|
حقانیت شیعه |
|
سخنرانی فوق العاده زیبایی است / توصیه می کنم حتماْ دانلود کنید و با دقت گوش دهید سخنرانی دکتر عباسی را
چند روز پیش نشستی در قم در مسجد اهل بیت برگزار شد با عنوان نشست هم اندیشی طلاب عدالتخواه ومسئولین. هدف ازاین نشست سوال ومطالبه از مسئولین مختلف در سطوح مختلف کشوری وپرسش کردن درباره عملکردشان از آنها ودر بعضی مواقع هم دادن راهکار به این مسئولین میباشد. که انشالله ادامه خواهد داشت. در اولین جلسه از دکتر حسن عباسی به عنوان یکی از فرهیختگان حزب الله که در زمینه مطالبه از مسئولین وعدالتخواهی تجربه بسیار خوبی دارند دعوت شد که با دادن راهکار به برگزار کنندگان این نشست وتبیین برخی مسائل در حوزه مطالبه گری از مسئولین به این حرکت یاری برسانند.
در ابتدای جلسه حجت السلام والمسلمین دهقان مطالبی را بیان کردند وپس از ایشان طلبه سیرجانی به ایراد سخنرانی پرداختند و گوشه ای از اهداف حرکت عدالتخواهانه خود و بالاخص این نشست را تبیین کردند. وبعد از حاج آقای جهانشاهی نوبت به دکتر عباسی رسید. به همین جهت فایل صوتی کل مراسم را در اختیار شما دوستان عزیز قرار میدهیم: سخنرانی دکتر حسن عباسی بسیار زیباست توصیه می کنم حتماْ دانلود کنید _طلبه سیرجانی(بخش سوم) ودکتر عباسی(بخش اول): دانلود _دکترعباسی(بخش دوم): دانلود _دکتر عباسی(بخش سوم): دانلود
_دکتر عباسی(بخش چهارم): دانلود _دکتر عباسی(بخش پنجم) : دانلود _دکتر عباسی(بخش آخر): دانلود منبع : eshghali3.persianblog.ir و drhasanabbasi.ir نزول قرآن
قرآن مجموعه آيات و سورههاى نازل شده بر پيامبر اسلام است كه پيش
ازهجرت و پس از آن در مناسبتهاى مختلف و پيش آمدهاى گوناگون به طور
پراكندهنازل شده است.سپس گرد آورى شده و به صورت مجموعه كتاب در آمده است.
نزول قرآن تدريجى،آيه آيه و سوره سوره،بوده و تا آخرين سال حيات پيامبر
صلى الله عليه و آلهادامه داشته است.در دوران حيات پيامبر صلى الله عليه و
آله هرگاه پيش آمدى رخ مىداد يامسلمانان با مشكلى روبرو مىشدند،در ارتباط
با آن پيش آمد يا براى رفع آن مشكليا احيانا پاسخ به سؤالهاى مطرح
شده،مجموعهاى از آيات يا سورهاى نازلمىشد.اين مناسبتها و پيش آمدها را
اصطلاحا اسباب نزول يا شان نزولمىنامند،كه دانستن آنها براى فهم دقيق
بسيارى از آيات ضرورى است.اين نزولپراكنده،قرآن را از ديگر كتب آسمانى جدا
مىسازد. زيرا صحف ابراهيم و الواحموسى يك جا نازل شد و همين امر موجب عيب
جويى مشركان گرديد: و قال الذينكفروا لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة...
،كسانى كه كفر ورزيدهاند گفتند:چرا قرآنيك جا بر او نازل نگرديده؟...».در
جواب آنان آمده: كذلك لنثبتبه فؤادك و رتلناهترتيلا (1) ،اين
به خاطر آن است كه قلب تو را به وسيله آن استوار گردانيم و[از اين رو]آن را
به تدريجبر تو خوانديم».در جاى ديگر مىگويد: و قرآنا فرقناه لتقراه على
الناس على مكث و نزلناه تنزيلا (2) ،قرآنى كه با آياتش را از هم
جدا كرديم تا آن را با درنگ برمردم بخوانى و آن را به تدريج نازل كرديم».
به طورى كه از قرآن استنباط مىشود،حكمت تدريجى بودن نزول قرآن آن
استكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مسلمانان احساس كنند هم واره
مورد عنايتخاص پروردگارقرار دارند و پيوسته رابطه آنان با حق تعالى استوار
است و اين تداوم نزول باعثدل گرمى و تثبيت آنان را فراهم سازد. و اصبر
لحكم ربك فانك باعيننا... (3) ،و در برابردستور پروردگارت شكيبا
باش چرا كه مورد عنايت كامل ما قرار دارى...»اين قبيلدل گرمىهاى مداوم
براى پيامبر اسلام فراوان بوده است و در قرآن در موارد بسيارىبدان اشاره
شده است. آغاز نزول آغاز نزول قرآن در ماه مبارك رمضان و در شب قدر صورت گرفت: شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى و
الفرقان... (4) ، انا انزلناه في ليلة مباركة انا كنا
منذرين،فيها يفرق كل امر حكيم (5) ، انا انزلناه في ليلة
القدر... (6) . شب قدر-نزد اماميه-ميان دو شب مردد است:شب 21 و 23 ماه مباركرمضان.شيخ
كلينى از حسان بن مهران روايت كرده است گويد:از امام صادق عليه
السلامپرسيدم:شب قدر كدام است؟فرمود:«آن را در يكى از دو شب 21 و 23
جستجوكن».زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده فرمود:«شب 19 شب
تقدير است،شب21 شب تعيين و شب 23 شب ختم و امضاى امر است» (7)
.شيخ صدوق مىگويد: «مشايخ ما اتفاق نظر دارند كه ليلة القدر،شب 23 ماه رمضان است»
(8) .اين شب را«ليلة الجهنى»نيز گويند به شرحى كه در حديث ابو حمزه
ثمالى آمده است (9) . سه سال تاخير نزول آغاز وحى رسالى(بعثت)در 27 ماه رجب،13 سال پيش از هجرت(609ميلادى)بود
(10) ،ولى نزول قرآن به عنوان كتاب آسمانى،سه سال تاخير داشت.اينسه
سال را به نام«فترت» (11) مىخوانند.پيامبر صلى الله عليه و
آله در اين مدت دعوت خود را سرىانجام مىداد تا آيه فاصدع بما تؤمر
(12) نازل شد و دستور اعلان دعوت را دريافتكرد (13) .ابو
عبد الله زنجانى گويد: «پس از نزول آيه اقرا باسم ربك الذي خلق...»
(14) تا مدتسه سال قرآن نازل نشد و اين مدت را فترت وحى
مىنامند،سپس قرآن به صورتتدريجى نازل گرديد كه مورد اعتراض مشركين قرار
گرفت» (15) .چنان كه در آيه لو لانزل عليه القرآن جملة واحدة
(16) به آن اشارت رفت. مدت نزول مدت نزول تدريجى قرآن بيستسال است.نزول قرآن سه سال بعد از بعثتآغاز و
تا آخرين سال حيات پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه داشت.ابو جعفر محمد بن
يعقوبكلينى رازى(متوفاى 328)حديثى آورده است كه حفص بن غياث ازامام جعفر
صادق عليه السلام مىپرسد:با آن كه نزول قرآن در مدت 20 سال بوده،چراخداوند
فرموده است: شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن (17) محمد بن مسعود
عياشىسمرقندى(متوفاى 320)از ابراهيم بن عمر صنعانى نقل مىكند كه به
حضرتامام صادق عليه السلام عرض كرد:چگونه قرآن در ماه رمضان نازل گرديده
با آن كه در مدتبيستسال نازل شده است؟ (18) على بن ابراهيم
قمى مىگويد:از امام صادق عليه السلام سؤالشد:چگونه قرآن در ماه رمضان
نازل گرديد،با آن كه در طول بيستسال نازلشده است؟ (19) امام
صادق عليه السلام در روايات مذكور تصريح فرمودند:«...ثم نزل في طولعشرين
عاما...»كه ابن بابويه صدوق (20) و علامه مجلسى (21)
و سيد عبد الله شبر (22) وديگران اين نظر را برگزيدهاند
(23) . سعيد بن مسيب،(متوفاى 95)،از بزرگان تابعين و از فقهاى سبعه
مدينه،مىگويد:قرآن بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در سن 43 سالگى
نازل شد (24) و اين غير از بعثتاست كه به اتفاق امت در سن 40
سالگى بوده است.واحدى نيشابورى از عامر بنشراحيل شعبى،از فقها و ادباى
تابعين(20-109)،نقل مىكند كه گفته است: «مدت نزول قرآن حدودا بيستسال بوده است» (25) ،و نيز امام
احمد بن حنبل از وىنقل مىكند كه گفته است:«نبوت پيامبر صلى الله عليه و
آله در سن چهل سالگى بوده است و پس ازسه سال،قرآن در مدت بيستسال نازل
شده»و ابو الفداء،معروف به ابن كثير مىگويد:«سند اين نقل كاملا صحيح
است» (26) .ابو جعفر طبرى از عكرمه روايت كردهكه ابن عباس
گفته است: «نزول قرآن،از آغاز تا پايان،بيستسال به طول انجاميد» (27)
. ابو الفداء اسماعيل بن كثير دمشقى(متوفاى 774)از محمد بن اسماعيل
بخارىحديثى مىآورد كه ابن عباس و عايشه گفتند:«قرآن به مدت ده سال در مكه
و دهسال در مدينه نازل شد»و نيز از ابو عبيد قاسم بن سلام روايتبيستسال
نزول قرآنرا آورده و در پايان گفته است: «هذا اسناد صحيح» (28)
. در اين جا سه پرسش مطرح مىشود: -چگونه نزول قرآن يا آغاز نزول آن در شب قدر بوده است در حالى كه
بعثتپيامبر در 27 رجب با پنج آيه از اول سوره علق آغاز شد؟ -چگونه نزول قرآن در شب قدر انجام گرفته است در حالى كه قرآن در
مدتبيستسال، نجوما يعنى هر چند آيه و در مناسبتهاى مختلف و پيش
آمدهاىگوناگون،نازل شده است؟ -كدام آيات يا سوره براى نخستين بار بر پيامبر نازل شده است؟اگر اولين
آيات يااولين سوره، سوره علق و پنج آيه از ابتداى آن است،چرا به سوره
حمد«فاتحة الكتاب»مىگويند؟ جواب پرسش اول و سوم روشن است.زيرا نزول قرآن،چنان كه اشاره شد،سهسال
پس از بعثت انجام گرفته است.در سه سال اول بعثت،دعوت به گونه سرىانجام
مىگرفت و هنوز براى اسلام كتابى نازل نشده بود.تا آن كه آيه فاصدع
بماتؤمر...» (29) نازل گرديد و پيامبر صلى الله عليه و آله به
اعلام علنى دعوت ماموريتيافت و نزول قرآنآغاز شد (30) .اما
چرا به سوره حمد«فاتحة الكتاب»مىگويند،اگر اين نام را در زمانحيات
پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن سوره اطلاق كرده باشند (31)
،بدين دليل است كه اولين سورهكاملى است كه بر پيامبر نازل شده است.در برخى
روايات آمده است كه همان روزاول بعثت،جبرئيل نماز و وضو را طبق آيين اسلام
به پيامبر تعليم نمود،زيرا«لا صلاة الا بفاتحة الكتاب»،بنا بر اين سوره
مذكور به طور كامل نازل شد (32) . در مورد پرسش دوم:يعنى نزول قرآن در شب قدر و تعارض آن با
نزولتدريجى،گفت و گو بسيار است و آراى مختلف در اين زمينه عرضه شده است
كهخلاصهاى از آن را در ذيل مىآوريم: نظر اول:آغاز نزول قرآن در شب قدر بوده است،چنان كه از ظاهر آيه
«شهررمضان الذي انزل فيه القرآن...» (33) به دست مىآيد.بيشتر
محققين اين راى رابرگزيدهاند.زيرا معاصرين نزول آيه از واژه قرآن،قرآن
كامل را نمىفهميدند.براساس اين نظر آيه مذكور ابتداى نزول را مىرساند.از
اين رو بيشتر مفسرين آيهشريفه را اين گونه تفسير كردهاند:«...اي بدء
نزول القرآن فيه» (34) مگر كسانى كه متعبدبه ظاهر رواياتند
(35) .روايات درباره تفسير قرآن،حجيت تعبديه ندارند،زيرا تعبد درمورد
عمل است،نه در مورد عقيده و درك.مخصوصا اگر روايات با ظاهر لفظمخالف بوده و
نياز به تاويل داشته باشند.به علاوه اين قرآن با الفاظ و عبارات وخصوصياتش
نمىتواند يك جا و در يك شب نازل شده باشد،مگر آن كه به تاويلدستبزنيم.
مثلا در قرآن از گذشتهاى خبر مىدهد كه نسبتبه اولين شب قدر،آينده دور
محسوب مىشود.براى مثال: و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة... (36) ،خداوند شما را
در[جنگ]بدر يارى كرد[و بردشمنان خطرناك پيروز ساخت]در حالى كه شما[نسبتبه
آنان]ناتوان بوديد...». لقد نصركم الله في مواطن كثيرة و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن
عنكم شيئا وضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين ثم انزل الله سكينته
على رسوله و علىالمؤمنين و انزل جنودا لم تروها... (37)
،خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد[و بردشمن پيروز شديد]و[نيز]در روز
حنين آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما رامغرور ساخت، ولى[اين فزونى
جمعيت]هيچ به دردتان نخورد و زمين با همهوسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت[به
دشمن]كرده،فرار نموديد.آن گاه خداوندسكينه[آرامش]خود را بر پيامبرش و بر
مؤمنان فرود آورد،و سپاهيانى فروفرستاد كه آنها را نمىديديد...». الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثاني اثنين اذ هما في
الغار اذ يقوللصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و ايده
بجنود لم تروها و جعل كلمة الذينكفروا السفلى و كلمة الله هي العليا و
الله عزيز حكيم (38) ،اگر او را يارى نكنيد قطعا خدا اورا يارى
كرد[و در مشكلترين لحظهها او را تنها نگذاشت]آن هنگام كه كافران او را[از
مكه]بيرون كردند،در حالى كه دومين نفر بود[و يك نفر بيشتر هم راه نداشت]در
آن هنگام كه آن دو در غار بودند وقتى به هم راه خود مىگفت:غم مخور،خدا
باماست،در اين موقع خداوند سكينه[و آرامش]خود را بر او فرو فرستاد و او را
باسپاهيانى كه آنها را نمىديديد تقويت نمود و گفتار[و هدف]كافران را
پستترگردانيد[و آنان را با شكست مواجه ساخت]و سخن خدا[و آيين او] برتر[و
پيروز]است و خداوند عزيز و حكيم است». عفا الله عنك لم اذنت لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين
(39) ،خداوند تو رابخشيد چرا پيش از آن كه راستگويان و دروغ
گويان را بشناسى به آنان اجازه دادى؟ [خوب بود صبر مىكردى تا هر دو گروه خود را نشان دهند]». فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و كرهوا ان يجاهدوا باموالهم و
انفسهم في سبيل الله و قالوا لا تنفروا في الحر... (40) ،بر جاى
ماندگان[از جنگ تبوك]از مخالفتبارسول خدا خوشنود بودند و كراهت داشتند كه
با اموال و جانهاى خود در راه خداجهاد كنند و[به يك ديگر و به
مؤمنان]گفتند:در اين گرما[به سوى ميدان]بسيجنشويد...». و جاء المعذرون من الاعراب ليؤذن لهم و قعد الذين كذبوا الله و رسوله...
(41) ،و عذرخواهان از اعراب[نزد تو]آمدند كه به آنان اجازه[ترك
جهاد]داده شود و آنان كه بهخدا و پيامبرش دروغ گفتند بدون هيچ عذرى در
خانه خود نشستند...». و الذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤمنين و ارصادا لمن
حارب الله ورسوله من قبل... (42) ،گروهى ديگر از آنان،كسانى
هستند كه مسجدى ساختند براىزيان[به مسلمانان]و[تقويت]كفر و تفرقه افكنى
ميان مؤمنان و كمينگاهى براىكسى كه با خدا و پيامبرش به جنگ برخاسته
بود...». من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم
من ينتظر وما بدلوا تبديلا (43) ،در ميان مؤمنان مردانى هستند
كه بر سر عهدى كه با خدا بستندصادقانه ايستادهاند بعضى پيمان خود را به
آخر بردند[و در راه او شربتشهادتنوشيدند]و برخى ديگر در[همين]انتظارند،و
هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمانخود ندادند». قد سمع الله قول التي تجادلك في زوجها و تشتكي الى الله و الله يسمع
تحاوركما... (44) ، خداوند سخن زنى را كه درباره شوهرش با تو
گفتگو و به خدا شكايت مىكرد شنيد[و تقاضاى او را اجابت كرد]،خداوند گفتگوى
شما را با هم[و اصرار آن زن رادرباره حل مشكلش] مىشنيد...». اين قبيل آيات در قرآن بسيار است كه از گذشته خبر مىدهد و اگر نزول آن
درشب قدر(اولين شب قدر)بوده باشد،بايد به صورت مستقبل(آينده دور)بيايد. و گرنه سخن،از حالت صدق و ظاهر حقيقتبه دور خواهد بود. علاوه بر استدلال مذكور،در قرآن آيات ناسخ و منسوخ،عام و خاص،مطلق
ومقيد،مبهم و مبين بسيار است.در حالى كه مقتضاى ناسخ بودن،تاخير زمانى
آياتناسخ از منسوخ است. هم چنين بقيه تقييدات و مخصوصا بيان مبهمات كه
لازمهطبيعى و عادى آن وجود فاصله زمانى است.پس هرگز معقول نيست كه
قرآنموجود يك جا نازل شده باشد و نيز خود آيه شهر رمضان الذي انزل فيه
القرآن... (45) وآيات مشابه از گذشته حكايت دارند،به گونهاى كه
شامل خود اين آيات نمىشوند. پس اين آيات از چيز ديگر،جز خود خبر مىدهند و آن شروع نزول قرآن است.
توضيح اين كه اين آيات خود جزء قرآنند و اگر از تمامى قرآن خبر مىدادند
كه درشب قدر نازل شده از خود نيز خبر دادهاند.پس لازمه آن،اين است كه اين
آيات نيزدر شب قدر نازل شده باشند و بايستى بدين صورت گفته شود:«الذي
ينزل»يا«اناننزله»تا اين كه حكايت از زمان حال باشد،ولى اين آيات از غير
خود خبر مىدهند واين نيست جز آن كه بگوييم منظور از نزول در شب قدر،آغاز
نزول بوده است نهاين كه همه قرآن يك جا در اين شب نازل شده باشد. شيخ مفيد درباره گفتار صدوق كه براى قرآن دو نزول فرض كرده است:دفعى
وتدريجى كه نظر پنجم است.مىگويد: «منشا آن چه شيخ ابو جعفر صدوق برگزيده خبر واحدى است كه نه موجب
علممىشود تا آن را باور كرد،و نه موجب عمل مىگردد تا آن را تعبدا
پذيرفت.به علاوهنزول قرآن در حالات گوناگون و در مناسبتهاى مختلف كه
اسباب نزولخوانده مىشود،خود شاهدى استبر نپذيرفتن ظاهر آن خبر،زيرا قرآن
دربارهجرياناتى سخن مىگويد كه پيش از حدوث آن مفهومى ندارد و نمىتواند
حقيقتباشد،جز آن كه همان موقع نازل شده باشد.مثلا قرآن از گفته منافقين
خبر مىدهد: و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم الله بكفرهم فقليلا ما يؤمنون (46)
و يا گفتار مشركان را نقلمىكند و قالوا لو شاء الرحمان ما عبدناهم
ما لهم بذلك من علم... (47) اين گونه خبرها ازگذشته است،نمىشود
پيش از زمان وقوع صادر شود.در قرآن نظاير چنين اخبار فراوان است (48)
. سيد مرتضى علم الهدى نيز مىگويد:«اگر شيخ ابو جعفر صدوق در اين كه
قرآنيك جا نازل شده استبر روايات تكيه كرده باشد،آنها نه موجب علماند و
نه مايهيقين.و در مقابل آنها روايات بسيارى است كه خلاف آن را ثابت
مىكند و قرآن رانازل شده در مناسبتهاى مختلف مىداند.برخى در مكه و برخى
در مدينه واحيانا حضرت رسول در پيش آمدهايى منتظر مىماند تا آيه يا آياتى
نازل شود،اينقبيل آيات در قرآن بسيار است.به علاوه خود قرآن صريحا دلالت
دارد كه به طورپراكنده نازل شده است: و قال الذين كفروا لو لا نزل عليه
القرآن جملة واحدة كذلكلنثبتبه فؤادك و رتلناه ترتيلا (49)
آيه كذلك لنثبت... نشان مىدهد كه قرآن به طورپراكنده نازل شده است تا موجب
استوارى قلب پيامبر گردد» (50) . نظر دوم:گروهى معتقدند كه در شب قدر هر سال،آن اندازه از قرآن كه نياز
سالبود يك جا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل مىشد،سپس همان آيات
تدريجا در ضمن سال،برحسب مناسبتها و پيش آمدها نازل مىگرديده است.بر اين
فرض،مقصود از شهررمضان-كه قرآن در آن نازل شده است-و هم چنين ليلة القدر،يك
رمضان و يك ليلةالقدر نيست،بلكه همه ماههاى رمضان و همه شبهاى قدر هر
سال منظور است. يعنى نوع مقصود است نه شخص.اين نظر را به ابن جريج،عبد الملك بن عبد
العزيز بن جريج(متوفاى 150)نسبت دادهاند و برخى ديگر ازدانشمندان نيز با
آن موافقند (51) .اين نظر با ظاهر تعبير قرآن-چنان كه
گذشتمنافات دارد و تمام اعتراضاتى كه بر نظر پنجم وارد استبر اين نظر نيز
واردمىباشد. نظر سوم:مقصود از انزل فيه القرآن انزل في شانه يا في فضله القرآن است.
سفيان بن عيينه(متوفاى 198)مىگويد:«معنى الآية:انزل في فضله القرآن».
ضحاك بن مزاحم(متوفاى 106)مىگويد:«انزل صومه في القرآن».برخى ديگر
نيزآن را .البته اين احتمال با آيه شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن
(53) در سورهبقره ممكن استسازگار باشد،اما با آيات سوره دخان و قدر
سازگار نمىسازد. نظر چهارم:بيشتر آيات قرآن در ماه مبارك رمضان نازل شده است كه
برخىعلما مانند سيد قطب آن را به صورت احتمال آوردهاند (54)
،ولى هيچ نشانهاى براىاثبات اين نظر در دست نيست.به علاوه اين نظر مخصوص
آيه سوره بقره است وشامل دو سوره قدر و دخان كه مىگويد ما قرآن را در شب
قدر نازل كرديم،نمىشود. بنابر اين سه نظر اخير قابل پذيرش نيستند.عمده نظر اول و نظر پنجم است.
نظر پنجم:گروهى معتقدند كه قرآن دو نزول داشته است:دفعى و تدريجى.درشب
قدر همه قرآن يك جا بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده،سپس در
طول مدت نبوتدوباره به تدريج نازل گرديده است.اين نظر شايد مشهورترين نظر
نزد اهل حديثباشد و منشا آن رواياتى است كه اين تفصيل در آنها آمده
است.برخى به ظاهرروايات اخذ كرده و برخى با تاويل،آن را پذيرفتهاند.جلال
الدين سيوطى مىگويد: «صحيحترين و مشهورترين اقوال همين قول است و روايات بسيار بر آن
دلالتدارد».از ابن عباس روايت كردهاند:«انزل القرآن ليلة القدر جملة
واحدة الى السماءالدنيا و وضع في بيت العزة ثم انزل نجوما على النبي صلى
الله عليه و آله في عشرين سنة» (55) . طبق روايات اهل سنت قرآن يك جا از عرش بر آسمان
اول(پايينترينآسمانها)نازل گرديد، آنگاه در جاى گاهى به نام«بيت
العزة»به وديعت نهاده شد،ولى در روايات شيعه آمده است كه قرآن از عرش بر
آسمان چهارم فرود آمد و در«بيت معمور»نهاده شد.صدوق آن را جزء عقايد اماميه
دانسته است:«نزل القرآنفي شهر رمضان في ليلة القدر جملة واحدة الى البيت
المعمور فى السماء الرابعة ثم نزل من البيت المعمور في مدة عشرين سنة و ان
الله-عز و جل-اعطى نبيه العلمجملة» (56) .اگر چه اهل ظاهر،به
ظاهر اين روايات بسنده كرده،آن را همين گونهپذيرفتهاند،ولى اهل تحقيق به
دليل اشكالات زير آن روايات را تاويل بردهاند: حكمت و مصلحت نزول قرآن از عرش به آسمان اول يا چهارم و قرار دادن آن
دربيت العزة يا بيت معمور چيست؟چه حكمتى در اين نقل مكان نهفته است؟ به علاوه اين نزول چه سودى براى مردم يا براى پيامبر صلى الله عليه و
آله دارد كه خداوند آن را باعظمتياد مىكند؟آن چه از قرآن خواندنى است
همان آيات و سوره و معانى ومفاهيم راه گشاست.آيا آمدن آن در شب قدر در
آسمان اول يا چهارم كسب فضيلتىاست و توفيقى براى مردم ايجاد مىكند؟ فخر رازى در جواب اين پرسشها گفته است:«شايد تسهيل امر مورد نظربوده
است تا در موقع نياز به نزول آيه يا سوره،جبرئيل بتواند فورا از نزديكترين
جا،آيه مورد نياز را بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آورد» (57)
.ولى اين جواب،متناسب با مقام علمىفخر رازى نيست،زيرا در ملا
اعلى(ما وراء الطبيعه)قرب و بعد مكانى وجود ندارد. در زمينه نزول دفعى و تدريجى قرآن،بزرگان توجيهاتى دارند كه بيشتر
جنبهتاويل حاديثياد شده را دارد كه در اين جا به برخى از آنها اشاره
مىشود: 1.مقصود از نزول دفعى قرآن بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در شب
قدر،آگاهى دادن پيامبربه محتواى كلى قرآن است.اين تاويل در كلام شيخ صدوق
آمده است.او مىگويد: «و ان الله اعطى نبيه العلم جملة»،يعنى قرآن با بيان الفاظ و عبارات در
آن شب برپيامبر نازل نشده است،بلكه صرفا علم به آن را به او عطا كردند و
پيامبر اجمالا برمحتواى قرآن آگاهى يافت. 2.فيض كاشانى بيت معمور را قلب پيامبر دانسته است،زيرا قلب آن
بزرگوارخانه معمور خداست كه در آسمان(رتبه)چهارم جهان ماده قرار
دارد.پيامبر،مراتب جماد و نبات و حيوان را پشتسر گذارده و به اوج مرتبه
چهارم يعنى جهانانسانيت نايل گشته است.آن گاه قرآن در مدت بيستسال،از قلب
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به لسان شريفش،هرگاه كه جبرئيل مقدارى از
آن را نازل مىكرد،جريان مىيافت (58) .اينتفسير هم مشكلى را
حل نمىكند،زيرا چنين توجيهى بيانگر دو نوع نزول نخواهدبود،تنها آگاهىهاى
كلى و محتوايى را نشان مىدهد. 3.ابو عبد الله زنجانى گويد:روح قرآن كه اهداف عالى قرآن است و
جنبههاىكلى دارد،در آن شب بر قلب پاك پيامبر اكرم تجلى يافت نزل به الروح
الامين علىقلبك (59) ،سپس در طول سالها بر زبان مباركش ظاهر
گشت و قرآنا فرقناه لتقراه علىالناس على مكث و نزلناه تنزيلا (60)
. 4.علامه طباطبايى همين تاويل را با بيانى لطيفتر مطرح كرده و فرموده
است: «اساسا قرآن داراى وجود و حقيقتى ديگر است كه در پس پرده وجود ظاهرى
خودپنهان و از ديد و درك معمولى به دور است.قرآن در وجود باطنى خود از هر
گونهتجزيه و تفصيل عارى است.نه جزء دارد و نه فصل و نه آيه و نه سوره،بلكه
يكوحدت حقيقى به هم پيوسته و مستحكمى است كه در جاىگاه بلند خود استوار
واز دست رس همگان به دور است». كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير (61) ،كتابى است
كه آياتش استحكاميافته، سپس از جانب حكيمى آگاه،به روشنى بيان شده است».
و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم (62) ،و آن در ام
الكتاب[لوح محفوظ]نزد مابلند پايه و استوار است». انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون (63) ،آن
قرآن گرامى در كتابمحفوظى[سر بسته و پنهان]جاى دارد و جز پاكان نمىتوانند
به آن دست نند[دستيابند]». و لقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم... (64) ،و در حقيقت،ما
كتابى براى آنان آورديمكه[اسرار و رموز]آن را با آگاهى شرح داديم...». پس قرآن داراى دو وجود است:ظاهرى در قالب الفاظ و عبارات،و باطنى
درجاىگاه اصلى خود.لذا قرآن در شب قدر با همان وجود باطنى و اصلى
خود-كهداراى حقيقت واحدى است-يك جا بر قلب پيامبر اكرم صلى الله عليه و
آله فرود آمد.سپستدريجا با وجود تفصيلى و ظاهرى خود در فاصلههاى زمانى و
در مناسبتهاىمختلف و پيش آمدهاى گوناگون در مدت نبوت نازل گرديد
(65) . اين گونه تاويلات،از يك نوع لطافت و ظرافتبرخوردار است كه در صورتوجود
مقتضى و داشتن سند اثباتى،مىتواند كاملا مناسب باشد.از طرف ديگرظاهر آيات
قرآن،به همين قرآن كه در دست مردم است اشاره دارد و از قرآن ديگر وحقيقتى
ديگر كه پنهان از چشم همگان باشد سخن نمىگويد. خداوند براى ابراز عظمت اين ماه(رمضان)و اين شب(ليلة القدر)مساله
نزولقرآن را در آن مطرح مىسازد.و بايد اين مطلب قابل فهم و درك شنوندگان
باشد،واز قرآنى سخن بگويد كه مورد شناسايى مردم(مورد خطاب)بوده باشد.به
علاوهخبر دادن از نزول قرآن(قرآن باطنى) از جاىگاه بلندتر به جاىگاه
پايينتر،كه هر دواز دست رس مردم و حتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به
دور است،چه فايدهاى مىتواندداشته باشد،تا با اين ابهت و عظمت از آن ياد
كند.بنا بر اين اين گونه تاويلات زمانىمناسب است كه اصل موضوع ثابتشده
باشد.و اگر بخواهيم آيات مذكور را تفسيركنيم،اين گونه تاويلات چاره ساز
نيست و آيات ياد شده شروع فرود آمدن قرآن راياد آور مىشود. پىنوشتها: 1- فرقان 25:32. 2- اسراء 17:106. 3.طور 52:48. 4- بقره 2:185. 5.دخان 44:4-3. 6.قدر 97:1. 7.ر.ك:محمد بن حسن حر عاملى،وسايل الشيعة،ج 7،ابواب احكام شهر رمضان،باب
32، حديث 1 و 2. شيخ طوسى،التهذيب،ج 4،ص 330،شماره 1032. 8.شيخ صدوق،الخصال،ج 2،ص 102.التمهيد،ج 1،ص 109-108. 9- ر-ك:وسايل الشيعه ج 10 ص 355.التمهيد ج 1 ص 108. 10- در اين كه بعثت در 27 ماه رجب اتفاق افتاده است،روايات بسيارى وارد
شده و در آنها عبادات ويژهاىسفارش شده است،زيرا آن روز را پيوسته باب
فتح بركات دانستهاند.(ر.ك:ابن الشيخ،الامالى،ص 28.كافى،ج 4،ص 149.بحار
الانوار،ج 18،ص 189.وسايل الشيعة،ج 7،ابواب الصوم المندوب،باب 15،حديث
7-1.مناقب ابن شهر آشوب،ج 1،ص 150.سيره حلبية،ج 1،ص 238.منتخب كنز العمال
در حاشيهمسند احمد،ج 3،ص 362)،ولى ابو جعفر طبرى آملى(224-310)روايتى دارد
كه به استناد آيه 41 سورهانفال «و ما انزلنا على عبدنا يوم الفرقان يوم
التقى الجمعان» آغاز بعثت را روز 17 رمضان دانسته است،زيرا اينآيه درباره
جنگ بدر كه در همين زمان اتفاق افتاد،نازل شد و ظاهرا ابو عبد الله زنجانى
آن را تاييد كرده است(تاريخ القرآن،ص 7).ولى آيه كريمه صرفا اشاره دارد كه
در اين روز آيههايى از قرآن درباره انفال و ديگرشؤون مربوط به جنگ بر
پيامبر نازل شده است،اما درباره آغاز نزول قرآن يا بعثت در اين روز سخنى در
بيننيست(التمهيد،ج 1،ص 106). 11- فترت به معناى سستى و كاهش يافتن است.در اين جا كنايه از قطع تداوم
وحى قرآنى مىباشد. 12.حجر 15:94. 13.ر.ك:سيره ابن هشام،ج 1،ص 280.ابو الحسن على بن ابراهيم القمى،تفسير
قمى،ذيل آيه 94 سوره حجر. مناقب ابن شهر آشوب،ج 1،ص 40. 14.علق 96:1. 15.تاريخ القرآن،ص 9. 16.فرقان 25:32. 17- بقره 2:185.ر.ك:اصول كافى،ج 2،ص 628،حديث 6. 18- تفسير عياشى،ج 1،ص 80،حديث 184. 19- تفسير قمى،ج 1،ص 66. 20.شيخ صدوق،الاعتقادات،ص 1. 21.بحار الانوار،ج 18،ص 250 و 253. 22.عبد الله شبر،تفسير شبر،ص 350. 23.ر.ك:جلال الدين سيوطى،الاتقان في علوم القرآن،ج 1،ص 40. 24.حاكم نيشابورى،المستدرك على الصحيحين،ج 2،ص 610. 25.على بن احمد واحدى نيشابورى،اسباب النزول،ص 3. 26- ر.ك:ابن كثير،البداية و النهاية في التاريخ،ج 3،ص 4.الاتقان،ج 1،ص
45.طبقات ابن سعد،ج 1،ص 127. 27- تفسير طبرى،ج 2،ص 85. 28- ابن كثير،فضائل قرآن(در پايان تفسير ابن كثير چاپ شده است)ص 2. 29.حجر 15:94. 30.ر.ك:التمهيد،ج 1،ص 108 به بعد. 31.ممكن است اين نام پس از رحلت پيامبر و موقعى كه جمع قرآن صورت
گرفتبرآن سوره اطلاق شده باشد به اعتبار آن كه در ابتداى مصحف قرار گرفته
است. 32.التمهيد،ج 1،ص 110. 33.بقره 2:185. 34- زمخشرى گويد:«...و معنى(انزل فيه القرآن)ابتداء فيه
انزاله»(الكشاف،ج 1،ص 227). بيضاوى گويد:«...اىابتدء فيه
انزاله...»(انوار التنزيل،ج 1،ص 217).شيخ محمد عبده گويد: «المراد بانزال
القرآن فيه،بدؤه و اوله» (تفسير المنار،ج 2،ص 158).مراغى گويد:«اى هذه الايام هى شهر رمضان الذى
بدء فيه بانزال القرآن»(تفسيرالمراغى،ج 2،ص 73).ابن شهر آشوب گويد:«القرآن
في هذا الموضع لا يفيد العموم و الاستغراق و انما يفيدالجنس،فاي شيء نزل
فيه فقد طابق الظاهر»(متشابهات القرآن،ج 1،ص 63)و نيز گويد: «شهر رمضان
الذيانزل فيه القرآن اي ابتدء نزوله»(المناقب،ج 1،ص 150)و هكذا قال
المفيد في شرح العقائد(تصحيح الاعتقاد،ص 58)و السيد المرتضى في اجوبة
المسائل الطرابلسيات الثالثة ضمن المجموعة الاولى من رسائل
الشريفالمرتضى،ص 405- 403. 35.تفسير صافى،مقدمه نهم.كنز الدقائق مشهدى،ج 1،ص 430.تفسير عياشى،ج 1،ص
80. تفسير قمى،ج 1،ص 66. 36- آل عمران 3:123. 37.توبه 9:25 و 26. 38- توبه 9:40. 39.توبه 9.43. 40- توبه 9:81. 41.توبه 9:90. 42- توبه 9:107. 43.احزاب 33:23. 44.مجادله 58:1. 45- بقره 2:185. 46.بقره 2:88. 47- زخرف 43:20. 48- محمد بن النعمان(شيخ مفيد)،تصحيح الاعتقاد،ص 57 و 58. 49- فرقان 25:32. 50- رسائل مرتضى،مجموعه 1،جواب مسايل طرابلسيات 3،ص 405-403. 51.ر.ك:تفسير كبير رازى،ج 5،ص 85،الدر المنثور،ج 1،ص 189.تفسير طبرسى،ج
2،ص 276.الاتقان،ج 1،ص 40. 52- تفسير طبرسى،ج 1،ص 276.الكشاف،ج 1،ص 227.الدر المنثور،ج 1،ص
190.تفسير كبير رازى،ج 5،ص 80. 53.بقره 2:185. 54- سيد قطب،في ظلال القرآن،ج 2،ص 79. 55.الاتقان،ج 1،ص 117-116. 56- الاعتقادات،باب 31. 57.تفسير كبير رازى،ج 5،ص 85. 58- محسن فيض كاشانى،تفسير صافى،ج 1،ص 42. 59- شعراء 26:194-193. 60.اسراء 17:106. 61.هود 11:1. 62.زخرف 43:4. 63.واقعه 56:79-77. 64.اعراف 7:52. 65- الميزان،ج 2،ص 16-15. پديده وحى
بحث درباره وحى،از اين جهتحايز اهميت است كه پايه شناخت كلام خدابه
شمار مىرود. قرآن كه بيانگر سخن حق تعالى و حامل پيام آسمانى است،به
وسيله وحى نازل شده است. وحى همان سروش غيبى است كه از جانب ملكوتاعلى به
جهان ماده فرود آمده است. و انه لتنزيل رب العالمين نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من
المنذرين بلسانعربي مبين (1) . ذلك مما اوحى اليك ربك من الحكمة (2) خداوند از زبان پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله چنين نقل مىكند: ...و اوحي الي هذا
القرآنلانذركم به و من بلغ (3) . از اين رو اساسىترين بحث در زمينه مسايل قرآنى بحث درباره وحى است،يعنى
بحث درباره شناخت وحى،چگونگى برقرارى ارتباط بين ملا اعلى و مادهسفلى و
اين كه آيا ميان دو جهان ماده و ما فوق ماده،امكان برقرارى ارتباط هست؟ اين گونه موضوعات در اين زمينه مطرح است و پاسخ آنها راه را براى
دركباورهاى قرآنى هم وار مىسازد. وحى در لغت وحى در لغتبه معانى مختلفى آمده است از
جمله:اشارت،كتابت،نوشته،رساله،پيام،سخن پوشيده،اعلام در خفا،شتاب و عجله و
هر چه از كلام يا نوشته ياپيغام يا اشاره كه به ديگرى به دور از توجه
ديگران القا و تفهيم شود وحى گفتهمىشود،ناصر خسرو گويد: «گفتارشان بدان و به گفتار كار كن×تا از خداى عز و جل وحيت آورند». راغب اصفهانى گويد:«اصل الوحي الاشارة السريعة (4) ،وحى
پيامى پنهانى است كهاشارت گونه و با سرعت انجام گيرد».ابو اسحاق نيز گفته
است:«اصل الوحي فياللغة كلها اعلام في خفاء و لذلك سمي الالهام وحيا،اصل
وحى در لغتبه معناىپيام پنهانى است،لذا الهام را،وحى ناميدهاند».هم چنين
استسخن ابن برى: «وحى اليه و اوحى:كلمه بكلام يخفيه من غيره و وحى و اوحى:اوما،وحى اليه:
پنهان از ديگران با او سخن گفت.وحى و اوحى:مطلب را با اشاره
رسانيد».شاعرنيز گويد: «فاوحت الينا و الانامل رسلها (5) ،بر ما
پيام فرستاد در حالى كه سرانگشتانش پيام رسان او بودند».ديگرى گويد: «نظرت اليها نظرة فتحيرت×دقائق فكري في بديع صفاتهافاوحى اليها الطرف
اني احبها×فاثر ذاك الوحي في و جناتهابا نگاهى كه بر وى افكندم فكر باريك
بينم در صفات بديع او در حيرت ماند،پس گوشه چشمم بدو پيام داد كه دوستش
دارم و آثار آن پيام،در گونههاى وىنمايان گرديد». وحى در قرآن واژه وحى در قرآن به چهار معنا آمده است: 1- اشاره پنهانى:كه همان معناى لغوى است.چنان كه درباره زكريا عليه
السلام در قرآنمىخوانيم: فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا
بكرة و عشيا (6) ،او از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد و
با اشاره به آنان گفت:به شكرانه اينموهبت صبح و شام خدا را تسبيح كنيد».
2- هدايت غريزى:يعنى رهنمودهاى طبيعى كه در نهاد تمام موجوداتبه وديعت
نهاده شده است.هر موجودى اعم از جماد،نبات،حيوان و انسان،به طورغريزى راه
بقا و تداوم حيات خود را مىداند.از اين هدايت طبيعى با نام وحى درقرآن ياد
شده است: و اوحى ربك الى النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا و من الشجر ومما
يعرشون ثم كلي من كل الثمرات فاسلكي سبل ربك ذللا... (7)
،پروردگارت به زنبور عسلوحى[ الهام غريزى]نمود كه از كوه و درخت و
داربستهايى كه مردم مىسازند،خانههايى درست كن،سپس از همه ميوهها[شيره
گلها] بخور[بنوش]و راههاىپروردگارت را به راحتى بپوى». هدايت غريزى كه در نهاد اشيا قرار دارد،خود رازى نهفته از اسرار
طبيعتبه شمار مىرود كه اثر شگفت آور آن آشكار،ولى منشا و مبدا آن پنهان
از انظار بودهو شايسته آن است كه آن را وحى گويند. و اوحى في كل سماء
امرها... (8) ،و در هرآسمانى كار آن[آسمان]را وحى[ مقرر]
فرمود...». 3- الهام(سروش غيبى):گاه انسان پيامى را دريافت مىدارد كه منشا آن
رانمىداند.به ويژه در حالت اضطرار كه گمان مىبرد راه به جايى
ندارد.ناگهاندرخششى در دل او پديد مىآيد كه راه را بر او روشن مىسازد و
او را از آن تنگنابيرون مىآورد.اين پيامهاى رهگشا،همان سروش غيبى است كه
از پشت پرده ظاهرشده و به مدد انسان مىآيد.از اين سروش غيبى كه از عنايت
الهى سرچشمه گرفته،در قرآن با نام وحى تعبير شده است.قرآن درباره مادر موسى
عليه السلام مىفرمايد: و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه في اليم و لا
تخافي و لا تحزنيانا رآدوه اليك و جاعلوه من المرسلين (9) . و
لقد مننا عليك مرة اخرى اذ اوحينا الى امك مايوحى ان اقذفيه في التابوت
فاقذفيه في اليم فليلقه اليم بالساحل ياخذه عدو لي و عدوله... فرجعناك الى
امك كي تقر عينها و لا تحزن... (10) . بر پايه اين آيات،موقعى كه موسى تولد يافت،مادرش نگران حال او
شد.ناگهانبارقهاى در خاطرش گذشت كه با توكل بر خدا او را شير دهد.هر گاه
احساس خطركرد او را در صندوقى چوبين قرار داده بر روى آب رها كند.و نيز بر
خاطرش گذشتكه طفل به او باز مىگردد و هرگز نبايد اندوهناك باشد،زيرا بر
خدا اعتماد كرده وطفل را به دست او سپرده است.اينها خاطرههايى بود كه بر
انديشه مادر موسىگذر كرد و بارقه اميدى بود كه در دل او درخشيدن گرفت.اين
گونه خاطرههاى روشنكننده راه و نجات دهنده از بيم و هراس،الهام رحمانى و
عنايت ربانى است كه درمواقع ضرورت به يارى بندگان صالح مىآيد. قرآن وحى را به معناى وسوسههاى شيطان نيز به كار برده است، و كذلك
جعلنالكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الى بعض زخرف القول
غرورا... (11) و ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم...
(12) اين گونه وحى شيطانى همان است كهدر سوره ناس آمده: من شر
الوسواس الخناس،الذي يوسوس في صدور الناس،من الجنةو الناس (13)
. 4- وحى رسالى:وحى بدين معنا شاخصه نبوت است و در قرآن بيش از هفتادبار
از آن ياد شده است: و كذلك اوحينا اليك قرآنا عربيا لتنذر ام القرى و من
حولها (14) . نحن نقص عليك احسن القصص بما اوحينا اليك هذا القرآن (15)
پيامبران مردان تكامليافتهاى هستند كه آمادگى دريافت وحى را در خود فراهم
ساختهاند.در اين بارهامام حسن عسكرى عليه السلام مىفرمايد:«ان الله وجد
قلب محمد افضل القلوب و اوعاهافاختاره لنبوته... (16)
،خداوند،قلب و روان پيامبر را بهترين و پذيراترين قلبها يافت وآن گاه او
را براى نبوت برگزيد». اين حديث اشاره به اين واقعيت دارد كه براى دريافت وحى آن چه مهم
استافزايش آگاهى و آمادگى براى پذيرا شدن اين پيام آسمانى است.براى رسيدن
به اين گونه آمادگى پيامبر بايد پيرايههاى جسمانى را از خود بزدايد و
شايسته تماس باملكوتيان شود.پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
فرمودهاند:«و لا بعث الله نبيا و لا رسولا حتىيستكمل العقل و يكون عقله
افضل من جميع عقول امته (17) ،خداوند،پيامبرىبر نيانگيخت،مگر
آن كه عقل(خرد و انديشه)خود را به كمال رسانده باشد و خرد اواز خرد تمام
امتش برتر باشد». طبق گفته صدر الدين شيرازى،پيش از آن كه ظاهر پيامبر به نبوت آراسته
گردد،باطن او حقيقت نبوت را دريافت كرده بود.پيامبر ابتدا باطن خود را به
كمال انسانىآراسته گردانيد سپس اين آراستگى از باطن به ظاهر وى نمودار
گشت.در واقع،پيامبر نخستسفر از خلق به حق را آغاز كرد و پس از وصول به
حق،سفرى ازجانب حق و هم راه با حق به سوى خلق باز گشت (18) .
از اين رو،وحى چيزى نيست جز آگاهى باطن كه بر اثر سروش غيبى
انجاممىگيرد: قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله...
(19) نزل به الروح الامينعلى قلبك لتكون من المنذرين (20)
. پديده وحى هم همانند الهام،به تابناك شدن درون در مواقع خاص
اطلاقمىشود.با اين تفاوت كه منشا الهام بر الهام گيرنده پوشيده است،ولى
منشا وحى برگيرنده وحى كه پيامبرانند روشن مىباشد.به همين علت،پيامبران
هرگز در گرفتنپيام آسمانى دچار حيرت و اشتباه نمىشوند،زيرا بر منشا وحى و
كيفيت انجام آنآگاهى حضورى كاملى دارند. زراره از امام جعفر صادق عليه السلام مىپرسد:چگونه پيامبر مطمئن شد آن
چه به اومىرسد وحى الهى است،نه وسوسههاى شيطانى؟امام عليه السلام
فرمود:«ان الله اذا اتخذعبدا رسولا انزل عليه السكينة و الوقار فكان الذى
ياتيه من قبل الله مثل الذي يراهبعينه (21) ، هرگاه خداوند
بندهاى را براى رسالتبرگزيند،به او آرامش و وقار ويژهاى ارزانى
مىدارد،به گونهاى كه آن چه از جانب حق بدو مىرسد،همانند چيزىخواهد بود
كه با چشم باز مىبيند».در حديثى ديگر سؤال شد:چگونه پيامبراندانستند كه
پيامبرند؟امام عليه السلام در پاسخ فرمود:«كشف عنهم الغطاء... (22)
،براى آنانپرده از ميان برداشته شد». به عبارت ديگر پيامبران هنگامى به پيامبرى مبعوث مىشوند كه از مرحله
علماليقين گذشته و عين اليقين را طى كرده و به مرحله حق اليقين رسيده
باشند.پسشگفتى ندارد كه مردان آزموده و پاك از ميان توده مردم،براى رسالت
الهىبر انگيخته شوند،و حامل پيام آسمانى براى مردم باشند.چنان كه قرآن
مىفرمايد: اكان للناس عجبا ان اوحينا الى رجل منهم ان انذر الناس و بشر الذين
آمنوا ان لهم قدمصدق عند ربهم قال الكافرون ان هذا لساحر مبين (23)
،آيا براى مردم موجب شگفتى بود كهبه مردى از خودشان وحى كرديم كه
مردم را[از كيفر گناه]بيم ده و به كسانى كهايمان آوردهاند نويد ده كه
براى آنان،پيشينه نيك[و پاداش شايسته]نزدپروردگارشان است؟[اما] كافران
گفتند:اين[مرد]افسونگرى آشكار است»يعنى اگرمردم اندكى انديشه كنند و به
خود آيند،اين گمان ناروا و نابخردانه در مورد پيامبر ازآنان زدوده مىشود.
خداوند براى رفع هر گونه تعجب يا توهم بىجا در مورد بر انگيختن پيامبرى
ازميان مردم مىفرمايد: انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من
بعده و اوحينا الىابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسى و
ايوب و يونس و هارون وسليمان و آتينا داوود زبورا،و رسلا قد قصصناهم عليك
من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك وكلم الله موسى تكليما، رسلا مبشرين و منذرين
لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل وكان الله عزيزا حكيما. لكن الله
يشهد بما انزل اليك،انزله بعلمه و الملائكة يشهدون و كفىبالله شهيدا.ان
الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله قد ضلوا ضلالا بعيدا (24) ،ما
به تو وحىفرستاديم،همان گونه كه به نوح و پيامبران پس از او وحى فرستاديم
و[نيز]بهابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط[ بنى اسرائيل]و عيسى و
ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم،و به داوود زبور داديم،پيامبرانى
كهسرگذشت آنان را پيش از اين براى تو باز گفتهايم و پيامبرانى كه سر گذشت
آنان رابراى تو بيان نكردهايم.و خداوند با موسى آشكارا سخن گفت[و امتياز
از آن او بود]. پيامبرانى كه بشارتگر و بيم دهنده بودند تا پس از اين پيامبران،حجتى
براى مردمبر خدا باقى نماند[و بر همه اتمام حجتشود]و خدا توانا و حكيم
است.ولىخداوند گواهى مىدهد به آن چه بر تو نازل كرده[او]آن را به علم
خويش نازلكرده است و فرشتگان[نيز]گواهى مىدهند هر چند گواهى خدا كافى
است.بىترديد،كسانى كه كفر ورزيدند و[مردم را]از راه خدا باز داشتند در گم
راهى دورىگرفتار شدهاند». بنابر اين شگفتى ندارد كه به يكى از افراد بشر وحى شود،زيرا پديدهاى
است كهبشريتبا آن خو گرفته و پيوسته در طول تاريخ با آن سر و كار داشته
است. اقسام وحى رسالى مطابق قرآن وحى رسالى سه گونه است: و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا
فيوحي باذنه مايشاء انه علي حكيم،و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا
(25) . 1- وحى مستقيم:القاى مستقيم وحى و بدون واسطه بر قلب پيامبر است. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اين باره مىگويد:«ان روح القدس
(26) ينفث في روعي» (27) . يعنى: روح القدس بر درون من مىدمد. 2- خلق صوت:با رسيدن وحى به گوش پيامبر به گونهاى كه كسى جز او نشنود.
اين گونه شنيدن صوت و نديدن صاحب صوت مانند آن است كه كسى از پس
پردهسخن مىگويد،و به همين علتبا تعبير«او من وراء حجاب»از آن ياد شده
است. وحى بر حضرت موسى عليه السلام به ويژه در كوه طور چنين بود و نيز وحى بر
پيامبراسلام صلى الله عليه و آله در ليلة المعراج به همين گونه انجام گرفت.
3.القاى وحى به وسيله فرشته:جبرئيل پيام الهى را بر روان پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله فرودمىآورد،چنان كه در قرآن آمده است: نزل به الروح
الامين على قلبك (28) و فانه نزلهعلى قلبك (29) .
امكان وحى وحى در واقع نوعى برقرارى رابطه ميان ملا اعلى و ماده سفلى است و از
همينرو اين پرستش مطرح شده است كه چگونه اين رابطه برقرار مىشود،در حالى
كهسنخيت(همتايى و تناسب)بين رابط و مربوط شرط است؟به علاوه صعود و نزولو
مقابله مستلزم تحيز(جهت داشتن)است،حال آن كه جهان وراى ماده داراىتجرد
محض(عارى از صفات جسمانى)است. برخى روشن فكران غرب زده كه به اصطلاح گرايش دينى پيدا كردهاند،با
نگاهىنو به پديده وحى مىگويند:آن چه پيامبران با نام وحى عرضه
كردهاند،انعكاسافكار درونى آنان است. پيامبران مردانى خير انديش و اصلاح
طلب بودهاند كهخير انديشى درونشان به صورت وحى و گاه به صورت ملك تجسم
يافته و گمانبردهاند كه از جاى گاهى ديگر بر آنان الهام شده است.و بدين
سبب برخىنادرستىها كه در گفتهها و نوشتههاى آنان يافت مىشود،بديهى و
طبيعى است،زيرا ساختار فكرى و انديشه چنين مردانى مولود محيط و جو حاكم بر
افكار و عقايدمردم آن زمان است.از همين رو در گفتارشان برخى باورهاى زمان
خويش راآوردهاند كه سپس نادرستى آن ثابتشده است.و گرنه،خداوند اعلى و
اشرف از آناست كه نادرستىهايى در سخنش يافتشود (30) . ارائه اين گونه تفسير از جاىگاه پيامبران الهى در واقع انكار نبوت
است،و گوياىاين است كه ارائه كنندگان اين تفاسير يا پيامبران را افرادى
ساده لوح فرض كردهاندكه واقعيت را از تخيلات تشخيص ندادهاند،يا آنان را
حيلهگر و دروغگو پنداشتهاند. در حالى كه درستى و صداقت،بزرگى و جلالتشان انبيا بر همگان روشن است.
اين روشن فكران دچار دو اشتباه شدهاند: 1- براى تحقيق و بررسى نمونههاى وحى آسمانى به كتابهاى تحريف شده
كهترجمههاى ناقص و آميخته با تصرفات ديگران است رجوع كردهاند.در حالى
كهقبلا مىبايست از صحت اين نوشتهها اطمينان پيدا مىكردند. 2- انسان را موجودى مادى فرض كردهاند.حال آن كه انسان تركيبى از روح
وجسد است كه روحش از سنخ ملا اعلى است و سنخيت كه شرط برقرارى رابطهمحسوب
مىشود،وحى را امكان پذير مىكند. در بيان بعد ملكوتى انسان،مولوى عارف بلند آوازه مىگويد: «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود×آدم آورد در اين دير خراب آبادم»
مشابه بيت فوق به زبان عربى توسط دانشمند بزرگ ابن سينا نيز بيانشده
است: «هبطت اليك من المحل الارفع×و رقاء ذات تعزز و تمنع» و در اشعار منسوب به حضرت امير المؤمنين عليه السلام آمده است: «ا تزعم انك جرم صغير×و فيك انطوى العالم الاكبر» در اين بيتبه اين واقعيت اشاره شده است كه تمامى مراتب عالم وجودى
دروجود انسان نهفته است. مساله روحانيت انسان و سنخيت او با ملا اعلى در جاى خود به طور
مفصلبحثشده است. ولى براى اين كه بتوانيم بحث وحى و جاىگاه آن را به
خوبى روشنسازيم،به توضيحاتى چند از قرآن و حديث اشاره مىكنيم. روحانيت انسان روحانيت انسان يكى از مسائلى است كه از دير باز فكر بشر را به خود
مشغولساخته است. توجه به اين مساله باعثشده كه موضوع روحانيت انسان در
فلسفه،فرهنگ و هنر نيز جاىگاه خاصى پيدا كند.هم چنين در قرآن و حديثبارها
بداناشاره شده و در فلسفه اسلامى نيز اين مساله مطرح بوده است.در اين جا
به گوشهاى از آن چه در قرآن و حديث در اين باره آمده است،مىپردازيم: انسان موجودى دو جانبه است كه در ميانه دو جهان ماده و مجردات قرار دارد
وداراى روح و جسم است.از جانب روح متعالى است و دستبر آسمان دارد و ازسوى
جسم متسافل است و بر زمين دست نهاده است.قرآن پس از آن كه مراحلآفرينش
انسان را-در دوران جنينى-وصف مىكند،در مراحل پى در پى او را بهجايى
مىرساند كه از جهان ماده فراتر رفته و روح متعالى در او دميده مىشود:
ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه نطفة في قرار مكين ثم خلقنا
النطفة علقة فخلقناالعلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما...
(31) ،و به يقين انسان را از عصارهاىاز گل آفريديم،سپس او را
نطفهاى در جاىگاه استوارى[ رحم]قرار داديم،سپسنطفه را به صورت علقه[ خون
بسته]و علقه را به صورت مضغه[ چيزى شبيهگوشت نرم شده]و مضغه را[كه حالت
غضروفى دارد]به صورت استخوانهايى درآورديم و بر استخوانها گوشت
پوشانيديم...». قرآن تا اين جا مراحل وجود مادى انسان را مطرح مىكند،آن گاه مىفرمايد:
«... ثم انشاناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين... (32) ،سپس
آن را آفرينش تازهاى داديم،پس گرامى باد خدايى كه بهترين آفرينندگان
است».اين آفرينش ديگر،همان روحانسان است كه پس از گذشت چهار ماه-دوران
جنين-بر او دميده مىشود.در آيهديگرى نيز به اين دو مرحله آفرينش اشاره
شده است: و بدا خلق الانسان من طين،ثمجعل نسله من سلالة من ماء مهين، ثم
سواه و نفخ فيه من روحه... (33) ،و آفرينش انسان را ازگل آغاز
كرد،سپس نسل او را از چكيده آبى پست آفريد.سپس[اندام]او را موزونساخت و از
روح خويش در وى دميد...». نكته جالب در اين آيه آن است كه روح دميده شده در انسان از سنخ
عالمملكوت معرفى مىشود(من روحه)و به خود پروردگار نسبت داده مىشود و
نشانمىدهد كه روح فراتر از سنخ ماديات است. امام صادق عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد: «ان الله خلق خلقا و خلق روحا ثم امر ملكا فنفخ فيه... (34)
،خداوند آفريدهاى آفريد و روحى آفريد سپس فرشتهاى را دستور داد تا روح را
در آفريده بدمد».انسان ازديدگاه قرآن،آفريدهاى است كه از جسم و روح به
وجود آمده است،ابتدا كالبدىآفريده شده و سپس روان جاويد در آن دميده شده
است. از ديدگاه فلسفه،انسان يك موجود مادى محض نيست.يعنى انسان به همينپديده
جسمانى كه از گوشت و پوست و استخوان و عضلات تشكيل يافته استمنحصر
نمىشود.بلكه وجودى والاتر دارد كه او را در مرتبهاى فراتر از جهان
مادهقرار مىدهد،و از چار چوب جسمانى محض خارج مىكند (35) .
بر اساس توضيحات فوق،انسان در وجود خود داراى دو جنبه است:جنبهجسمانى و
روحانى. پس عجيب نيست كه احيانا با عالم ما وراى ماده ارتباط
برقراركند.زيرا چنين ارتباطى مربوط به جنبه روحى و باطنى اوست،كه ارتباطى
پوشيدهاست،و همين امر پديده وحى را تشكيل مىدهد. وحى يك پديده روحانى است و در افرادى يافت مىشود كه داراى خصايصروحى
والا هستند. اين خصايص در وجود آنها صلاحيت ارتباط با عالم بالا رابه وجود
مىآورد.لذا مكاشفاتى در باطن براى آنها رخ مىدهد،يا مطالبى به
آنانالهام مىشود،كه از خارج وجودشان نشات گرفته است.اين الهامات و مطالب
ازخارج بر آنان القا مىشود نه اين كه از داخل ضمير آنان بر ايشان جلوهگر
شود،چنان كه منكران وحى تصور كردهاند. بنابر اين وحى يك پديده فكرى يا انعكاس حالت درونى نيست كه براى
پيامبرانرخ داده باشد،بلكه يك القاى روحانى است كه از عالم بالا انجام
گرفته است.منتهادر اين ميان چيزى كه ما نمىتوانيم آن را درك كنيم،اگر چه
يك واقعيتبوده وايمانى استوار بدان داريم، چگونگى برقرارى اين ارتباط
روحانى است.ما وقتىتلاش مىكنيم آن را درك كنيم، مىخواهيم با معيارهاى
مادى كيفيت اين ارتباط رادريابيم.يا موقعى كه مىخواهيم آن را توصيف
كنيم،با الفاظ و كلماتى اين ارتباط را وصف مىكنيم كه براى مفاهيمى وضع شده
كه از دايره محسوسات فراتر نرفتهاست.بنابر اين موضوع هم چنان بر ما پنهان
مىماند.تعبيرات در اين باره جنبهاستعاره و تشبيه داشته و به مجاز و كنايه
مىماند،و هرگز اين تعبيرات حقيقى وواقع نما نيستند.پس گر چه پديده وحى
قابل قبول بوده و پايه ايمان را تشكيلمىدهد،ولى قابل وصف و درك حقيقى
نيست.در واقع وحى صرفا يك پديدهروحى است كه فقط براى كسانى قابل درك است
كه اهليت و شايستگى آن را دارند. كيفيت نزول وحى پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام نزول وحى مستقيم،بر خود احساس سنگينى
مىكرد،و ازشدت سنگينى كه بر او وارد مىشد بدنش داغ مىشد،و از پيشانى
مباركش عرقسرازير مىگشت.اگر بر شترى يا اسبى سوار بود،كمر حيوان خم مىشد
و بهنزديك زمين مىرسيد. على عليه السلام مىفرمايد:«موقعى كه سوره مائده
بر پيامبر نازلشد،ايشان بر استرى به نام«شهباء»سوار بودند.وحى بر ايشان
سنگينى كرد،به طورى كه حيوان ايستاد و شكمش پايين آمد.ديدم كه نزديك بود
ناف او به زمينبرسد،در آن حال پيامبر از خود رفت و ستخود را بر سر يكى از
صحابهنهاد...» (36) .عبادة بن صامت مىگويد:«هنگام نزول وحى
گونههاى پيامبر صلى الله عليه و آله در هممىكشيد و رنگ او تغيير
مىكرد.در آن حال سر خود را فرو مىافكند و صحابه نيزچنين مىكردند»
(37) .گاه مىشد كه زانوى پيامبر بر زانوى كسى بود،در آن حال
وحىنازل مىشد،آن شخص تحمل سنگينى زانوى پيامبر را نداشت.ما نمىدانيم
چراپيامبر صلى الله عليه و آله دچار اين حالت مىشد،چون از حقيقت وحى آگاه
نيستيم. براى تفصيلبيشتر مىتوان به كتابهايى كه درباره وحى و كيفيت آن
نگاشته شده است مراجعهكرد (38) . در طول تاريخ گروهى از معاندان سعى نمودهاند با ساختن داستانهاى
بىاساسو موهون، اصل مهم وحى را زير سؤال ببرند.آنان در اين راستا
افسانههايى در زمينه وحى بر پيامبر اسلام،جعل كردهاند.در اين جا براى دفع
شبهه مقدمهاى را بادو پرسش آغاز مىكنيم: 1- آيا ممكن است پيامبرى،در آغاز بعثتبه خود گمان ناروا برد و در آن چه
بر اوپديد گشته استشك و ترديد نمايد؟ 2- آيا امكان دارد كه گاه شيطان،در امر وحى دخالت كند و تسويلات خود
رابه صورت وحى جلوه دهد؟ در گفتههاى اهل بيت عليهم السلام و تعاليم عاليهاى كه از خاندان
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادرشده،پاسخ هر دو سؤال منفى است.ولى در
نوشتههاى اهل حديث-كه از غيرطريق اهل بيت عليهم السلام گرفته شده است-جواب
مثبت است.آنان رواياتى در اين زمينهآوردهاند كه با مقام عصمت منافات دارد
و علاوه بر آن پايه و اساس نبوت را زيرسؤال مىبرد. اينك براى نمونه به دو داستان بر گرفته شده از روايات اهل حديث اشاره و
بادلايل عقلى و نقلى ساختگى بودن آنها را روشن مىكنيم: داستان ورقة بن نوفل ورقة بن نوفل از عمو زادگان خديجه و فردى با سواد اندك و كم و بيش از
تاريخانبياى سلف با خبر بود.در وصف او گفتهاند:«و كان قارئا للكتب و كانت
له رغبة عنعبادة الاوثان» (39) . مىگويند:او بود كه پيامبر
اسلام صلى الله عليه و آله را از نگرانى-كه در آغاز بعثتبرايش رخ داده
بود-نجات داد.بخارى،مسلم،ابن هشام و طبرى شرح واقعه راچنين گفتهاند: آن گاه كه محمد صلى الله عليه و آله در غار حراء با خداى خود خلوت كرده
بود،ناگهان ندايى بهگوشش رسيد كه او را مىخواند.سر بلند كرد تا بداند
كيست،با موجودى هول ناكمواجه گرديد.وحشت زده به هر طرف مىنگريست همان
صورت وحشتناك رامىديد كه آسمان را پر كرده بود.از شدت وحشت و دهشت از خود
بىخود شد و در اين حال مدتها ماند.خديجه كه از تاخير او نگران شده
بود،كسى را به دنبال اوفرستاد.ولى او را نيافت،تا آن كه پيامبر صلى الله
عليه و آله به خود آمد و به خانه رفت،ولى باحالتى هراسناك و خود
باخته.خديجه پرسيد:تو را چه مىشود؟گفت:«از آن چهمىترسيدم بر سرم
آمد.پيوسته در بيم آن بودم كه مبادا ديوانه شوم،اكنون دچار
آنشدهام!»خديجه گفت:هرگز گمان بد به خود راه مده.تو مرد خدا هستى و
خداوندتو را رها نمىكند.حتما نويد آينده روشنى است...سپس براى رفع نگرانى
كاملپيامبر صلى الله عليه و آله،او را به خانه ورقة بن نوفل برد و شرح
ماجرا را به او گفت.ورقهپرسشهايى از پيامبر صلى الله عليه و آله كرد،در
پايان به وى گفت:نگران نباش،اين همان پيك حقاست كه بر موسى كليم نازل شده
و اكنون بر تو نازل گرديده است و نبوت تو را نويدمىدهد.گويند اين جا بود
كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله احساس آرامش كرد و فرمود:اكنوندانستم
كه پيامبرم.«فعند ذلك اطمان باله و ذهبت روعته و ايقن انه نبي» (40)
. اين داستان يكى از دهها داستان ساخته شده كينه توزان دو قرن اول اسلام
استكه خود را مسلمان معرفى نموده،با ساختن اين گونه حكايتهاى افسانه
آميز،ضمنسرگرم كردن عامه، در عقايد خاصه ايجاد خلل مىكردند و تيشه به
ريشه اسلاممىزدند.در سالهاى اخير نيز دشمنان اسلام اين داستان و
داستانهاى مشابهاز جمله داستان آيات شيطانى-را دست آويز خود قرار داده،بر
سستى پايههاىاوليه اسلام شاهد گرفتهاند. چگونه پيامبرى كه مدارج كمال را صعود نموده،از مدتها پيش نويد نبوت
رادر خود احساس كرده،حقايق بر وى آشكار نشده است.در حالى كه بالاترين
ووالاترين عقول را در خود يافته است:«ان الله وجد قلب محمد صلى الله عليه و
آله افضل القلوب واوعاها،فاختاره لنبوته». چگونه انسانى كه چنين تكامل
يافته است،در آن موقعحساس،نگران مىشود و به خود شك مىبرد،سپس با تجربه
يك زن و پرسش يكمرد كه اندك سوادى دارد اين نگرانى از وى رفع مىشود،آن
گاه اطمينان حاصلمىكند كه پيامبر است؟!اين داستان،علاوه بر آن كه با مقام
شامخ نبوت منافاتدارد،با ظواهر آيات و روايات صادره از اهل بيت عليهم
السلام نيز مخالف است.در اين جاضمن بيان اقوال برخى بزرگان درباره اين
داستان،به ذكر دلايل ساختگى بودن آنمىپردازيم. قاضى عياض (41) (متوفاى 544)در بيان اين نكته كه امر وحى بر
شخص پيامبرفاقد هر گونه ابهام و شك است مىگويد:«هرگز نشايد كه ابليس در
صورت فرشتهدر آمده و امر را بر پيامبر مشتبه سازد،نه در آغاز بعثت و نه پس
از آن.و همينآرامش و استوارى و اعتماد به نفس،كه پيامبر اكرم صلى الله
عليه و آله در اين گونه مواقع از خودنشان داد،خود يكى از دلايل اعجاز نبوت
به شمار مىرود.آرى هرگز پيامبر شكنمىكند و ترديد به خود راه نمىدهد كه
آن كه بر او آمده فرشته است و از جانب حقتعالى پيام آورده است.به طور قطع
امر بر او آشكار است، زيرا حكمت الهى اقتضامىكند كه امر بر وى كاملا روشن
شود.تا آشكارا آن چه مىبيند،لمس كند يا دلايلكافى در اختيار او قرار
مىدهد تا كلمات الله ثابت و استوار جلوه كند «و تمت كلمةربك صدقا و عدلا
لا مبدل لكلماته» (42) . امين الاسلام طبرسى نيز بيان مىكند كه براى آن كه پيامبر بتواند ديگران
را باوحى هدايت نمايد،خود بايد از هر گونه خطا و اشتباه در دريافت وحى
مصونباشد.لذا در تفسير سوره مدثر مىگويد:«ان الله لا يوحي الى رسوله الا
بالبراهينالنيرة و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى اليه انما هو من
الله تعالى فلا يحتاج الىشيء سواها لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق
(43) ،به درستى كه خداوند وحى نمىكند بهرسولى مگر با دلايل روشن و
نشانههاى آشكار كه خود دلالت دارد بر اين كه آن چهبر او وحى مىشود،از
جانب حق تعالى است و به چيز ديگرى نياز ندارد.هرگز ترسانده نمىشود و
نمىهراسد و به خود نمىلرزد». به طور كلى آيات قرآنى بر اين نكته تصريح دارند كه پيامبران الهى از
آغاز وحى،پيامها را به روشنى دريافت نموده و دچار شك و ترديد
نمىشوند.مقام حضور درپيشگاه حق جاى گاهى است كه در آن وهم و شك و ترس راه
ندارد.موسى عليه السلام درآغاز بعثت مورد نايتخاص پروردگار قرار گرفته،به
او خطاب مىشود: «يا موسىاني انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى،و
انا اخترتك فاستمع لما يوحى،انني اناالله لا اله الا انا فاعبدني و اقم
الصلاة لذكري» (44) ،اى موسى!اين منم پروردگار تو،پاى پوشخويش
بيرون آور كه در وادى مقدس طوى هستى.و من تو را برگزيدهام،پس بهآن چه وحى
مىشود گوش فرا ده.منم،من، خدايى كه جز من خدايى نيست.پسمرا پرستش كن و به
ياد من نماز برپا دار».سپس به او دستور داده مىشود: «و القعصاك،فلما رآها
تهتز كانها جان ولى مدبرا و لم يعقب... ،و عصايت را بيفكن،پس چونآن را هم
چون مارى ديد كه مىجنبد[ترسيد و]به عقب برگشت و[حتى] پشتسرخود را
ننگريست».از اين جهت مورد عتاب قرار گرفت: «يا موسى لا تخف اني لايخاف لدي
المرسلون» (45) ،اى موسى نترس كه رسولان در نزد من
نمىترسند».بدينترتيب به محض ايجاد ترس،عنايت الهى شامل حال پيامبر الهى
گشته او را ازهر گونه هراس رها كرده است.اين يك قانون كلى است.هر كه در آن
جاى گاه شرفحضور يافت،از چيزى خوف ندارد، زيرا در سايه عنايت الهى قرار
گرفته و درفضايى امن و آرامش بخش استقرار يافته است. براى آن كه ابراهيم خليل الرحمان عليه السلام آرامش و عين اليقين پيدا
كند،پرده از پيشروى او بر كنار شد تا حقايق عالم ملكوت بر او مكشوف گردد:
«و كذلك نري ابراهيمملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين»
(46) ،و اين گونه ملكوت آسمانها و زمينرا به ابراهيم نمايانديم تا
از جمله يقين كنندگان باشد». آيات فوق نشان مىدهند كه پيامبران در محضر الهى داراى بينشى روشن وعارى
از هر گونه شك و ريب هستند.هم چنين ملكوت آسمانها و زمين بر آنانمنكشف
گرديده تا از موقنين شوند.آيا پيامبر اسلام از اين قانون مستثنى بود تا
درچنان موقع حساس و سرنوشتساز به خود رها شود،به خويشتن گمان بد برد و
دربيم و هراس به سر برد؟آيا پيامبر اسلام مقامى كمتر از مقام موسى و
ابراهيم خليلداشت تا عنايتى كه خدا درباره آنان روا داشته است، درباره او
روا ندارد؟ مولى امير المؤمنين عليه السلام درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
مىفرمايد:«و لقد قرن الله به صلى الله عليه و آلهمن لدن ان كان
فطيما،اعظم ملك من ملائكته،يسلك به طريق المكارم و محاسناخلاق العالم ليله
و نهاره... (47) ،خداوند شبانه روز فرشتهاى را بر او گمارده
بود تا او رابه كمالات انسانى رهنمون باشد...». در اين زمينه روايات صحيحه فراوان وارد شده است كه برخى از آنها به
عنواننمونه ذكر شد. علاوه بر اشكالات فوق،ايرادهاى ديگرى نيز به شرح ذيل
برداستان ياد شده وارد است: 1- سلسله سند داستان به شخص نخست كه شاهد داستان باشد نمىرسد،از اين رو
روايت چنين داستانى،مرسله تلقى مىشود. 2- اختلاف نقل داستان،خود گواه ساختگى بودن آن است.در يكى از نقلهاچنين
آمده است: خديجه خود به تنهايى نزد ورقه رفت،در ديگرى آمده است كهپيامبر
را با خود برد،در سومى ورقه خود پيامبر را در حال طواف ديد،از او جوياشد و
بدو گفت،در چهارمى ابوبكر بر خديجه وارد شد و گفت:محمد را نزد ورقهروانه
ساز.اختلاف متن به حدى است كه مراجعه كننده متحير مىشود كدام را باوركند،و
نمىتوان ميان آنها سازش داد. 3- در متن بيشتر نقلها علاوه بر آن كه نبوت پيامبر را نويد داده،آمده
است:«ولئن ادركت ذلك لانصرنك نصرا يعلمه الله...»،يا«فان يبعث و انا حي
فساعزرهو انصره و اؤمن به...»،يعنى هرگاه دوران بعثت او را درك كنم به او
ايمان آورده او رايارى و نصرت خواهم نمود.محمد بن اسحاق،سيره نگار معروف
نيز اشعارى ازورقه مىآورد كه كاشف از ايمان راسخ وى به مقام رسالت پيامبر
است (48) .غافل از آن كه،ورقه تا ظهور دعوت حيات داشت،ولى هرگز
به دين مبين اسلام مشرفنگرديد،«و مات كافرا...»و در حديث ابن عباس آمده
است:«فمات ورقة علىنصرانيته...».برهان الدين حلبى در كتاب«السيرة
النبوية»آورده كه ورقة بن نوفلچهار سال پس از بعثتبدرود حيات گفت.و از
كتاب«الامتاع»ابن جوزى آورده كهاو آخرين كسى است كه در دوران«فترت»(سه
سال نخست نبوت)وفات يافت درحالى كه اسلام نياورده بود.و از ابن عباس نقل
مىكند كه گفته:«انه مات علىنصرانيته» (49) .ابن عساكر صاحب
تاريخ دمشق مىگويد:«و لا اعرف احدا قال انهاسلم» (50) .ابن
حجر از تاريخ ابن بكار مىآورد:روزى ورقه از كنار بلال حبشى عبورمىكرد،در
حالى كه قريش او را شكنجه مىدادند و او پيوسته مىگفت: احد احد. ابن حجر گويد:«پس او تا زمان ظهور دعوت حيات داشت،ولى چرا
اسلامنياورد؟» (51) .اينها خود دليل بر تعارض اين دو دسته از
اخبار و ساختگى بودنداستان است.به هر حال شيوع اين گونه داستانها و مفاسد
مترتب بر آنها يكى ازدست آوردهاى ناميمون تمسك به غير اهل بيت عليهم
السلام در نقل روايات و فهم صحيحاسلام مىباشد. پىنوشتها: 1- شعراء 26:195-191. 2- اسراء 17:39. 3- انعام 6:19. 4- راغب اصفهانى،المفردات في غريب القرآن،ص 515. 5- ابن منظور،لسان العرب،ج 15،ص 380. 6- مريم 19:11. 7- نحل 16:68 و 69. 8- فصلت 46:12. 9- قصص 28:7. 10- طه 20:40-37. 11- انعام 6:112. 12- انعام 6:121. 13- ناس 114:6-2. 14- شورى 42:7. 15- يوسف 12:3. 16- محمد باقر مجلسى،بحار الانوار،ج 18،ص 205،حديث 36. 17- محمد بن يعقوب كلينى،اصول كافى،ج 1،ص 13. 18- صدر الدين شيرازى،شرح اصول كافى،ج 3،ص 454. 19- بقره 2:97. 20- شعراء 26:193 و 194. 21- محمد بن مسعود عياشى سمرقندى،تفسير عياشى،ج 2،ص 201،حديث 106.بحار
الانوار، ج 18،ص 262. حديث 16. 22- بحار الانوار،ج 11،ص 56،حديث 56. 23- يونس 10:2. 24- نساء 4:167-163. 25- شورى 42:51 و 52. 26- بنابر اين كه روح القدس غير از جبرئيل باشد. 27- الاتقان:ج 1،ص 44. 28- شعراء 26:194-193. 29- بقره 2:97. 30- محمد فريد و جدى،دائرة معارف القرن العشرين،ج 10،ص 715. 31- مؤمنون 23:14-12. 32- مؤمنون 23:14. 33- سجده 32:7-9. 34- بحار الانوار:ج 61،ص 32،حديث 5. 35- براى توضيح و تفصيل بيشتر رجوع كنيد به:صدر الدين شيرازى،اسفار
اربعه،فصل 2، ص 52-28 فخرالدين رازى،مفاتيح الغيب(تفسير كبير)،ج 21،ص
43-15.ذيل آيه و يسالونك عن الروح...محمد حسينطباطبايى،الميزان،ج 1،ص
369-365 و ج 10،ص 118. 36- تفسير عياشى،ج 1،ص 388. 37- طبقات ابن سعد،ج 1،ص 131. 38- ر.ك:محمد هادى معرفت،التمهيد في علوم القرآن،ج 1،ص 66 به بعد. پىنوشتها: 39- و كان ورقة قد تنصر و قرا الكتب و سمع من اهل التوراة و
الانجيل(سيره ابن هشام،ج 1، ص 254).و كان امراتنصر في الجاهلية و كان يكتب
الكتاب بالعبرانية فيكتب من الانجيل بالعبرانية(صحيح بخارى،ج 1،ص 3). 40- محمد حسين هيكل،حياة محمد،ص 96-95.صحيح مسلم،ج 1،ص 99-97.صحيح
بخارى،ج 1،ص 4-3.سيره ابن هشام،ج 1،ص 255-252.ابو جعفر محمد بن جرير طبرى،
تاريخ طبرى،ج 2،ص 300-298.هماو،جامع البيان(تفسير طبرى)ج 30،ص 161.! 41- قاضى عياض از بزرگان و دانشمندان اندلس بود.ابن خلكان گويد:«كان
امام وقته في الحديث و علومه والنحو و اللغة و كلام العرب و ايامهم و
انسابهم و صنف التصانيف المفيدة(وفيات الاعيان،ج 3،ص 483. شماره 511). 42- انعام 6:115.ر.ك:رسالة الشفا بتعريف حقوق المصطفى،ج 2،ص 112.شرح ملا
على القارى،ج 2،ص 563. 43- ابوالفضل طبرسى،مجمع البيان(تفسير طبرسى)،ج 10،ص 384. 44- طه 20:14-11. 45- نمل 27:10. 46- انعام 6:75. 47- صبحى صالح،نهج البلاغه،خطبه قاصعه،شماره 192،ص 300. 48- سيره ابن اسحاق،ص 123.طبقات ابن سعد،ج 1،قسمت 1،ص 130. 49- ر.ك:سيره حلبيه ج 1،ص 252-250. 50- ابن حجر عسقلانى،الاصابة في معرفة الصحابه،ج 3،ص 633. 51- همان:ج 3،ص 634.!
ما اختلفت دعوتان الا كانت احداهما ضلالة
ترجمه: هر گاه در مورد امرى واحد، دو ادعاى مختلف وجود داشته باشد، ناچار، يكى از آن دو گمراهى (باطل) است. شرح: بسيار ديده مىشود كه دو شخص، يا دو گروه، بر سر يك مسئله اختلاف دارند. به اين معنى كه هر كدام، در مورد آن مسئله، ادعايى دارد كه با ادعاى ديگرى مخالف است، و هر يك نيز، ادعاى خود را صحيح و بر حق ميداند و ادعاى ديگرى را غلط و باطل ميشمارد. اما، از آنجا كه هميشه حق يگانه است، و هر چيزى كه بر حق باشد، نمىتواند دو صورت و دو شكل جداگانه داشته باشد و هر دو نيز، درست و بر حق باشند، ناگزير بايد قبول كرد كه دستكم، يكى از آن دو ادعا، باطل و گمراهانه است. روشنتر بگوييم: نمىشود كه دو نفر، در مورد يك موضوع دو ادعاى مختلف بكنند، و هر دو نيز درست گفته باشند. يعنى اگر، در چنين مواردى، يقين داشته باشيم كه هر دو نفر در اشتباه نيستند، پس بايد مطمئن باشيم كه بطور قطع، فقط يكى از آنها ((حق)) ميگويد و ديگرى بر باطل است. وظيفه كسى هم كه با چنين افراد يا گروههايى روبرو ميشود، آن است كه سخن و عقيده و ادعاى هر دو را، به دقت بررسى كند، تا آنچه را كه بر حق است دريابد، و با انتخاب و پذيرش حق، از باطل دورى كند.
اذا تم العقل نقص الكلام. ترجمه: هنگامى كه عقل انسان كامل گردد، گفتارش كوتاه مىشود. شرح: انسان، هر اندازه كه عقل و شعورش بيشتر شود و به سوى كمال برود، به همان نسبت، كمتر حرف ميزند و در عوض بيشتر فكر مىكند. كسانيكه زياد حرف مىزنند و جلوى زبان خود را نميگيرند، عقلشان كم و فكرشان كوتاه است. بهمين دليل، هنگام سخن گفتن، درباره آنچه مىگويند، فكر نمىكنند، و هر چه به زبانشان آيد بدون فكر و انديشه، بيان مىكنند. اما برعكس، افراد عاقل، تا زمانى كه موضوعى را خوب بررسى نكردهاند، و درباره خوب و بد آن نينديشيدهاند، سخنى بر زبان نمىآورند. به همين دليل، شخص عاقل، كمتر حرف ميزند، چون مقدارى از وقت خود را، به فكر كردن درباره گفتارى كه ميخواهد بر زبان آورد، مىگذراند. حضرت على عليهالسلام، در جمله ديگرى ميفرمايد: (( زبان عاقل، در پشت عقل او قرار دارد)). يعنى: شخص عاقل، عقل خود را پيش از زبانش به كار مىاندازد. در هر كارى، اول فكر مىكند، عقل و شعور خود را به كار مىگيرد، و هنگامى كه به درستى سخن خود مطمئن شد، زبان به گفتار مىگشايد. در حاليكه شخص نادان، پيش از آنكه فكر خود را به كار اندازد، شروع به حرف زدن مىكند، و چه بسا كه با سخنان بىمعنى و حساب نشدهاش، هم خود و هم ديگران را بزحمت و ناراحتى دچار مىسازد. |
با سلام به دوستان صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
نوشته هاي پيشين اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 آرشيو موضوعي تفسیر و علوم قرآن امام علی (ع) امام حسين (ع) حقانیت اهل بیت و شیعه پا سخ به شبهات امام شناسى تاریخ اسلام مهدویت تاریخ ایرانیان آشنایی با فرق و مذاهب شناخت ادیان پندهاى كوتاه از نهج البلاغه سخنرانیها علما و اساتید اسلامشناسى فراماسونری: دجال آخرالزمان
پيوندها مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی به صورت آنلاین ! عاشق مسيحم، ولي چرا مسيحي نيستم؟ سایت پاسخگو هنردینی نینوایی دکتر علی شریعتی خلق کریم پاره های پولاد طراح قالب monesam khoda پشتيباني
ساخت مدیا پلیر فلش |