتعالی طَهَّرنا وَ عَصَمَنا و جَعَلَنا شهداء علی خلقه و حجباً علی عباده و جَعَلَنا مع القران وَ جعل القرآن مَعَنا لانفارقه ولایفارقنا»[6]و «فأَین تذهبون وأَنّی تؤفكون... وبینكم عِتره‌ی نبیّكم و هم أَزمه‌ی الحق وَ أَعلام الدین وَالسِنه‌ی الصِدق، فَأَنزِلُوهم بأَحسَنِ مَنازل القرآن ورِدُوهُم وُرُود الهِیمِ العطاش. أَیّها الناس! خذوها عن خاتم النبیین ـ صلی اللّه علیه و آله ـ : أَنّه یموت مَن مات منّا ولیس بمیّت ویَبلی من بَلِیَ منّا ولیس ببالٍ»[7]و «نحن شجره‌ی النبوّه‌ی ومحطّ الرساله‌ی ومختلف الملائكه‌ی ومعادن العلم وینابیع الحِكم»[8]و «إنّا صنائع ربّنا والناس بعدُ صنائع لنا»[9].
فضائل علمی و عملی اهل ‎بیت ـ علیهم السّلام ـ بیش از آن تعدادی است كه در نهج‎البلاغه گردآوری شده است. هم‎چنین مجموع آن‎چه در كتاب مزبور آمده، به‎مراتب بیش از آن چیزی است كه نقل كردیم.
خلاصه‌ی روایات گذشته
مفاد آن‎چه كه درباره‌ی عظمت اهل ‎بیت ـ علیهم السّلام ـ یادآوری شد، عبارت است از:
1. خاندان معصوم رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ حامل اسرار خدا، و صندوق دانش او، و قرارگاه كتاب‎های آسمانی خدا و سلسله‌ی جبال دین اویند.
2. هیچ‎كس از امّت اسلامی، همتای اهل ‎بیت عصمت ـ علیهم السّلام ـ نیست و با آن‎ها سنجیده نمی‎شود. آنان پایه‌ی دین، و ستون یقینند.
3. هدایت به وسیله‌ی اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ عطا می‎شود و كوری باطنی انسان‎ها علاج می‎گردد.
4. حقیقت قرآن حكیم و آیات كریمه‌ی او درباره‌ی آن‎هاست و رموز آن در آن‎ها مستقر است و اینان، گنج‎های خدای رحمانند. اگر سخن بگویند، در گفتار خود صادقند و اگر ساكت شوند، چیزی آن‎ها را به سكوت محكوم نكرده است و مقهور هیچ مقام خارجی نبوده‎اند؛ بلكه چون خودشان صاحبان سخن و امیران كلامند، سخن گفتنْ اسیر آنان است و در اختیارشان قرار دارد؛ هرگاه مصلحت باشد، سخن می‎گویند و هر زمانی كه سخن گفتن مصلحت نباشد، ساكت هستند.
5. آن‎ها حیات دانشند و علم به كمك آن‎ها زنده است. درباره‌ی حقّ، نه مخالفند و نه مختلف؛ به یاری آنان حق به حدّ لازم خود بر می‎گردد و باطل از جایگاهش بر كنار می‎شود.اینان، دین خدا را عاقلانه در خود جای می‎دهند و دستورهای آن‎را رعایت می‎كنند و به شنیدن و گفتن بسنده نمی‎كنند.
6. خدا آنان را از گزند گناه نگاه داشته و شاهدان اعمال بندگان خود قرار داده و آن‎ها را با قرآن قرین و قرآن را با آن‎ها همراه ساخته است؛ به گونه‎ای كه هرگز قرآن را رها نمی‎كنند و قرآن نیز آنان را رها نمی‎كند.
7. هركس كه راهی جز راه خاندان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پیماید، گمراه است. زمامداران حق و پرچم‎های دین و زبان‎های صدق، حقیقت اهل بیت طهارت ـ علیهم السّلام ـ است و باید آن‎ها را به بهترین درجات قرآنی منزل داد و همانند شتران تشنه كام به كوثر زلال معرفت آنان وارد شد.
8. اگر ـ به ظاهرـ یكی ار آنان بمیرد، حقیقت ولایت و امامت او زنده است و حقیقت او هیچ‎گاه فرسوده نمی‎شود.
9. اهل بیت طهارت ـ علیهم السّلام ـ مخلوق و دست پرورده‌ی خدایند؛ ولی دیگران به این منظور پرورده می‎شوند كه از بركات و حسنات علمی و عملی آن ذات‎های نورانی بهره‎مند شوند.
علی ـ علیه السّلام ـ یگانه شناساننده‌ی قرآن
ادلّه‌ی اولویت تعیینی شخص امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ نسبت به امت اسلامی برای بیان علوم و مفاهیم قرآنی، سخنان آن امام همام ـ علیه السّلام ـ درباره‌ی شخصیت علمی خود اوست كه برخی از آن سخنان در حضور رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و با تقریر آن حضرت ـ صلّی الله علیه و آله ـ صادر شده است.
حضرت علی ـ علیه السّلام ـ در نهج‎البلاعه درباره‌ی خود چنین فرمود:
«أَرَی‎نور الوحى والرساله‌ی وأَشمّ ریح النبوّه‌ی»[10]و «إِنّى لعلی یقینٍ من ربّى وغیر شبهه‌ی من دینى»[11]و «ما شككتُ فی الحق مُذ أُریته»[12]و «وإِنّ معی لبصیرتى، ما لبّستُ ولا لُبِّسَ علىّ»[13]و «إِنَّ الكتاب لَمَعى مافارقته مذ صحِبتهُ»[14]و «بل اندمجت علی مكنون علم؛ لو بُحتُ به لَاضطربتم اضطراب الأَرشیّه‌ی فى الطَوِىّ البعیده‌ی»[15]و «فَاسْأَلُونى قبل أَن تفقدونى، فوالّذى نفسى بیده! لاتسألونى عن شىء فیما بینكم و بین الساعه‌ی ولا عن فئه‌ی تهدى مائه‌ی وتُضِلُّ مِأئَه‌ی إِلّا أَنبَأتكم بناعقها وقائدها وسائقها ومُناخ ركابها ومحطّ رحالها...»[16]و «أََنا بطرق السماء أََعلم منّى بِطُرُقِ الأَرض ولیس كلّ أصحاب رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله ـ من كان یسأَله ویستفهمه... وكان لایمرّ بى من ذلك شىء إِلّا سَأَلْتُ عنه وحفظته»[17]و «أَلَم أََعمَل فیكم بالثَقل‎الأكبر وأََترك فیكم الثقلَ‎الأََصغر»[18].
مناقب علمی و عملی حضرت علی ـ علیه السّلام ـ به مراتب بیش از آن مقداری است كه در نهج‎البلاغه آمده است؛ زیرا سراسر این كتاب شریف، بیان‎گر فضایل آن حضرت ـ علیه السّلام ـ است؛ چنان كه فضایل مزبور، بیش از منقول آن است.
مفاد روایات گذشته
خلاصه‌ی آن‎چه كه درباره‌ی عظمت علمی و عملی حضرت علی ـ علیه السّلام ـ نقل شد، عبارت است از:
1. حضرت علی ـ علیه السّلام ـ نور وحی و رسالت را با چشم ملكوتی خود می‎دید و بوی نبوّت را با شامّه‌ی درونی خویش استشمام می‎كرد. در نهان انسان صالح، حواس دیگری وجود دارد كه با برخی از آن‎ها بوهای غیبی را استشمام می‎كند؛ مانند استشمام بوی حضرت یوسف ـ علیه السّلام ـ توسط حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ : «إِنّی لأجد ریح یوسف لولا أَن تُفَنّدون».[19]
‎اهل‎بیت ـ علیهم السّلام ـ تنها شناساننده‌ی قرآن
با بعضی حواس نیز منظره‎های غیبی را می‎بیند؛ مانند دیدن جهنّم توسط صاحبان یقین: «كلّا لو تعلمون علم الیقین × لتروُنّ الجحیم»[20]ـ و با برخی حواس دیگر، صدای فرشتگان غیبی را می‎شنود؛ مانند شنیدن صدای بشارت فرشتگان از سوی مؤمنان استقامت كننده: «إِنّ الّذین قالو ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائكه‌ی أَلّا تخافوا ولا تحزنوا وَ أََبشِروا بالجنّه‌ی الّتی كنتم توعدون».[21]

2. یقین به حقانیّت اصول و فروع دین ـ كه در بین بندگان خدا كم‎تر وجود دارد ـ برای حضرت علی ـ علیه السّلام ـ حاصل بود و تحقّق آن از آسیب هر شبهه‎ای مصون بوده است.
3. آن حضرت ـ علیه السّلام ـ معارف الهی را با چشم ملكوتی خود مشاهده كرد. نه تنها با تفكر حصولی از آن‎ها آگاه شد، بلكه از همان لحظه‌ی ارائه‌ی ملكوت اشیا با یقین به سر می‎برد و هرگز گرفتار شك نشده بود.
4. بینش الهی آن حضرت ـ علیه السّلام ـ با وی بوده است. ایشان، نه خود مورد تلبیس قرار گرفت و نه دیگران را در اشتباه قرار داد.
5. قرآن كریم، همراه با آن حضرت ـ علیه السّلام ـ بود و هرگز او را رها نكرد.
6. اگر علمی را كه آن حضرت ـ علیه السّلام ـ داشت برای دیگران اظهار می‎كرد، مایه‌ی اضطراب و لرزش آنان می‎شد؛ مانند لرزش ریسمان در چاه عمیق.
7. آن حضرت ـ علیه السّلام ـ فرمود: پیش از ارتحال من، هر آن‎چه خواستید از من بپرسید. قسم به كسی كه جانم در دست اوست! هرگز از میان حوادثی كه اكنون تا قیامت رخ می‎دهد، چیزی سؤال نمی‎كنید و از گروهی ـ كه صدها نفر را هدایت می‎كند و صدها نفر را گمراه می‎سازد ـ نمی‎پرسید، مگر آن‎كه من شما را از همه‌ی خصوصیات «جلودار» و «محرّك» و از دیگر شؤون آن آگاه می‎كنم.


[1] . نهج‎البلاغه،خطبه‌ی 2، بند 11؛ آنها مواضع اسرار خدایند و ملجاء فرمانش، ظرف علم اویند و مرجع احكامش، پناهگاه كتابهای او هستند و كوه‌های استوار دین او، به وسیله آنان خمیدگی پشت دین راست نمود و لرزشهای وجود آن را از میان برد.
[2] . همان، خطبه‌ی 2؛ احدی از این امت را با آل محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ مقایسه نتوان كرد آنان كه ریزه‌خوار خوان نعمت آل محمدند با آنان برابر نخواهند بود. آنها اساس دینند و اركان یقین. ویژگی‌های ولایت و حكومت از آن آنهاست و وصیّت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و وراثت او در میان آنان.
[3] . نهج‎البلاغه، خطبه‌ی 144، بند 4.
[4] . همان، خطبه‌ی 154، بند 4؛ درباره آنها (اهل بیت(ع)) آیات كریمه‌ی قرآن نازل شده است، اینان گنج‌های علم خداوند رحمانند، اگر سخن گویند راست گویند، و اگر سكوت كنند كسی از آنان سبقت نگیرد.
[5] . همان، خطبه‌ی 239، بند 3؛ (آل محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ) مایه حیات علم و دانشند و مرگ نادانی، حلمشان شما را از علم و دانش‌شان آگاه می‌سازد و ظاهرشان و باطن‌شان. سكوت‌شان از حكمت و منطق‌شان را مطلع می‌گرداند، هرگز با حق مخالفت نمی‌كنند و در آن اختلاف ندارند، آنها اركان اسلامند و پناه‌گاه مرمد، به وسیله‌ی آنان حق به نصاب خود رسید و باطل ریشه‌كن گردید، و زبان باطل از بن بركنده شد، دین را درك كردند، دركی توأم با فراگیری و عمل نه تنها شنیدن و نقل كردن! زیرا راویان علم فراوانند و رعایت كنندگان و عمل كنندگان كم!
[6] . مستدرك نهج‎البلاغه، ص 183؛
[7] . نهج‎البلاغه، خطبه‌ی 87، بند 16؛ كجا می‌روید؟! رو به كدام طرف می‌كنید؟... در حالی كه عترت پیامبرتان در میان شما است آنها زمامهای حقند و پرچمهای دین و زبانهای صدق، آنها را در بهترین جائی كه قرآن را در آن حفظ می‌كنید (در دلها و قلوب پاك) و همچون تشنگانی برای سیراب شدن به سرچشمه‌ی زلال آنان هجوم آورید. ای مردم این حقیقت را از خاتم الانبیاء بیاموزید كه: هر كس از ما می‌میرد در حقیقت نمرده است و چیزی از ما كهنه نمی‌شود، پس آنچه نمی‌دانید مگوئید كه بسیاری از حقایق در اموری است كه انكار می‌كنید.
[8] . همان، خطبه‌ی 109، بند 38؛ ما شجره‌ی نبوتیم، جایگاه رسالت، و مركز رفت و آمد فرشتگان، معادن دانش و چشمه‌سارهای حكمت‌ها.
[9] . همان، نامه‌ی 28، بند 11؛ ما ساخته و پرورش یافته و رهین منت پروردگار خویش هستیم، ولی مردم پرورش یافته و تربیت شده‌ی مایند.
[10] . نهج‎البلاغه، خطبه‌ی 192، بند 120؛ من نور وحی و رسالت را می‌دیدم و نسیم نبوت را استشمام می‌كردم.
[11] . همان، خطبه 22، بند 6؛ من به پروردگار خویش یقین دارم و دردین و آیین خود گرفتار شك و تردید نیستم.
[12] . همان، خطبه‌ی 4، بند 5، حكمت 184؛ از آن زمان كه حق به من نشان داده شد، هرگز در آن شك نكردم.
[13] . همان، خطبه‌ی 137، بند 3؛ من بینائی خویش را به همراه دارم، چیزی را بر كسی مشتبه نكرده‌ام، و چیزی بر من نیز مشتبه نشده است.
[14] . همان، خطبه‌ی 122، بند 8؛ چه اینكه كتاب خدا با من است، من از هنگامی كه با آن آشنا شده‌ام از آن جدا نگشته‌ام.
[15] . همان، خطبه‌ی 5، بند 4؛ من از علوم و حوادثی آگاهم كه اگر گویم همانند طنابهای در چاه‌های عمیق به لرزه در آیید.
[16] . همان، خطبه 93، بند 3؛ بنابراین پیش از آن كه مرا از دست بدهید هرچه می‌خواهید از من بپرسید! سوگند به كسی كه جانم در دست قدرت اوست ممكن نیست از آنچه بین امروز تا قیامت واقع می‌شود و نه درباره‌ی گروهی كه صدنفر را هدایت و یا صدنفر را گمراه كنند از من پرسش كنید، جز آن كه از دعوت كننده و رهبر و آن كس كه زمام این گروه را به دست دارد و جایگاه خیمه و خرگاه و محل اجتماع آنها و آنان كه از گروهی كشته می‌شوند یا به مرگ طبیعی می‌میرند شما را آگاه می‌سازم.
[17] . همان، خطبه‌ی 210، بند 17؛ من به راه‌های آسمان از راه‌های زمین آشناترم، این طور نبود كه همه‌ی اصحاب پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از او پرسش كنند و استفهام نمایند... امّا من هرچه از خاطرم می‌گذشت از او می‌پرسیدم و حفظ می‌نمودم.
[18] . همان، خطبه‌ی 87، بند 17و 18؛ مگر من در بین شما به ثقل اكبر (قرآن) عمل نكردم و ثقل اصغر (عترت پیغمبر) را در بین شما باقی نگذاردم؟
[19] . سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 94؛ من بوی یوسف را احساس می‌كنم، اگر مرا به نادانی و كم‌عقلی نسبت ندهید.
[20] . سوره‌ی تكاثر، آیات 6 ـ 5؛ و كوه‌ها مانند پشم رنگین حلاجی شده می‌گردد! امّا كسی كه (در آن روز) ترازوهای اعمالش سنگین است.
[21] . سوره‌ی فصّلت، آیه‌ی 30؛ به یقین كسانی كه گفتند: پروردگار ما خداوند یگانه است، سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌شوند كه: نترسید و غمگین مباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی كه به شما وعده داده شده است!
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 20:44  توسط رضا  | 


8. آن حضرت ـ علیه السّلام ـ فرمود: به راه‎های آسمان غیب از راه زمین حسّ و شهادت آگاه‎ترم.
9. آن حضرت ـ علیه السّلام ـ فرمود: آیا من در میان شما به ثقل اكبر یعنی قرآن كریم عمل نكردم و آیا در بین شما ثقل اصغر یعنی عترت ـ علیهم السّلام ـ را به ودیعت ننهادم؟
یادسپاری مهم
قرآن كریم نیز علم صحیح و تفسیر ناب قرآن حكیم را بهره‌ی اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ می‎داند؛ زیرا طبق آیات «إِنّه لقران كریم ظ­ فی كتاب مكنون ظ­ لا یمسّها إِلّا المطهّرون» 1، تماس علمی با كتاب مكنون ـ كه باطن قرآن است و ظاهر قرآن نیز از آن پایین آمده است ـ فقط بهره‌ی پاك‎شدگان از نجاست وَهْم و رِجزِ خیال است كه همانا اهل بیت عصمت ـ علیهم السّلام ـ هستد.
بر اساس آیه‌ی «إِنّما یرید اللّه لیذهب عنكم الرجس أَهل البیت ویطهّركم تطهیراً»2 ، اهل بیت عصمت ـ علیهم السّلام ـ كه نه تنها از رجس گناه به دورند، بلكه از آثار رقیق آن نیز پاكند ـ شایسته‌ی تماس علمی با فرهنگ درونی و بیرونی قرآن كریم هستند. از این رو، تعریف و تبیین آنان نسبت به علوم و مفاهیم قرآن، بیانی ویژه است.
هماهنگی حقیقت علی ـ علیه السّلام ـ با حقیقت قرآن
خصوصیّت انسان كاملی ـ چونان علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ از لحاظ سخن گفتن درباره‌ی قرآن، با نقل گفتار كوتاهی از خود آن حضرت ـ علیه السّلام ـ روشن‎تر می‎شود.
«سهل بن حنیف انصاری» ـ كه از محبوب‎ترین یاران امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ بود ـ پس از بازگشت از «صفّین» در كوفه درگذشت. حضرت علی ـ علیه السّلام ـ پس از شنیدن خبر ارتحال سهل بن حنیف، چنین فرمود: «لو أَحَبَّنى جَبَل لتهافت»؛3 اگر كوه، محبّت مرا در خود جای دهد و دوست من شود، متلاشی می‎شود و فرو می‎ریزد.
«سید رضی» (رحمه‎اللّه) در شرح جمله‌ی مزبور، چنین گفته است:
محنت و اندوه او (كوه) افزوده می‎شود و مصیبت‎ها با شتاب به او رو می‎كنند و این‎كار، جز برای پارسایان و پرهیزگاران و نیكان و برگزیدگان حاصل نمی‎شود؛ یعنی خوبان، هدف تیر بلا و غمند! حضرت علی ـ علیه السّلام ـ در جای دیگر در این باره فرمود: «مَن أَحبّنا أَهل البیت ـ علیهم السّلام ـ فلیستعدً للفقر جلباباً»4 ؛نی هركس ما خاندان عصمت و طهارت ـ علیهم السّلام ـ را دوست داشته باشد، باید مهیّا و آماده‌ی در بركردن جامه‌ی فقر و روپوش تهی‏دستی باشد».
شرح جناب سید رضی (رحمه‎اللّه) قابل قبول است و برخی از شواهد نقلی نیز آن‎را تأیید می‎كند؛ لیكن معنای دقیق‎تر گفتار یاد شده، این است كه حقیقت انسان كامل با حقیقتِ قرآن، كاملاً هماهنگ است؛ چنان كه حدیث «ثَقَلَیْن» و جدا نبودن آن دو از یك‎دیگر و نیز همراهی قرآن با علی بن ابی‎ طالب ـ علیه السّلام ـ آن‎را تأیید می‎كند.
بنابراین، حكم ولایت و خلافت انسان كامل، حكم قرآن كریم است. پس، همان گونه كه حقیقت قرآن، فراتر از آن است كه كوه آن را تحمّل كند و نزول قرآن بر كوه، آن‎را متلاشی می‎كند، حقیقت ولایت انسان كامل نیز برتر از آن است كه بر كوه حمل شود؛ زیرا پذیرش كوه نسبت به امور مادی محسوس، محفوظ است، لیكن تحمّل آن نسبت به امور غیرمادی معلوم نیست؛ بلكه عدم آن معلوم است.
بنابراین، می‎توان معنای: «لو أَحَبّنى جبل لتهافت» را هماهنگ با معنای این آیه دانست: «لو أَنزلنا هذا القران علی جبلٍ لرأَیته خاشعاً متصدّعاً من خشیه‌ی اللّه وتلك الأَمثال نضربها للنّاس لعلّهم یتفكّرون5اگر این قرآن را بر كوهی فرو می‎فرستادیم، یقیناً آن (كوه) را از بیم خدا فروتن و از هم‎پاشیده می‎دیدی؛ و این مَثَل‎ها را برای مردم می‎زنیم، باشد كه آنان بیندیشند.
اگر چنین معنایی برای حدیث علوی ـ علیه السّلام ـ پذیرفته شود، به خوبی روشن می‎شود كه استحقاق آن حضرت ـ علیه السّلام ـ برای تحلیل معارف قرآنی، استحقاق تعیینی است؛ زیرا آن حضرت ـ علیه السّلام ـ قرآن ناطق است و بهترین راه شناخت هر چیزی، آن است كه آن شیء را از زبان خودش بشناسیم و معرفت قرآن از زبان امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ به منزله‌ی شناخت قرآن از زبان خود قرآن است.


1 . سوره‌ی واقعه، آیات 79 ـ 77.
2. سوره‌ی احزاب، آیه‌ی 33؛ خداوند فقط می‌خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.
3نهج‎البلاغه، حكمت 111 و 112.
4 . نهج‎البلاغه، حكمت 111 و 112.
5. سوره‌ی حشر، آیه‌ی 21؛ اگر این قرآن را بركوهی نازل می‌كردیم، می‌دیدی كه در برابر آن خاشع می‌شود و از خوف خدا می‌شكافد! اینها مثالهایی است كه برای مردم می‌زنیم، شاید در آن بیندیشند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 20:43  توسط رضا  | 

علی(ع)

امیر در زبان عربی به معنی فرمانده، سلطان و رهبر است. بعد از اسلام، کسانی را که از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و خلفا به فرماندهی ماموریت‌های جنگی منصوب می‌شدند امیر می‌نامیدند. اما عنوان «امیرالمومنین» به معنی خلیفه و فرمانده کل قوای اسلام و پیشوای مومنان است.

 به اعتقاد علمای شیعه، «امیرالمومنین» عنوانی است که خدای تعالی به علی بن ابی طالب داده و هیچ کس دیگر، چه قبل و چه بعد از او، برازنده این لقب نیست. در حدیثی آمده است که پیامبر به اصحاب خود فرمود:«هنگام سلام به علی، او را امیرالمومنین خطاب کنید.» و در حدیث دیگری آمده است که:« خدا علی علیه السلام را امیرالمومنین نامیده است».

 از حضرت صادق علیه السلام سئوال شد:«آیا به حضرت قائم ، لقب « امیرالمومنین » خطاب می‌شود؟» فرمود:«نه، این عنوان مخصوص علی علیه السلام است؛ هیچ‌کس، نه قبل از او و نه پس از او، سزاوار نیست به این نام نامیده شود، و هر کس چنین ادعایی کند کافر است». از اهل سنت نیز درباره اعطای لقب امیرالمومنین به امام علی روایات بسیاری در دست است؛ از جمله: ابونعیم اصفهانی در حیله الاولیاء از انس بن مالک روایت کرده است که رسول خدا درباره علی علیه السلام فرمود:«او امیرالمومنین و پیشوای نیکوکاران و فرمانده سواران مجاهد و خاتم اوصیاء است». نیز از ابن مردویه اصفهانی، از دانشمندان اهل سنت، نقل شده است که: جبرئیل در محضر رسول خدا علی علیه السلام را امیرالمومنین خواند. از ام سلمه روایتی نیز در این باره رسیده است. ولی در ظاهر، بنا بر عقیده اهل سنت، هر مسلمانی که به اجماع یا وصایت یا شوری برای امامت و فرماندهی کل قوای اسلام انتخاب شود، امیرالمومنین است. آنان می گویند این عنوان اولین بار بر خلیفه دوم عمر بن خطاب اطلاق شد و آنگاه در عهد خلفای راشدین دیگر و خلفای بنی امیه و بنی عباس نیز هر یک از خلفا «امیرالمومنین» خوانده می‌شدند. فقهای زیدی مذهب نیز این عنوان را حق شرعی هر امیر علوی می‌دانند که برای احقاق حق، قیام کند.

حضرت علی علیه السلام

امیرالمومنین، لقب اختصاصی امام علی علیه السلام روایات شیعه دلالت دارد بر اینکه لقب «امیرالمومنین» مخصوص علی بن ابیطالب علیه السلام است و بر هیچ کس جز او اطلاق نمی‌شود. (مگر در حال ضرورت و تقیّه.) این لقب حتی بر سایر ائمه و امام زمان علیه السلام نیز نباید اطلاق شود. خود رسول خدا صلّی الله و علیه و آله و سلّم این لقب را به امام علی داد و اولین کسانی که موظف شدند علی علیه السلام را با این لقب خطاب کنند، ابوبکر و عمر بودند. عبدالله بن عباس می گوید:« روزی با رسول خدا در یکی از کوچه های مدینه می رفتیم که علی ابن ابی طالب از راه رسید و به رسول خدا این گونه سلام کرد:« السلام علیک یا رسول الله و رحمه الله و برکاته (سلام بر تو ای رسول خدا، و رحمت و برکات خدا بر تو باد.( پیامبر نیز در پاسخ فرمود:«و علیک السلام یا امیرالمومنین (و بر تو سلام باد ای امیرالمومنین.( از لقبی که رسول خدا به علی بن ابی طالب داد، تعجب کردم و به پیامبر گفتم:« ای رسول خدا، آنچه درباره پسرعمویم، علی، گفتی، از روی محبت و دوستی شخصی با او بود یا لقبی از ناحیه خداوند؟» رسول خدا فرمود:« نه، به خدا سوگند، آنچه درباره علی گفتم، با چشم خودم دیده ام.» پرسیدم:« ای رسول خدا چه دیدید؟» پیامبر فرمود:« در شب معراج به هر دری از درهای بهشت نظر می‌کردم، روی آن نوشته شده بود: علی بن ابیطالب از هفتاد هزار سال پیش از خلقت آدم امیرالمومنین بوده است.» ابوذر علی علیه السلام را امیرالمومنین حقیقی می داند ابوذر غفاری به شدت بیمار شد تا آنجا که نزدیک بود از دنیا برود. در این شرایط علی بن ابیطالب علیه السلام را به عنوان وصی برگزید و وصیتهای خود را به آن حضرت کرد. به او گفتند: اگر به امیرالمومنین عمر بن خطاب وصیت میکردی نیکوتر و بهتر بود. ابوذر گفت: به خدا سوگند، که به امیرالمومنین حقیقی و حق وصیت کردم. علی همان مربی و صاحب زمین است که آرامش زمین به وجود اوست و اگر از او جدا شوید، از زمین بیگانه و زمین نیز با شما بیگانه میشود. جبرئیل علی علیه السلام را امیرالمومنین می داند عبدالله بن عباس میگوید: نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم که علی بن ابیطالب وارد شد و به رسول خدا سلام کرد. رسول خدا در پاسخ سلام او فرمود: و علیک السلام یا امیرالمومنین و رحمه الله و برکاته (و بر تو سلام و رحمت و برکات الهی باد، ای امیرالمومنین(؛ حضرت علی علیه السلام گفت: در حالیکه تو زنده هستی به من امیرالمومنین میگویید؟ پیامبر فرمود: آری،در حال حیات من نیز ای علی تو امیرالمومنین هستی. دیروز در حالیکه من و جبرئیل با هم سخن می گفتیم تو بر ما گذشتی و سلام نکردی . جبرئیل گفت: چرا امیرالمومنین بر ما گذشت و سلام نکرد؟ به خدا سوگند اگر سلام کرده بود، ما خوشحال می شدیم و پاسخش را می دادیم. علی علیه السلام گفت: ای رسول خدا دیروز تو را با دحیه کلبی دیدم خلوت کرده ای و سخن میگوئید، نخواستم سخن شما را قطع کنم. پیامبرفرمود: او دحیه نبود او جبرئیل بود و من به جبرئیل گفتم: چگونه علی را امیرالمومنین نامیدی؟ جبرئیل گفت: خداوند در جنگ بدر به من وحی فرستاد که بر محمّد فرود بیایم و به او فرمان دهم که به علی بن ابیطالب امیرالمومنین فرمان دهد میان دو صف لشگر حاضر شود و قدرت نمایی کند که خداوند او را در آسمان امیرالمومنین نهاده است. آنگاه رسول خدا ادامه داد: تو ای علی، امیرالمومنین در آسمان و زمین هستی جز کافر بعد از من کسی بر تو پیشی می گیرد و جز کافر پس ازمن از تو جدا نمی شود و آسمانیان تو را امیرالمومنین می نامند. خداوند علی را امیرالمومنین نامیده است حضرت علی علیه السلام می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در شب معراج که مرا به آسمان بردند در مقام قاب قوسین ) به قدر دو کمان یا نزدیکتر) که قرار گرفتم، خداوند به من وحی فرستاد و آنگاه فرمود: ای محمّد، علی بن ابی طالب را با عنوان امیرالمومنین بخوان، من هیچکس را قبل از او به این نام ننامیدم و هیچکس را نیز بعد از او به آن نام نخواهم نامید.

 

حضرت علی علیه السلام

رسول خدا صلی الله علیه و آله بر فراز منبر در ضمن گفتاری به مردم فرمود: ای مردم، خداوند مرا به عنوان رسول و فرستاده اش به سوی شما برانگیخت و به من فرمان داده که علی را به عنوان امیر بر شما بگمارم، پس هر کس که من پیامبر اویم علی امیر اوست. امیر بودن علی از ناحیه خداوند است. خداوند به من فرمان داده که این خبر را به شما اعلام کنم تا او را اطاعت و هر گاه شما را فرمان داد، گوش دهید. آگاه باشید هیچکدام از شما بر علی، امیر نیست نه در زمان حیات من و نه پس از مرگ من. خداوند علی را امیر شما قرار داد و او را امیرالمومنین نامیده است و پیش از او و پس از او هیچکس را امیرالمومنین ننامیده و نخواهد نامید.


پایگاه استاد حسین انصاریان


منابع: دایره المعارف تشیع، ج 2؛ المعارف و المعاریف ج 1 بحارالانوار، ج 37، ص 339، حدیث 81 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آبان1389ساعت 0:23  توسط رضا  | 

در فاصلۀ سي و دو فرسنگي شمال مدينه، جلگه وسيع و حاصلخيزي قرار داشت كه آنرا «وادي خيبر» مي‌ناميدند، ملّت يهود پيش از بعثت براي سكونت در آن نقطه دژهاي هفتگانه محكمي ساخته بودند. يهوديان آن منطقه بخاطر موقعيّت مناسب محلّ، در امور زراعت و جمع ثروت و تهيه سلاح، مهارت كاملي پيدا كرده بودند، جمعيت آن‌ها بالغ بر بيست هزار نفر بود كه در ميان آن‌ها جنگاوران بسياري به چشم مي‌خورد.[1] از آنجا كه يهوديان خيبر در توطئه‌هاي گذشتۀ مشركان،‌ ؟؟؟ به آن‌ها كمك كرده بودند، و در جنگ احزاب نيز با كمك‌هاي مالي يهود از تمام عربستان مشركان را جمع كرده بودند، پيامبر اسلام تصميم گرفتند كه اين كانون توطئه را بر چينند. لذا «غيله ليثي» را در مدينه جانشين خود قرار دادند و پرچم سفيدي به دست حضرت علي (عليه‌السّلام) داده و فرمان حركت را صادر نمودند. اين حركت در ماه صفر سال هفتم هجرت انجام شد.[2] دژهاي هفتگانۀ خيبر هر كدام نام مخصوصي داشتند كه عبارتند از: ناعم، قموص، كتيبه، نسطاة، شق، وطيح، سلالم. همچنين براي حفاظت از اين دژها، در كنار هر كدام از آن‌ها برج مراقبت ساخته شده بود، تا نگهبانان برج‌ها، جريان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند، و نوع ساختمان قلعه‌ها به گونه‌اي بود كه ساكنان آن‌ها بر بيرون قلعه تسلّط كامل داشتند و با منجنيق و غيره مي‌توانستند دشمن را سنگباران كنند.[3] پس از فتح قلعه‌هاي ناعم و قموص سپاهان اسلام به طرف دژهاي وطيح و سلالم يورش آوردند ولي با مقاومت سرسختانه يهود در بيروت قلعه روبه رو شدند، از اينرو سربازان دلير اسلام با جانبازي و دادن تلفات سنگين نتوانستند پيروز شوند و بيش از ده روز با جنگاوران يهود دست و پنجه نرم كرده، و هر روز بدون نتيجه باز مي‌گشتند. در يكي از روزها «ابوبكر» مأمور فتح گرديد و با پرچم سفيد تا لب دژ آمد، مسلمانان نيز به فرماندهي او حركت كردند، ولي پس از مدّتي بدون نتيجه بازگشتند و فرمانده و سپاه هر كدام گناه را به گردن يكديگر انداختند. روز ديگر فرماندهي لشكر به عهده «عمر» واگذار شد. او نيز داستان دوست خود را تكرار نمود و پس از بازگشت از صحنه نبرد، با توصيف دلاوري و شجاعت فوق العاده رئيس دژ «مرحب» ياران پيامبر را مرغوب مي‌ساخت.[4] در اين موقعيت حسّاس كه همه به شدّت از اوضاع پيش آمده ناراحت بودند، پيامبر افسران و دلاوران ارتش را جمع كرد و فرمود: «لَاُعْطِيَنَّ الرّايَةَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّه اللهُ وَ رَسُولُه يَفْتح اللهُ عَلي يَدَيْهِ لَيْسَ بفَرّار» اين پرچم را فردا بدست كسي مي‌دهم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر هم او را دوست مي‌دارند و خداوند اين دژ را بدست او مي‌گشايد. او مردي است كه هرگز پشت به دشمن نكرده و از صحنه نبرد فرار نمي‌كند.[5] اين جمله كه حاكي از فضيلت و برتري معنوي و شهامت آن سرداري است كه مقدر بود فتح و پيروزي به دست او صورت بگيرد، غريوي از شادي توأم با اضطراب و دلهره در ميان ارتش اسلام برانگيخت. هنگامي كه حضرت امير (عليه‌السّلام) اين سخن را از پيامبر شنيد، با دلي پر از شوق چنين گفت: «اَللّهُمَّ لا مُعْطِي لِما مَنَعْتَ وَ لا مانِعَ لِما أَعْطَيْتَ» «خداونداً هيچ بخشنده‌اي براي آنچه كه تو منع كردي نيست و هيچ كسي نمي‌تواند آنچه را كه تو عطا كردي، منع كند»[6] فردا وقتي پيامبر سراغ علي (عليه‌السّلام) را گرفت، گفتند: او دچار درد چشم است. پيامبر دستي بر ديدگان او كشيدند و در حق او دعا نمودند، سپس به وي دستور پيشروي دادند و يادآوري كردند كه قبل از جنگ نمايندگاني را به سوي سران دژ اعزام بدارد و آن‌ها را به اسلام دعوت كند، اگر نپذيرفتند آن‌ها را به وظايفشان تحت اداي اسلام از پرداخت جزيه و خلع سلاح آشنا سازد،‌[7] والا با آن‌ها بجنگد. حضرت امير زره محكمي بر تن كرد و «ذوالفقار» را حمايل كرد و هروله كنان بسوي دژ حركت كرد و پرچمي را كه پيامبر به او داده بودند، نزديك قلعه بر زمين نصب نمود، در اين لحظه در قلعه باز شد و دلاوران يهود از آن بيرون ريختند. نخست برادر مرحب «حارث» جلو آمد، هيبت نعره او آنچنان مهيب بود كه سربازان همراه حضرت بي‌اختيار عقب رفتند، ولي اميرالمؤمنين پا برجا ماند و بعد از لحظاتي جد مجروح حارث به روي خاك افتاد و جان سپرد. «مرحب» براي گرفتن انتقام برادر در حالي كه غرق در سلاح بود، و زره يماني بر تن و كلاهي كه از سنگ مخصوص تراشيده شده بود بر سر داشت، در حالي كه «كلاه خود» را روي آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجزخواني كرد. علي (عليه‌السّلام) نيز رجز زير را خواند: أَنَا اَّلذي سَمَّتْنِي أُمّي حَيْدَرَة ضَرْغامُ آجام وَ لَيْثُ قَسْوَرَة «من همان كسي كه مادرم مرا حيدر (شير) خوانده، مرد دلاور و شير بيشه‌ها هستم»[8] پس از رجزخواني صداي شمشيرها و جنگ اين دو تن وحشت عجيبي بر دل ناظران نهاده بود كه ناگهان شمشير برنده حضرت بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و كلاه خود و سنگ و سر را تا دندان به دو نيم كرد. با اين صحنه ساير دلاوران پا به فرار گذاردند و برخي در نبرد تك به تك كشته شدند. در اين ميان سپر علي (عليه‌السّلام) با ضربه‌اي از دستش افتاد، ايشان متوجه در دژ گرديد و آنرا از جاي خود كند، و تا پايان جنگ بعنوان سپر از آن استفاده كرد، پس از آنكه آنرا بر روي زمين افكند هشت نفر از نيرومندترين سربازان اسلام از جمله ابورافع، سعي كردند آنرا از اين رو به آنرو كنند نتوانستند.[9] در قلعه از جنس سنگ بوده و طول آن چهار ذرع و پهناي آن دو ذرع بوده است.[10] و در جواب مردي كه از حضرت سؤال كرد: آيا سنگيني آنرا احساس نمودي؟ فرمودند: به همان اندازه سنگيني كه از سپر خود احساس مي‌كردم.[11] و در پاسخ شخصي نيز فرمود: «ما قَلَعْتُها بِقوَّةٍ بَشَريّة وَ لكِن قَلَعْتُها بِقُوَّةٍ إلهيَّة وَ نَفْسٍ بِلِقاءِ رَبِّها مُطْمَئِنَّة مَرْضِيَّة»[12] «من هرگز آن در را با نيروي بشري از جاي نكندم، بلكه در پرتو نيروي خداوندي و با قلبي مطمئن به روز قيامت و راضي از آن،‌ انجام دادم» و اين چنين بود كه قلعه‌اي كه ده روز لشكر اسلام را معطل كرده بود، در لحظاتي نه چندان طولاني به دست امير مؤمنان علي (عليه‌السّلام) گشوده شد و لشكر اسلام به پيروزي قطعي رسيد، و تاريخ فضيلتي از فضائل حضرت را در خود ثبت نمود.


________________________________________ -[1] يعقوبي، احمد بن أبي يعقوب، تاريخ يعقوبي، چاپ بيروت، دار الصادر، بي‌تا، چاپ اوّل، ج2، ص 56. [2]- الموسوعة الكبري في غزوات النبي الاعظمف ج4، ص 9. [3] - الحلبي، ابوالفرج نورالدين علي، السّيرة الحلبيه، چاپ بيروت، 1422ه.ق، چاپ اوّل، دارالكتب العلميه، ج3، ص 48. [4] - الطبري، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ طبري،‌ چاپ بيروت، چاپ دوم، روانح التراث العربي، 1387ه.ق، ج3،‌ص 12. [5]- السيرة الحلبيه، ج3، ‌ص 51. [6] - بحارالانوار، ج21، ص 21. [7] - مجلسي، محمدباقر؛ بحارالانوار، چاپ بيروت، مؤسسه الوفاء،‌1403ه.ق، چاپ دوم، جلد 21، ص 29. [8] - السيرة الحلبيه، ج3، ص 55. [9] - الطبري، تاريخ الطبري، ج3، ص 13. [10]- السيرة الحلبيه، ج3، ص 54. [11]- الفقيه، محمد محسن؛ الموسوعة الكبري في غزوات النبي الأعظم، چاپ بيروت، 1418ه.ق، چاپ اول، مؤسّسه الفقيه، ج4، ص 73. [12]- بحارالانوار، ج 21، ص 40.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 22:59  توسط رضا  | 

عموهای حضرت علی : حارث كه كنيه عبد المطلب از او نام گرفته شد و قثم، كه مادرشان صفيّه دختر جندب از فرزندان عامر بن صعصعه بود؛ و زبير و عبد اللّه و مقوّم كه عبد الكعبه است، مادر اين چهار نفر فاطمه دختر عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بود؛ و حمزه كه مادرش هاله دختر اهيب بن عبد مناف بن زهره است؛ و عباس و ضرار كه مادرشان نتيله دختر جناب بن كليب بن نمر بن قاسط است؛ و ابو لهب كه نامش عبد العزّى مادرش لبنى دختر هاجر بن مناف بن ضاطر خزاعى است؛ و غيداق كه همان حجل است و مادرش ممنّعه دختر عمرو بن مالك بن نوفل خزاعى است‏[1] .
عمه های حضرت علی : 1- عاتكه 2- اميمه 3- بيضاء (امّ حكيم) 4- برّه 5- صفيّه 6- اروى [2] .
دائی حضرت علی : حنین بن اسد بن هاشم [3].
خاله حضرت: خالده خاله حضرت علی [4].
خواهر و برادر امام علی : فاخته ( ام هانی ) و جمانه خواهران آن حضرت[5]، و طالب و عقیل و جعفر[6] برادران او بودند.

[1] - تاریخ یعقوبی، ج1 ، ص 326 .

[2] - همان

[3] - جمهرة انساب العرب، ص 14 .

[4] - بحار الانوار، ج 42 ص 121.

[5] - اعلام الوری، ج1 ص 282 .

[6]- امتاع الاسماع، ج 6 ص 276 .

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 17:49  توسط رضا  | 

در فاصلۀ سي و دو فرسنگي شمال مدينه، جلگه وسيع و حاصلخيزي قرار داشت كه آنرا «وادي خيبر» مي‌ناميدند، ملّت يهود پيش از بعثت براي سكونت در آن نقطه دژهاي هفتگانه محكمي ساخته بودند. يهوديان آن منطقه بخاطر موقعيّت مناسب محلّ، در امور زراعت و جمع ثروت و تهيه سلاح، مهارت كاملي پيدا كرده بودند، جمعيت آن‌ها بالغ بر بيست هزار نفر بود كه در ميان آن‌ها جنگاوران بسياري به چشم مي‌خورد.[1]

از آنجا كه يهوديان خيبر در توطئه‌هاي گذشتۀ مشركان،‌ ؟؟؟ به آن‌ها كمك كرده بودند، و در جنگ احزاب نيز با كمك‌هاي مالي يهود از تمام عربستان مشركان را جمع كرده بودند، پيامبر اسلام تصميم گرفتند كه اين كانون توطئه را بر چينند.

لذا «غيله ليثي» را در مدينه جانشين خود قرار دادند و پرچم سفيدي به دست حضرت علي (عليه‌السّلام) داده و فرمان حركت را صادر نمودند.

اين حركت در ماه صفر سال هفتم هجرت انجام شد.[2] دژهاي هفتگانۀ خيبر هر كدام نام مخصوصي داشتند كه عبارتند از: ناعم، قموص، كتيبه، نسطاة، شق، وطيح، سلالم. همچنين براي حفاظت از اين دژها، در كنار هر كدام از آن‌ها برج مراقبت ساخته شده بود، تا نگهبانان برج‌ها، جريان خارج قلعه را به داخل گزارش دهند، و نوع ساختمان قلعه‌ها به گونه‌اي بود كه ساكنان آن‌ها بر بيرون قلعه تسلّط كامل داشتند و با منجنيق و غيره مي‌توانستند دشمن را سنگباران كنند.[3]

پس از فتح قلعه‌هاي ناعم و قموص سپاهان اسلام به طرف دژهاي وطيح و سلالم يورش آوردند ولي با مقاومت سرسختانه يهود در بيروت قلعه روبه رو شدند، از اينرو سربازان دلير اسلام با جانبازي و دادن تلفات سنگين نتوانستند پيروز شوند و بيش از ده روز با جنگاوران يهود دست و پنجه نرم كرده، و هر روز بدون نتيجه باز مي‌گشتند.

در يكي از روزها «ابوبكر» مأمور فتح گرديد و با پرچم سفيد تا لب دژ آمد، مسلمانان نيز به فرماندهي او حركت كردند، ولي پس از مدّتي بدون نتيجه بازگشتند و فرمانده و سپاه هر كدام گناه را به گردن يكديگر انداختند. روز ديگر فرماندهي لشكر به عهده «عمر» واگذار شد.

او نيز داستان دوست خود را تكرار نمود و پس از بازگشت از صحنه نبرد، با توصيف دلاوري و شجاعت فوق العاده رئيس دژ «مرحب» ياران پيامبر را مرغوب مي‌ساخت.[4]

در اين موقعيت حسّاس كه همه به شدّت از اوضاع پيش آمده ناراحت بودند، پيامبر افسران و دلاوران ارتش را جمع كرد و فرمود: «لَاُعْطِيَنَّ الرّايَةَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّه اللهُ وَ رَسُولُه يَفْتح اللهُ عَلي يَدَيْهِ لَيْسَ بفَرّار» اين پرچم را فردا بدست كسي مي‌دهم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر هم او را دوست مي‌دارند و خداوند اين دژ را بدست او مي‌گشايد. او مردي است كه هرگز پشت به دشمن نكرده و از صحنه نبرد فرار نمي‌كند.[5]

اين جمله كه حاكي از فضيلت و برتري معنوي و شهامت آن سرداري است كه مقدر بود فتح و پيروزي به دست او صورت بگيرد، غريوي از شادي توأم با اضطراب و دلهره در ميان ارتش اسلام برانگيخت.

هنگامي كه حضرت امير (عليه‌السّلام) اين سخن را از پيامبر شنيد، با دلي پر از شوق چنين گفت: «اَللّهُمَّ لا مُعْطِي لِما مَنَعْتَ وَ لا مانِعَ لِما أَعْطَيْتَ» «خداونداً هيچ بخشنده‌اي براي آنچه كه تو منع كردي نيست و هيچ كسي نمي‌تواند آنچه را كه تو عطا كردي، منع كند»[6]

فردا وقتي پيامبر سراغ علي (عليه‌السّلام) را گرفت، گفتند: او دچار درد چشم است. پيامبر دستي بر ديدگان او كشيدند و در حق او دعا نمودند، سپس به وي دستور پيشروي دادند و يادآوري كردند كه قبل از جنگ نمايندگاني را به سوي سران دژ اعزام بدارد و آن‌ها را به اسلام دعوت كند، اگر نپذيرفتند آن‌ها را به وظايفشان تحت اداي اسلام از پرداخت جزيه و خلع سلاح آشنا سازد،‌[7] والا با آن‌ها بجنگد.

حضرت امير زره محكمي بر تن كرد و «ذوالفقار» را حمايل كرد و هروله كنان بسوي دژ حركت كرد و پرچمي را كه پيامبر به او داده بودند، نزديك قلعه بر زمين نصب نمود، در اين لحظه در قلعه باز شد و دلاوران يهود از آن بيرون ريختند. نخست برادر مرحب «حارث» جلو آمد، هيبت نعره او آنچنان مهيب بود كه سربازان همراه حضرت بي‌اختيار عقب رفتند، ولي اميرالمؤمنين پا برجا ماند و بعد از لحظاتي جد مجروح حارث به روي خاك افتاد و جان سپرد. «مرحب» براي گرفتن انتقام برادر در حالي كه غرق در سلاح بود، و زره يماني بر تن و كلاهي كه از سنگ مخصوص تراشيده شده بود بر سر داشت، در حالي كه «كلاه خود» را روي آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجزخواني كرد.

علي (عليه‌السّلام) نيز رجز زير را خواند: أَنَا اَّلذي سَمَّتْنِي أُمّي حَيْدَرَة ضَرْغامُ آجام وَ لَيْثُ قَسْوَرَة «من همان كسي كه مادرم مرا حيدر (شير) خوانده، مرد دلاور و شير بيشه‌ها هستم»[8]

پس از رجزخواني صداي شمشيرها و جنگ اين دو تن وحشت عجيبي بر دل ناظران نهاده بود كه ناگهان شمشير برنده حضرت بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و كلاه خود و سنگ و سر را تا دندان به دو نيم كرد.

با اين صحنه ساير دلاوران پا به فرار گذاردند و برخي در نبرد تك به تك كشته شدند. در اين ميان سپر علي (عليه‌السّلام) با ضربه‌اي از دستش افتاد، ايشان متوجه در دژ گرديد و آنرا از جاي خود كند، و تا پايان جنگ بعنوان سپر از آن استفاده كرد، پس از آنكه آنرا بر روي زمين افكند هشت نفر از نيرومندترين سربازان اسلام از جمله ابورافع، سعي كردند آنرا از اين رو به آنرو كنند نتوانستند.[9]

در قلعه از جنس سنگ بوده و طول آن چهار ذرع و پهناي آن دو ذرع بوده است.[10] و در جواب مردي كه از حضرت سؤال كرد: آيا سنگيني آنرا احساس نمودي؟ فرمودند: به همان اندازه سنگيني كه از سپر خود احساس مي‌كردم.[11]

و در پاسخ شخصي نيز فرمود: «ما قَلَعْتُها بِقوَّةٍ بَشَريّة وَ لكِن قَلَعْتُها بِقُوَّةٍ إلهيَّة وَ نَفْسٍ بِلِقاءِ رَبِّها مُطْمَئِنَّة مَرْضِيَّة»[12]

«من هرگز آن در را با نيروي بشري از جاي نكندم، بلكه در پرتو نيروي خداوندي و با قلبي مطمئن به روز قيامت و راضي از آن،‌ انجام دادم» و اين چنين بود كه قلعه‌اي كه ده روز لشكر اسلام را معطل كرده بود، در لحظاتي نه چندان طولاني به دست امير مؤمنان علي (عليه‌السّلام) گشوده شد و لشكر اسلام به پيروزي قطعي رسيد، و تاريخ فضيلتي از فضائل حضرت را در خود ثبت نمود. -

[1]يعقوبي، احمد بن أبي يعقوب، تاريخ يعقوبي، چاپ بيروت، دار الصادر، بي‌تا، چاپ اوّل، ج2، ص 56.

[2]- الموسوعة الكبري في غزوات النبي الاعظمف ج4، ص 9.

[3]- الحلبي، ابوالفرج نورالدين علي، السّيرة الحلبيه، چاپ بيروت، 1422ه.ق، چاپ اوّل، دارالكتب العلميه، ج3، ص 48.

[4]- الطبري، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ طبري،‌ چاپ بيروت، چاپ دوم، روانح التراث العربي، 1387ه.ق، ج3،‌ص 12.

[5]- السيرة الحلبيه، ج3، ‌ص 51.

[6]- بحارالانوار، ج21، ص 21.

[7] - مجلسي، محمدباقر؛ بحارالانوار، چاپ بيروت، مؤسسه الوفاء،‌1403ه.ق، چاپ دوم، جلد 21، ص 29.

[8] - السيرة الحلبيه، ج3، ص 55.

[9]- الطبري، تاريخ الطبري، ج3، ص 13.

[10]- السيرة الحلبيه، ج3، ص 54.

[11]-الفقيه، محمد محسن؛ الموسوعة الكبري في غزوات النبي الأعظم، چاپ بيروت، 1418ه.ق، چاپ اول، مؤسّسه الفقيه، ج4، ص 73.

[12]-بحارالانوار، ج 21، ص 40.

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 10:31  توسط رضا  | 

علّت عدم ذكر نام علي(ع) در قرآن، ممكن است موارد زير باشد:
1 - بناي قرآن همواره بر اين است كه مسايل را به صورت اصول كلي بيان كند و حتي‏الامكان وارد جزييات نشود كه اين خود بنا به مصالح و حكمت‏هايي است
2- شايد خداوند تبارك و تعالي نمي‏خواسته است در چنين مسأله‏اي كه بالاخره هوا و هوس‏ها دخالت مي‏كند، مطلب به صورت صريح ذكر شود چرا كه ممكن بود با توجيه و با بهانه‏هايي همچون اجتهاد و.... براي دستيابي به برخي مقاصد، حرمت كلام الهي شكسته گردد؛ همچنان كه اين امر در مورد سخنان پيامبر(ص) اتفاق افتاده است
مرحوم مطهري در كتاب امامت و رهبري مي‏فرمايند: «....اگر آيه‏اي هم به طور صريح در اين خصوص وجود داشت، باز آن را توجيه مي‏كردند. پيغمبر(ص) در گفتار خودش به طور صريح گفت: هذا علي مولاه. ديگر از اين صريح‏تر چه مي‏خواهيد؟!.....»
نقل شده است كه يك نفر يهودي، در زمان حضرت امير(ع) به قصد طعن و سركوفت مسلمانان به حوادث نامطلوب صدر اسلام اشاره كرده و مي‏گويد: «ما دُفِنْتُمْ نَبيَّكُمْ حَتّي اًّخْتَلَفْتُم فيهِ»؛ هنوز پيغمبرتان را دفن نكرده بوديد كه درباره‏اش اختلاف كرديد.
اميرالمؤمنين(ع) به او جواب خيلي عجيبي مي‏دهد، ايشان مي‏فرمايد: «اًّنّما اًّخْتَلَفْنا عَنْهُ لا فيهِ وَلكِنَّكُمْ ما جَفَّتْ أَرْجُلَكُمْ مِنَ البَحْرِ حَتّي قُلْتُمْ لِنَبِيِّكُمْ: اًّجْعَلْ لَنا اًّلهاً كَما لَهُمْ الهََْ، فَقالَ: اًِّنَّكُمْ قومٌ تَجْهَلُونَ»;{1}
ما درباره پيغمبر(ص) اختلاف نكرديم، اختلاف ما درباره دستوري بود كه از پيغمبر ما رسيده بود. ولي شما هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود كه از پيغمبرتان خواستيد كه همان اصل اول توحيدتان را زير پابگذاريد، گفتيد براي ما بتي بساز مثل اينها سپس فرمود شما گروهي نادان هستيد
3-يكي از ويژگي‏هاي قرآن، بيان تمامي مسايل گوناگون فقهي، اعتقادي، تاريخي و اخلاقي است: «...لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اًّلاّ في كِتابٍ مُبينِ»{2} و اين ويژگي جامعيت، از مصاديق اعجاز قرآن است.
قرآن كريم در جاي ديگري مي‏فرمايد: «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ في هذَا القرآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ...»;{3}
ما براي مردم در اين قرآن از هر نمونه‏اي - چيزي - بيان كرديم
از اين رو قرآن، اصول كلي را بيان فرموده است اما تبيين جزييات را به عهده پيامبر(ص) نهاده است
قرآن، در بسياري موارد از كنايه، مجاز و استعاره نيز استفاده كرده است. به گفته علماي علم معاني و بلاغت به كنايه سخن گفتن، از تصريح بهتر و رساتر است
بنابراين در قرآن به نام افراد و يا جزييات كم‏تر اشاره شده چنان كه نام‏هاي پيامبران بلكه اسامي صحابه و ياران پيامبر نيز نيامده است.
آنچه از نگاه قرآن اهميت دارد، ضرورت نبوت و امامت است اما تعيين مصداق آن، به شيوه‏هاي ديگر واگذار شده است
اگر در قرآن نامي از بيشتر پيامبران برده نشده است - تنها 26 تن نام برده شده‏اند - دليل آن نيست كه آنان پيامبر يا رسول نبوده‏اند زيرا قرآن خود مي‏فرمايد: «وَ لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مَنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ...»;{4}
پيش از تو رسولاني فرستاديم كه سرگذشت گروهي را براي تو ذكر كرديم و سرگذشت گروهي را ناگفته گذاشتيم
البته نام برخي از پيامبران به صورت اشاره و كنايه آمده است، به طور مثال نام اشموئيل با عنوان «وقال لهم نبيّهم»{5} آمده و نام حضرت خضر به عنوان «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا»{6} ذكر شده است
4- قرآن كريم درباره هيچ كس پس از پيامبر اكرم(ص) به اندازه حضرت علي سخن نگفته است، گرچه نام آن حضرت در قرآن به صراحت نيامده است، اما با عناوين و عبارات گوناگوني كه از تصريح كردن به نام آن حضرت تأثير بيشتري دارد، به آن حضرت اشاره نموده است مانند:
الف) «اًّنَّما وَلِيُّكُمْ الله وَ رَسُولُهُ والّذينَ آمَنُوا الّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاَْ وَ يُؤتُونَ الزَّكاَْ وَ هُمْ راكِعُونَ»;{7}
ولي شما خدا و رسول خدا و كساني هستند كه ايمان آورده‏اند و نماز را به پاداشته و زكات را در حال ركوع پرداخت مي‏نمايند
ب) آيه مباهله: «قُلْ تَعالَوا نَدْعُ أَبْنأَنا وَ أبْنأَكُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَكُمْ»;{8}
اي رسول بگو بياييد بخوانيم فرزندانمان را و فرزندانتان را و جانمان را و جانتان را... در اين آيه از علي به عنوان جان رسول خدا ياد شده است
ج) «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»;{9}
اين آيه، علي(ع) را كسي معرفي مي‏نمايد كه تمام علم كتاب نزد اوست
د) «أَطيعُوا الله وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْكُمْ».{10}
بنا به اين آيه شريفه هم، حضرت علي(ع) ولي امر بوده و اطاعت از او هم‏تراز اطاعت از خدا و رسول دانسته شده است
و ده‏ها آيه ديگر كه در جاي خود بحث شده و به اثبات رسيده است
آنچه يادآوري شد، گوياي اين واقعيت است كه در قرآن كريم، اگر چه نام حضرت علي برده نشده است اما تعبيراتي بهتر به جاي تصريح به نام آن حضرت آمده است و نبايد گمان كرد چون قرآن از آن حضرت نام نبرده پس ولايت ايشان اهميتي ندارد چرا كه اگر به قرآن و دستورهاي آن از اين منظر بنگريم، بايد بسياري از احكام و عقايد كه از اهميت خاصي نزد مسلمانان برخوردار است، از اهميّت چنداني برخوردار نباشد، در حالي كه چنين نيست
از ديدگاه مسلمانان پيروي از آنچه پيامبر فرموده است واجب است، چون دستورهاي آن حضرت مانند فرمان‏هاي خداوند است.
قرآن مي‏فرمايد: «...ما أتاكُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...»;{11}
آنچه رسول حق دستور دهد، بگيريد و هر چه نهي كند، واگذاريد
يكي از دستورهاي بسيار مهم پيامبر(ص) كه در جهت تفسير و تبيين آيات ياد شده صادر شده است، اطاعت و پيروي از علي است كه او را مدار حق و ولي و سرپرست مسلمانان پس از خودش معرفي فرموده است

1. نهج‏البلاغه، حكمت 317
2. سوره انعام، آيه 59
3. سوره اسرأ، آيه 89
4. سوره غافر، آيه 78
5. سوره بقره، آيه 248
6. سوره كهف، آيه 65
7. سوره مائده، آيه 55
8. سوره آل عمران، آيه 61
9. سوره رعد، آيه 43
10. سوره نسا، آيه 59
11. سوره حشر، آيه 7
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 23:41  توسط رضا  | 

سرزميني است كه در گذشته و آينده به سرزمين معجزه معروف بوده است و خواهد بود. فلاتي است وسيع كه اگر باران در آن مي باريد و به سرسبزي و خرمي مي گراييد و در آن آب فراوان يافت مي شد، بي شك غذا و پوشاك جهاني را فراهم مي ساخت.

حدود بيابانهاي آن را فقط وهم و گمان مي تواند قياس كند. اين سرزمين با همه پهناوري از ابتداي تكوين، ريگزاري است موّاج در دل صخره هايي سخت، كه باد آن را در فضا مي چرخاند و از سويي ديگر مي كشاند. آنجا همان سرزمين انقلاب است. اينجا و آنجا تپه هايي از ريگ بوجود آمده است كه دائماً بر اثر بادهاي سخت حركت و تغيير مي كنند، مي نشينند و پراكنده مي شوند و كوه هاي منفرد كم ارتفاع و خشك كه بر فراز ريگزار سوزان برافراشته اند. سطح اين سرزمين سوزان و سخت از سنگهاي سياه سوراخ سوراخ كه خود بقاياي آتشفشاني است پوشيده شده است بطوري كه گويي حرارت و آتش را هنوز در خود نهان دارند.

آنها سرزمين سوخته ناميده مي شود؛ نامي شايسته و در خور آن. اين سرزمين به هيچ روي شايسته زراعت و كشاورزي و سكونت نيست؛ زيرا كشاورزي عامل اصلي براي تجمع افراد بشمار مي رود. و با وجودي كه از سه جانب به دريا محدود است، گرم ترين و خشك ترين مناطق جهان محسوب مي شود.

در گوشه هايي از اين سرزمين سوخته، باراني اندك مي بارد، و كمي طراوت و سرسبزي به آن مي بخشد، و در چنان نقاطي مردم، پاس آن موسم را مي دارند و با همه دارايي خود از زن و فرزند و شتر به استقبال آن مي روند؛ ولي در اين ميان طبيعت بيكار نمي نشيند و گهگاه با باد سموم كه از بدترين بادهاي اين منطقه از جهان است تمام سرسبزي و خرمي آن مناطق را در مي نوردد و حتي حيات را تهديد مي كند. روي همين اصل شعرا، نسيم صبا را كه از جانب مشرق مي وزد در اشعار خود مي ستايد همچنانكه از بوي بهشت به وجد و سرور مي آيند!! امّا رودهاي آن، در اين سرزمين، رودخانه اي كه دائم در جريان باشد وجود ندارد؛ جز در پاره اي از نقاط آن كه همگام با فرو ريختن بارانها سيل هايي گهگاه در دل باديه روان مي شود، و مردم پيرامون آن سّدي مي بندند تا مگر آب آن را براي مدتي ذخيره كنند. امّا حيوانات آنجا چون ساير حيوانات مناطق ديگر زمين نيستند. خلقت آنها طوري است كه خداوند به آنها ساقي دراز عطا كرده تا به طي مسافات دور و دراز و سخت در بيابانهاي خشك و سوزان توانا باشند؛ همچنانكه به آنها سُميّ گرد عنايت فرموده است تا در شنها فرو نروند. و نيز به آنها تا حّد اعجاب، نيرو و توانايي در برابر سختي ها و دشواري هاي راه هاي سخت عنايت فرموده و به بردباري و تحمل در مقابل تشنگي و گرماي طاقت فرسا مخصوص كرده است و معده اي به آنها داده است كه براي روزهايي چند مي توانند در آن از آب ذخيره بردارند و اعراب باديه نشين كه شتر را به هزار نام مي خوانند در مواقع لزوم از ذخيره آب معده آن حيوان با وسايلي استفاده كنند!!

اَمّا گياهان آن، چيزي ندارد تا به وصف آيد، گياهاني خاردار با تيغهاي سخت و سوزان و ريشه اي لب تشنه از آب.

ولي خانه هاي آنها، خطاست اگر آنها را خانه بخوانيم، خيمه ها و چادرهايي كه باد سوزان در آن كوران مي كند تا جايي كه مي توان گفت درون آن با بيرونش يكي است، با اين وصف آنها را جز در مواردي خاص و اَماكِني مخصوص بر پا نمي دارند و بيهوده است اگر گمان شود آنها در جايي اقامت مي كنند زيرا آنها با بيابان گردي و خانه بدوشي پيمان ابدي بسته اند. مايه زندگي آنها در دو چيز سياه است: خرما و آب؛ به اضافه گوشتي كه بقدر امكان از شتري و يا گاه از شكاري كه به چنگ مي آوردند!

طبيعت صحرا، ساكنان خود را به جنگ و ستيز و قتل و غارت هميشه كه جزء جدايي ناپذير و اساس زندگي آنها محسوب مي شود واداشته است. آفتاب بر خانه هاي جزيرة العرب پوششي از چنان آتش سوزنده و جانگدازي مي افكند كه به ريگهاي داغ و تفتيده آن، مردمان فقير و بينواي صحرا، گرگهاي از پاي در آمده و گوسفندهاي كشته شده خود را بريان مي كنند.

بر بيابانهاي جزيرة العرب و منازل آن، درد كشنده و فشار رنج و بدبختي خيمه افكنده است؛ مناظر و چشم اندازهاي آن يكنواخت و يكسان است، از دل ريگزار تا درون آباديهاي پراكنده و اندك آن، آرزوهاي بربادرفته اي كه طبيعت صحرا به آن اجازه خودنمايي هم نمي دهد سايه افكنده است. طبيعت خشن، زندگي دردناك، وضعيت سخت و طاقت فرسا، قدرت تفكر و تدبر را از ساكنين صحرا سلب كرده است، تا بتوانند در سايه آن زندگي پر ادبار خود را سر و ساماني بخشند و طبعي ظريف و دلي رحيم داشته باشند. چه، چنين احساساتي در اماكن سرسبز و آب و هواي معتدل، و زندگي آرام و برخوردار از نعمت هاي زندگي يافت مي شود نه در محرومين از كمترين امكانات زندگي و ساكنين صحراي سوزان.

امّاكني را كه تا حّدي از نعمت آبادي برخوردار بودند نبايد بحساب آورد، چه، آنها دهكده هايي مسخره و بيغوله هايي تاريك در سرزمين سوخته و بياباني خشك و سوزان و بي انتها بيش نبودند كه بيخبران در آن سرگردان مي شدند، و راهنمايان و هدايتگران راه نيز راه را در آن گم مي كردند.

آباديهاي آن را بايد به حساب كم در مقابل كمتر، و سخت در برابر سخت تر گذاشت بلكه، بالاتر از اينها؛ چرا كه در مقابل هواي ناسازگار صحرا و طغيان فقر و فاقه و سختي معيشت و دوري راهها و بي خبري از پيشامدها و رويدادهاي جهان به استثناي طائف و يثرب كه به نسبت آبادتر و ثروتمندتر بودند، چنان بي اهميت و ارزش بودند كه گويي وجود خارجي ندارند.

اَمّا مكه، بتكده اي بيش نبود كه مردم آنجا به سوداگري تا آن اندازه خوگرفته بودند كه گاه جاني را در مقابل دادن ديناري مي گرفتند!!

زندگي سخت و ناگوار در جهنمي سوزان در شنزار، همراه با احساس تلخكامي در حال يأس و نااميدي كامل از فردا، قاموس زندگي جزيرة العرب است!

امّا انسان آن، آيا جاي شكفتي نيست كه در چنين سرزميني، با وجود اماكني سرسبز و خرم در خارج از محدوده آن، سرشار از غذا و پوشاك و آماده براي هر نوع زندگي كه فقط كافي است به سوي آن رخت عزيمت كشيد، انساني وجود داشته باشد؟!

وجود انسان در چنين سرزميني كه بين كوهها و درياها و بيابانهايش محصور شده است و آن را با جايي ديگر معاوضه نمي كند و حاضر به ترك سرزمين خود نيست، خود از معجزه صحرا است، معجزه اي كه پيش از قيام محمد صلي الله عليه و آله و انقلاب علي عليه السلام صورت گرفته است.

امّا نه هر چشمه ساري كه پر بركت شود،

و نه هر سرزميني كه به خرمي و سر سبزي گرايد، و نه نشاط شبانگاهي و نه نسيم صبا و نه ژاله صبحگاهي، و نه راحتي ها و خوشگذراني ها و شيريني ها و شهدها، و نه خنده طبيعت و شادي ها و نشاط در باغ و بوستان ها و حتي نه تمام نعمت هاي دنيا كه جزيرة العرب در آن روزگار از آن محروم بود، اگر به او مي دادند، همه و همه در برابر آنچه در سرزمين معجزات براي جهاني در شرف طلوع و ظهور بود ارزشي نداشت.

در آن روز چيزي بزرگتر و عظيم تر از همه اينها به دنيا عرضه شد. همگامي كه جهان هستي به صدا درآمد و زمانه به هم پيوند يافت و چشمه سارها، صاف و پاكيزه شد، ارزش زندگي آشكار شدو حقيقت وجود در انسانيت مطلق به هم پيوست و برتري نيكي و بزرگداشت طبيعت به كمك عناصر فضيلت نمودار شد و همگي در ساكن غار حراي مُحمّد بن عَبْدُالله صلي الله عليه و آله تجلّي كرد. اين دگرگوني همچنان ادامه يافت تا به برگزيده نيكان، مرد انقلابي بزرگ علي بن ابيطالب عليه السلام منتهي شد. اين بعثت و قيام مرد بزرگ اسلام و استمرار آن در پسر عموي بزرگش در قلب صحرا و در ميان ملتي كه ديناري در مقابل جاني مي دادند خود معجزه اي بزرگ بود؛ معجزه صحرا پس از محمد صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام ، گردانندگان انقلابهاي اجتماعي خير خواهانه آن زمان برضد بدبختي و درماندگي آن محيط.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 23:32  توسط رضا  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: به خدا سوگند، اگر بخواهم هر كدام از شما را به تمامى كارهايتان و رفت و آمدتان خبر دهم ، خواهم داد ولى مى ترسم كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره من كافر شويد.
بدانيد كه من اين اخبار را به عده اى كه از اين نظر مصون هستند خواهم داد.
و سوگند به آن خدائى كه پيامبر صلى الله عليه وآله را به حق به پيامبرى برگزيد و از ميان مردم انتخاب كرد، من جز سخن راست نمى گويم ، تمامى اينها را او (پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ) به من سپرده است ، جايگاه هلاكت هر هلاك شونده و نجات هر نجات يابنده و به سرانجام اين امر و (خلاصه ) هيچ مساءله اى نماند كه بر سرم بگذرد مگر اينكه در گوش من نهاد و به من تعليم نمود.
اى مردم : به خدا سوگند من شما را به هيچ طاعتى تشويق نمى كنم مگر اينكه خودم به آن سبقت مى گيرم و از هيچ معصيتى شما را دور نمى كنم مگر اينكه خودم زودتر از شما از آن دورى مى كنم 3
و در روايت ديگرى مى فرمود:
((سلونى عن اسرار الغيوب فاءنى وارث علوم الانبياء و المرسلين ؛ از من در مورد اسرار پنهانى بپرسيد كه من وارث علوم همه انبياء و مرسلين هستم .))
عباية بن ربعى گويد: حضرت على عليه السلام بسيار مى فرمود:
((سلونى قبل ان تفقدونى ؛ از من بپرسيد قبل از اينكه مرا نيابيد))، به خدا سوگند كه هيچ زمين سبز و يا خشكى نيست و نه گروهى كه صد نفر را گمراه كند و يا صد نفر را هدايت كند مگر اينكه من مى شناسم جلودار آن و محرك آن و سخنگوى آن را تا قيامت
علامه امينى رضوان الله عليه اين جمله را از حضرت امير عليه السلام نقل مى كند كه فرمود:

((سلونى و الله لا تسساءلونى عن شى ء يكون الى يوم القيامة الا اخبرتكم ؛ از من بپرسيد كه به خدا سوگند از هيچ حادثه اى تا قيامت نمى پرسيد مگر آنكه به شما خبر خواهم داد.))

مدارك از اهل سنت به نقل الغدير ج 6 ص 193: ابو عمر در جامع بيان العلم ج 1، ص 114، محب الطبرى فى الرياض ج 2، ص 198، تاريخ الخلفاء للسيوطى ، ص 124، الاتقان ، ج 2، ص 319، تهذيب التهذيب ، ج 7، ص 338، فتح البارى ، ج 8، ص 485، عمدة القارى ، ج 9، ص 167، مفتاح السعادة ، ج 1، ص 400.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 23:53  توسط رضا  | 

حضرت علی علیه السلام

ویژگی مردمی بودن

حضرت علی علیه السلام در بخش‎هایی از خطبه‎های خود به ویژگی‎های خود و حکومت بر حق خود می‎پردازد تا مردم، حق و باطل را آشکارا بشناسند و زلال حقیقت را به روشنی دریابند.

 

الف- ویژگی‎های حکومت امام

حضرت در خطبه سوم می‎فرماید:

فَما رَاعنی اِلا وَالنّاسُ کَعُرفِ الضَّبعِ الیّ، یَنثالونَ عَلیَّ مِن کُلِّ جانبٍ، حَتّی لَقد وُطیءَ الحَسنانِ، وَ شُقَّ عِطفایَ، مُجتمعینَ حَولی کَربیضَة الغَنم... 

«روز بیعت، فراوانی مردم، چون یال‎های پر پشت کفتار(1) بود، از هر طرف مرا احاطه کردند، تا آن که نزدیک بود حسن و حسین علیهماالسلام لگدمال گردند، و ردای من از دو طرف پاره شد، مردم چون گلّه‎های انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند.

اما آنگاه که بپاخاستم و حکومت را به دست گرفتم، جمعی پیمان شکستند،(2) و گروهی از اطاعت من سر باز زده از دین خارج شدند،(3) و برخی از اطاعت حق سر بر تافتند،(4) گویا نشنیده بودند سخن خدای سبحان را که می‎فرماید:

"سرای آخرت را برای کسانی برگزیدیم که خواهان سرکشی و فساد در زمین نباشند و آینده از آن پرهیزکاران است." (5)

آری! به خدا آن را خوب شنیده و حفظ کرده بودند، اما دنیا در دیده آنها زیبا نمود، و زیور آن چشم‎هایشان را خیره کرد.

 

ب- شرکت عموم اقشار جامعه در بیعت با امام

امام علی علیه السلام در خطبه 229 به ابعاد گسترده و گوناگون حکومت خود می‎پردازد و نقش اقشار گوناگون مردم را در انتخاب و بیعت به گونه شگفت‎آوری بیان می‎دارد که: مردم، امام را می‎خواستند و بدون اجبار و اکراهی به او رای دادند، و همه در انتخابات رهبری شرکت داشتند که این ویژگی مهم را دیگر حکومت‎ها نداشتند.

 "و بَسطتم یَدی فَکففتُهَا، وَ مَددتُموهَا فَقَبضتُهَا، ثمَّ تَداککتم علیَّ تَداکَّ الابل الهیم عَلی حیاضِها یَومَ وِردهَا، حتّی انقطعتِ النَّعلُ، وَ سَقَطَ الرَّداءُ، و وطیَ الضَّعیفُ، وَ بَلغَ من سرور النّاس بِبَیعَتِهم ایّایَ أَنِ ابتَهَجَ بهَا الصَّغیرُ، وَ هَدَجَ الیها الکبیرُ، وَ تَحَامَلَ نَحوَهَا العَلیلُ، وَ حَسَرت الیها الکِعَابُ."

دست مرا برای بیعت می‎گشودید و من می‎بستم، شما آن را به سوی خود می‎کشیدید و من آن را می‎گرفتم، سپس چونان شتران تشنه که به طرف آبشخور هجوم می‎آورند بر من هجوم آوردید، تا آن که بند کفشم پاره شد، و عبا از دوشم افتاد، و افراد ناتوان پایمال گردیدند، آنچنان مردم در بیعت با من خشنود بودند که خردسالان، شادمان و پیران برای بیعت کردن لرزان به راه افتادند. بیماران بر دوش خویشان سوار، و دختران جوان بی نقاب به صحنه آمدند.(6)

 

ویژگی‎های اخلاقی امام در حکومت

الف- آگاهی سیاسی

امام نسبت به آگاهی سیاسی و دوراندیشی خود در خطبه 6 نهج البلاغه فرمود:

"وَالله لا أکونُ کالضّبع: تَنامُ عَلی طُولِ اللّدمِ، حَتّی یَصِلَ إلیهَا طالبُهَا، وَ یَختِلهَا راصِدُهَا، وَ لکنّی أضربُ بالمُقبل الی الحَقّ المُدبرَ عَنهُ، وَ بِالسّامِع المُطیعِ العَاصی المُریبَ أبداً، حتّی یَأتی علیَّ یومی.

فَوالله مَا زِلتُ مَدفوعاً عَن حَقّی، مُستأثراً علیّ، مُنذُ قَبضَ اللهُ نَبیَهُ صَلی اللهُ عَلیهِ وَ سَلمَ حتّی یَوم النّاس هذا."

به خدا سوگند! از آگاهی لازمی برخوردارم و هرگز غافلگیر نمی‎شوم،(7) که دشمنان ناگهان مرا محاصره کنند و با نیرنگ دستگیرم نمایند، من همواره با یاری انسان حق طلب، بر سر آن می‎کوبم که از حق رویگردان است، و با یاری فرمانبر مطیع، نافرمان اهل تردید را درهم می‎کوبم، تا آن روز که دوران زندگانی من بسر آید.

پس، سوگند به خدا، من همواره از حق خویش محروم ماندم، و از هنگام وفات پیامبر تا امروز حق مرا از من بازداشتند و به دیگری اختصاص دادند.

حضرت علی علیه السلام

مبارزه با مفاسد اجتماعی

حضرت علی علیه السلام در سخنرانی دیگری، دشمن ستیزی و عشق و شجاعت خود را نسبت به ریشه کن کردن مفاسد اجتماعی در خطبه 24 اینگونه بیان می‎دارد.

" وَ لَعَمری مَا عَلیّ مِن قِتال مَن خَالفَ الحقَّ، وَ خَابطَ الغیَّ، مِن إدهان وَ لا إیهان.

فَاتَّقوا اللهَ عِبادَ اللهِ، وَ فِرّوا الی الله من الله، وَأمضوا فی الّذی نَهجَهُ لَکم، وَ قُومُوا بما عَصَبهُ بکم، فَعلّیٌ ضامنٌ لفلجکم آجلاً، إن لم تُمُنحُوهُ عَاجلاً.

سوگند به جان خودم، در مبارزه با مخالفان حق، و آنان که در گمراهی و فساد غوطه‎ورند، یک لحظه مدارا و سستی نمی‎کنم.

پس ای بندگان خدا! از خدا بترسید، و از خدا، به سوی خدا فرار کنید، و از راهی که برای شما گشوده؛ بروید، و وظائف و مقرراتی که برای شما تعیین کرده بپا دارید، اگر چنین باشید، علی(علیه السلام) ضامن پیروزی شما در آینده می‎باشد گرچه هم اکنون به دست نیاوردید. (8)

 

ب- سجایای اخلاقی

امام علی علیه السلام پس از جنگ نهروان و شناساندن معجزه‎ها و کرامت‎ها و شجاعت‎ها در نبرد آگاهانه با دشمن، سجایای اخلاقی و ویژگی‎های اخلاقی خود را در یک سخنرانی در خطبه 37 آشکارا بیان داشت.

" فَقُمتُ بِالامر حِینَ فَشِلُوا، وَ تَطلّعتُ حِینَ تَقبّعُوا، وَ نَطقتُ حِینَ تَعتوُا، وَ مَضیتُ بِنوراللهِ حِینَ وَقَفُوا. وَ کُنتُ أحفضهُم صَوتاً، وَ أعلاهُم فَوتاً، فَطرتُ بِعِنَانهَا، وَاستَبددتُ بِرِهَانِهَا . کالجَبلِ لاتُحرّکهُ القَواصفُ، وَلا تُزیلهُ العَواصفُ. لَم یَکن لأحَد فیَّ مَهمزٌ وَلا لِقائلٍ فیّ مَغمزٌ. الذّلیلُ عِندی عَزیزٌ حَتّی آخُذَ الحَقّ لَهُ، وَالقَویُّ عِندی ضَعیفٌ حَتّی آخُذَ الحَقّ منه.

رَضینَا عَن اللهِ قَضاءهُ، وَ سَلّمنا لله أمرهُ. أتَرانی أکذبُ عَلی رَسول الله(صلی الله علیه و آله)؟ و الله لأنَا اوّل مَن صَدقهُ، فَلا أکونُ اوّلَ مَن کَذبَ عَلیه. فَنَظرتُ فی أمری، فَاذَا طاعَتی قَد سَبقَت بَیعَتی، وَ إذا المیثاقُ فی عُنُقی لغَیری."

«آنگاه که همه از ترس سست شده، کنار کشیدند، من قیام کردم، و آن هنگام که همه خود را پنهان کردند من آشکارا به میدان آمدم، و آن زمان که همه لب فرو بستند، من سخن گفتم، و آن وقت که همه باز ایستادند من با راهنمایی نور خدا به راه افتادم. در مقام حرف و شعار صدایم از همه آهسته‎تر بود اما در عمل برتر و پیشتاز بودم، زمام امور را به دست گرفتم، و جلوتر از همه پرواز کردم، و پاداش سبقت در فضیلت‎ها را بردم.

همانند کوهی که تندبادها آن را به حرکت در نمی‎آورد، و طوفان‎ها آن را از جای بر نمی‎کند، کسی نمی‎توانست عیبی در من بیابد، و سخن چینی جای عیبجویی در من نمی‎یافت.

خوارترین افراد نزد من عزیز است تا حق او را باز گردانم، و نیرومندها در نظر من پست و ناتوانند تا حق را از آنها باز ستانم.

در برابر خواسته‎های خدا راضی، و تسلیم فرمان او هستم، آیا می‎پندارید من به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دروغی روا دارم؟ به خدا سوگند! من نخستین کسی هستم که او را تصدیق کردم، و هرگز اول کسی نخواهم بود که او را تکذیب کنم.

در کار خود اندیشیدم دیدم پیش از بیعت، پیمان اطاعت و پیروی از سفارش رسول خدا را بر عهده دارم، که از من برای دیگری پیمان گرفت. (9)

(پیامبر فرمود: اگر در امر حکومت کار به جدال و خونریزی کشانده شود، سکوت کن)

 

پی‎نوشت‎ها:

1- کفتار، حیوانی که فراوانی پشم گردن او ضرب المثل بود و اگر می‎خواستند فراوانی چیزی را بگویند با نام موهای یال کفتار مطرح می‎کردند.

2- ناکثین (اصحاب جمل) مانند: طلحه و زبیر .

3- مارقین (خوارج) به رهبری حرقوص پسر زهیر که به «ذوالثدیه» مشهور بود و جنگ نهروان را پدید آورد.

4- قاسطین، معاویه و یاران او که جنگ صفین را بر امام تحمیل کردند.

5- قصص، آیه 83 .

6- اسناد و مدارک این خطبه به شرح زیر است:

استیعاب، ج 2، ص 211، ابن عبدالبر (متوفای 338 هجری) / اسدالغابة ج 2، ص 61، ابن اثیر (متوفای 630 هجری) / کتاب الجمل، ص 143، شیخ مفید (متوفای 413 هجری) / کتاب الجمل (طبق نقل شیخ مفید)، واقدی (متوفای 207 هجری) / کتاب النهایة، ج 3، ص 318/ ج 1 ص 171، ابن اثیر (متوفای 630 هجری) / الامامة و السیاسة، ج 1، ص 154، ابن قتیبة (متوفای 276 هجری) .

7- ضَبُغ، یعنی «کفتار» که در اغفال شدن، ضرب المثل بود، با سر و صداهایی که شکارچیان به وجود می‎آوردند سر در لانه فرو برده، از خطرات پیرامون خود غافل می‎شد و شکار می‎گردید و آنگاه ضرب‎المثل برای انسان بی اطلاع گردید.

8- اسناد و مدارک این خطبه به شرح زیر است: 

النهایة، ج 3، ص 244 (ماده عصب)، ابن اثیر (متوفای 630 هجری) / شرح قطب راوندی، ج 1، ص 191، ابن راوندی (متوفای 573 هجری) / نسخه خطی ابن مودب، سال 499، هجری ص 20 / نسخه خطی نهج البلاغه: نوشته شده در سال 421 هجری، ص 22 / بحارالانوار، ج 8، ص 154 (قدیم): مرحوم مجلسی (متوفای 1110 هجری) .

9- اسناد و مدارک این خطبه به شرح زیر است:

کتاب أمالی، ص 134، شیخ صدوق (متوفای 380 هجری) / المحاسن و المساوی، ج 1، ص 85، بیهقی (متوفای 458 هجری) / اعجاز القرآن، ص 189، باقلانی (متوفای 372 هجری) / عقدالفرید، ج 1، ص 207، ابن عبدربه (متوفای 573 هجری) / شرح قطب راوندی، ج 1، ص 244، ابن راوندی (متوفای 573 هجری) / نسخه خطی نهج البلاغه، نوشته ابن مودب سال 499 هجری، ص 31 / نسخه خطی نهج‎البلاغه: نوشته شده سال 421 هجری،  ص 34 / بحارالانوار،  ج 39، ص 351، مرحوم مجلسی (متوفای 1110 هجری)

 

منبع:

امام علی علیه السلام و مسائل سیاسی، محمد دشتی، ج 2 .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 12:38  توسط رضا  | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

دلالت حديث غدير بر ولايت امير مؤمنان عليه السلام
 

معناي «مولي» به معناي «اولي» از ديدگاه اهل لغت

1 . الكلبي ، محمد بن السائب ، (متوفى 146 هـ)
2 . الفراء ، يحيي بن زياد ، (متوفاي 207هـ)
3 . أبي عبيدة ، معمر بن المثني ، (متوفاي 210هـ)
4 . الزجاج ، أبو اسحاق ، (متوفاي 311هـ)
5 . أبو بكر الأنباري (متوفاي 328هـ)‌‌‌
6 . أبو القاسم صاحب بن عُبّاد الطالقاني (متوفاي 385هـ)
7 . الدقيقي النحوي (متوفاي614هـ)
8 . إبن منظور الأفريقي (متوفاي 711هـ)
9 . أبو البقاء الكفوي (متوفاي 1094هـ)
10 . الحسيني الزبيدي (متوفاي 1205هـ)

«مولي» به معناي «اولي» از ديدگاه مفسران

1 . محمد بن اسماعيل بخاري (متوفاي 256هـ)
2 . أبو عبد الرحمن سلمي (متوفاي 412هـ)
3 . أبو القاسم القشيري (متوفاي 465هـ)
4 . علي بن احمد واحدي (متوفاي 468هـ)
5 . محمد بن فتوح حميدي (متوفاي 488هـ)
6 . ابن عطيه اندلسي (متوفاي 546هـ)
7 . بيضاوي (متوفاي 685هـ)
8 . أبو عبد الله قرطبي (متوفاي 671هـ)
9. نسفي (متوفاي 710هـ)
10 . علاء الدين خازن (متوفاي 725هـ)
11 . سعد الدين تفتازاني (متوفاي791هـ)
12 . فيروز آبادي ، متوفاي 817هـ)
13 . ابن عادل حنبلي (متوفاي880هـ)
14 . جلال الدين محمد بن احمد المحلي (متوفاي 854هـ)
15 . محمد علي شوكاني (متوفاي 1250هـ)
نتيجه

استنباط امامت از حديث غدير ، از ديدگاه علماي اهل سنت

1 . أبو حامد غزالي
2 . سبط ابن جوزي
3 . محمد بن طلحة شافعي (متوفاي 658هـ)

 

كلمه «ولي» در حديث غدير

الف : روايت نسائي از زيد بن ارقم
ب : بزار از سعد بن أبي وقاص
ج : ابن ماجه قزويني از براء بن عازب

 

معناي واژه «ولي» در فرهنگ خلفا

 

1. ابوبكر و عمر خود را «ولي رسول خدا» مي‌دانستند
2 . ابوبكر خود را «ولي امر مسلمين» مي‌دانست
3 . انتصاب عمر به عنوان ولي
4 . عمر ، خود را «ولي امر مسلمين» مي‌دانست
5 . آرزوي‌هاي عمر براي تعيين جانشين
6 . عمر ، ولايت بعد از خودش را به شوري واگذار كرد
7 . عبد الملك بن مروان ؛ عمر و عثمان را «ولي امر مسلمانان» مي‌دانست
8 . انتصاب فرمانداران به عنوان والي

شواهدي محكم بر اراده ولايت از حديث غدير

شاهد اول : مقارنه ولايت رسول خدا و ولايت امير مؤمنان عليه السلام
تفسير« النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِم‏» از نگاه مفسران اهل سنت
شاهد دوم : نزول آيه بلاغ قبل از قضيه غدير
شاهد سوم : نزول آيه اكمال ، بعد از قضيه غدير
شاهد چهارم : تبريك و تهنيت مردم به امير مؤمنان عليه السلام
شاهد پنجم : استدلال امير مؤمنان به حديث غدير
شاهد ششم : استدلال فاطمه زهرا (س) به حديث غدير
شاهد هفتم : حديث ثقلين در سياق حديث غدير
شاهد هشتم : اهتمام خدا و رسول او (ص) به حديث غدير
شاهد نُهم : جمله «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه»

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 0:36  توسط رضا  |